ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

صدای پای بهار میاید.

گوش کن!

صدایش با همیشه فرق میکند انگار!

حق با تو بود.

"نگرانی بی فایده و همه چیز ممکن است"

باید "باور" داشت.

مثل جوانه ها که چه ساده در آغوش بهار "رها" میشوند.

که نگران چگونگی اش نیستند هیچ گاه!

فرقی نمیکند برایشان سوز باشد یا برف، زود یا دیر، جنگل یا کویر.

مثل تو، آن زمانهایی که "لحظه" را زندگی می کنی و"باور" داری:

 "نگرانی بی فایده و همه چیز ممکن است"

مثل من، که چشمهایم را بسته ام و در انتظار رویشم و به گمانم:

 صدایش با همیشه فرق میکند انگار!

  

"بهارتان پر از جوانه"

پ.ن: دوستان جایی حوالی ساعت نه، همان لحظه ای که شعله شمع لرزید و همه جا پر شد از صدایی شبیه دعایی که می خواند: یا مقلب القلوب... دلهای همدیگر را فراموش نکنیم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دلم میخواد همین الان چشمامو ببندم، وقتی باز میکنم عید شده باشه و من رفته باشم یه جای دور خودمو گم و گور کرده باشم. تحمل همین یه هفته رو هم ندارم. تحمل همون دید و بازدیدهای روز اول رو هم ندارم که بشم تیتر اول همه ی روزنامه های محلی فامیل و محور همه ی صحبت ها بشه تحلیل رفتارمن و بچه ام و انواع و اقسام چگونگی ها و بایدها و نبایدها، اونم در حالیکه بچه داره خیار صدم رو با پوست اونم از تهش! گاز میزنه، از مبل بالا و پایین میره_بطوریکه هر بار احتمال برخورد با ظرف و ظروف دوروبرش و سرو صورت اطرافیان بیشتر میشه _ و هی موهامو میکشه و شیرینی تو دستش له میکنه و میریزه روی سرم و من هم مثل نوعروسای خجسته لبخند میزنم و از تو، لبم که هیچ همه ی وجودم رو میخورم. بعدم که خداحافظی میکنیم و میایم بیرون در حالیکه بند کیفم را تا ته  کرده تو حلقش و بهش آویزونه و صاحب خونه خیار صد و یکمو داده دستش و گفته "بچه اس دیگه "! و بعد از رفتن ما حرفشو 180 درجه عوض کنه و ما هم تمام شب رو به دعوا و جنجال و در نهایت بالاآوردن هزار چیزی که در نتیجه "بچه است دیگه" خورده بپردازیم...

 

این روزها خیالم راحته که هر چندخونه رو نصفه نیمه تکوندم اما در عوض خودمو حسابی. هر کی ام از سر راه رسیده یه دور منو خوب تکونده و چلونده و پهن کرده روی بند بدون گیره اونم! الان کاملا تر و تمیز و شل و ول و وارفته دو دستی بند رختو چسبیدم که باد _ که این روزها بس ناجوان مردانه سرده_منو با خودش نبره.

دیگه آدمای دورو برمو نمیشناسم. آدمای دوروبرم هم منو نمی شناسن انگار. اینو از نگاهشون میخونم. همه یه جوری نگام میکنن... اصلا نمی دونم چرا همه کارو زندگی شونو ول کردن و نشستن فقط منو یه جوری نگاه میکنن! یا شایدم اینا همه تصورات ذهن خیس خورده ی یه رخت پهن شده روی بنده که فکر میکنه همه کارو زندگی شونو ول کردن و نشستن فقط اونو یه جوری نگاه میکنن!

 

به شدت به سال جدید امیدورام. اینو به همه هم میگم در نهایت خجستگی! همه هم یه خوشبحالت به همه خوشبحالی های زندگیم اضافه میکنن و به امیدواریم میخندن. اما نه خنده اونا چیزی از امیدواریم کم میکنه نه پیش بینی های هر روز و هر لحظه آقای همسر از آینده وضعیت اقتصادی و تحریم و قحطی و جنگ و بدبختی. ترجیح میدم مثل همون رخت روی بند بی خیال باد موافق و مخالف هی تاب بخورم و  دلخوش باشم به حضور همین آفتابهای سرد یکی دوساعته در روز، مگه یه رخت از زندگیش چی میخواد دیگه؟ ها!؟؟ جز اینکه همین الان چشماشو ببنده و وقتی باز میکنه عید شده باشه و  رفته باشه یه جای دور خودشو گم و گور کرده باشه!!!!!!

پی نوشت: این ها رو بذارید به حساب تروشات ذهنی یک مادر خسته ی خونه تکانده ی بچه پوست کنده ی مرخصی تمام شده در آستانه ی سال نو!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دلتنگی
خوشه‌ی انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه...

"شمس لنگرودی"

وقتی میخوانم از "شمس" و از "صالحی"، وقتی می گذارم ساعتی بماند در خمره ی دلم، مثل همان خوشه ی انگور سیاه، مثل همان دلتنگی لگدکوب شده، مثل همان اندوه به عمل آمده، مستم می کند، مست می شوم و مثل یک سرباز وفادار این مستی ماحصل اندوه را شبانه روز پاس میدارم.

کاش بدانند این دو بزرگ که چگونه لابه لای واژه های بی نظیرشان، تلو تلو میروم و مستانه میخندم به همه تلخی ها. که اعتماد می کنم به همین عبور آنها بی آنکه تجربه کرده باشم و همین اعتماد بی عبور برایم تجربه ای همراه با آرامش و امید میسازد: که میشود، که من هم میتوانم حتما!! کاش  بگویم برایشان که من و "یرما"هایی چون من، "چونان دو زخم کهنه بر دو گونه ی آسمان"**دیوانه ی آهنگ حضورشان هستیم و  با همان مستی اندوه و همان ضرباهنگ کلامشان سماع میکنیم و می چرخیم و می چرخانیم بر دایره ی وجودمان تمام آنچه باید و آنچه شاید!

باید اعتراف کنم دیگر آنقدر بزرگ شده ام که وقت ماندن و پهن کردن سفره دل و گاه رفتن و بستن چمدان حواسم باشد به آنچه آوردم و آنچه برداشتم. حواسم باشد که کی بگویم صبر کن و برگرد و کی بی آنکه لبی بگزم کاسه آبی پشت سرت بریزم و بگویم برو!

 

*صبر کن!

برگرد!

چمدان هایمان اشتباه شده

دلم را به جای خاطراتت برده ای

"سید علی صالحی"

**شمس لنگرودی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

وسط مهمونی یه سیب سبز آورده قد کله ش و هی می چسبونه دم دهن من و میگه مامان یه گاز بزن! نه به این لطیفی که من نوشتما، همراه با جیغ و فریاد از تمام وجودش. میدونه که من از گاز زدن سیب متنفرم و هیچ وقت تابحال تو زندگیم هیچ سیبی رو گاز نزدم و از آنجاییکه پشتکار  بی نظیری داره بی خیال نمیشه که ... بعد مهمونا یه سِری با نگاه و یه سری هم نوک زبونشونه که بگن : حالا یه گاز بزن دیگه نمی میری که! از همون توصیه ها که همیشه می کنن و به نظر خیلی بدیهی میاد و نمیدونن پشت قضیه چه خبره... خلاصه منم تسلیم میشم و گاز زدن همانا و فریادهایی که به آسمان میرود و پاهایی که به زمین کوبیده میشود و خلاصه سند قطعی شش دونگ جهنم همان.... که : چرا سیب منو گاز زدی؟!!؟ چـــــرا؟جیــــــــــــــــــغ......

این موضوع به همین سادگی تموم نمیشه که ... حتی نیمه شب هم از خواب بیدار میشه و متوصل به ضرب و شتم که : چرا سیب منو گاز زدی!! حالا من چیکار کنم؟!؟!!؟!؟ 

کاش یکی بیاد بگه که حالا "من" چیکار کنم؟!؟ والا بخدا ما از دست اجدادمون هم دلخوریم بخاطر همین گاز زدن سیب ... ولی درکشون میکنم احتمالا "آدم" هم در شرایطی اینچنینی گیر کرده بوده و حوا هم کوتاه نمیومده و این وسط فشار نگاه فرشته ها و جو سنگین اونجا هم بی تاثیر نبوده...

 ضمنا این فقط یک مثال بود، تعمیمش بدین به تمامی مسائل روزمره، از صبح تا شب و از شب تا صبح...        برچسب: اینگونه کودکی داریم ما!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٦ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin