ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

بچه که بودم در میان انواع بازی های اختراعی پرکننده تنهاییم، یکی این بود که پازل را پشت رو درست کنم بدون اینکه رنگ و طرحی داشته باشد، تنها از روی شکل و پستی بلندی های جای گیریشان، بهم میچسباندم و بعد از سختی فراوانی که متحمل می شدم در تکمیل پازل بی طرح و رنگ از پشت، مدتی با حظی وافر نگاهش می کردم... حالا دیروز وقتی دیدم پسرک پازل کوچک 20 تکه اش را پشت رو کرده و با دقت خاصی میخواهد بهم بچسباندشان... دلم لرزید، خودم را می دیدم و دنیای مبهم کودکی ام را .... و تکرار...خدای من! عاشقانه کنارش نشستم و باهم پازل برعکس را کامل کرده ، و برای خلق یک تصویر بی طرح برش خورده به هم بالیدیم و برای هم دست زدیم...

 

با خودم فکر کردم خدا چه حظی میبرد وقتی این تکه های پازل ژنتیکی را در هم می آمیزد ، بُری می زند و هر مشت را جایی می ریزد و بعدها، خیلی بعدها، این تکه ها بطور ناخودآگاه همدیگر را می یابند و در بستری با نام سحر آمیز دی ان ای دوباره در آغوش هم فرو می روند و در هم  می پیچند و تاب می خورند و هم خودشان را کامل میکنند هم طرح اصلی را ....  

 

پ.ن 1 : همیشه برای تکمیل یا تکامل، نیازی به پیروی از یک طرح و الگوی واحد نیست، گاهی تنها دقت به نشانه ها، همان فراز و فرودهای ریز و به ظاهر شبیه به هم و تکراری، کافیست.

پ.ن 2 : وقتی ردپای انتظارم را در جایی که اصلاً انتظارش را ندارم می بینم، چیزی ته دلم جوانه می زند و بارقه ای امیدی از آن دور کورسو ... زندگی را برای همین امیدهایش دوست دارم. همین هر لحظه بودنش...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

در این نیمه شبی آنهم از نوع جمعه

شاید باید خواب باشم و روحم را فرستاده باشم آسمان هفتم پی رویاهایش، سوار بر اسب سفید (یا خاکستری!) بالا پایین بپرد خرامان و خرسند و در پی شراب هفت ساله ای مست و مدهوش پرواز کند برای خودش ،بگردد و بچرخد و ببیند هر آنچه دوست دارد، حالا رنگی یا سیاه و سفید ، انتخاب با خودش باشد...

و هزار شاید دیگر... از آن شاید بایدها که هیچکدام در مورد من صادق نیست،

تنها در سی و اندی سالگی کودک ناخلفی شده ام که به انتظار می نشنید دنیا را آب ببرد و همه را خواب! تازه پاورچین پاورچین سبدی بردارم در شلوغی و درهم برهمی خانه به دنبال تکه ای از روح هزار تکه ام بگردم و در سبد بیندازم و بعد بنشینم سر فرصت تکه ها را بهم بچسبانم و کامل که شد آزادش کنم برود... از ورودی یک مترو نیمی جلوی در گرفته تا لیوان آب سبز و آبی پر از یخ، از راهرویی که خیس است و سُر میخورم و سبدم واژگون میشود و هر تکه به سویی پرتاب... باکی نیست، عادت کرده ام به هر شروع دوباره ای، از قهوه تلخ گرفته تا ظرف نیمه خورده جوجه چینی با سس تارتار و هزار خط نشانش! حتی تکه ای داخل پکیج! تازه به نصف هم نرسیده ام و باید بروم بیرون بقیه اش را از کانون پرورش فکری و خیابان کاخ و خانه کوچک جمع کنم! وای که چقدر کار دارم... باید بروم ،چیزی به صبح نمانده!

گفته بودم تو بیایی غم دل باتو بگویم ... نگفتم که ثانیه ها را می شمارم تا بروی! ...ببخش مهربان، میخواهم یک دل سیر گریه کنم.

پی نوشت :برای آفرینش شب و سکوتش روزی هزاربار هم شکرگزارت باشم، باز کم است.همینطور برای پنج شنبه شب ها...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٦ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دیروز را دانسته آمدیم
امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را ... ای رِندِ مانده بر دوراهیِ دریا و دایره خدا را چه دیده‌ای!

هی می‌رسم کنار ستاره و باز مقصدم جای دیگری‌ست.

باید به گونه‌ای از کف هفت دریا و دایره بگذرم که جای پای مرا توفان و پرگار نبینند
زور که نیست، نمی‌خواهم این صفوفِ ساکت و مغموم حروفِ ساده‌ی مرا دریابند، ...


هی می‌رسم کنار دانستگی اما باز ندانسته عاشقم!

هی می‌رسم کنارِ خویش و باز سایه‌سارِ صدای تو جای دیگری‌ست .

زور که نیست، کوتاه بیا دلِ نامسلمانِ منِ خراب!
پنهان گریز قید و قاعده را اختیاری از آبروی آینه نیست
ترا نیز به انعقاد هر آریِ بی‌دلیل عادت نداده‌اند !

"سید علی صالحی"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پسرک سومین عید زندگی اش را تجربه کرد و نتیجه ی ماندگارش نشان میدهد که بسیار هم دوستش داشته و به هیچ عنوان حاضر به ترک عادتهای حاصله نیست که نیست! از آنجاییکه سیال است و متمایل به حداکثر بی نظمی، سفر نیمه شب و بیداری های ممتد شبانه و آزادی بی حد و حصر و این باور که با ورود به شهر بی قانون دیگر قوانین مادر سختگیر خودبخود لغو شده اند، خاطره ی بسیار خوبی از عید و شمال برایش باقی گذاشت. آنقدر که هنوز شبها ساعت حوالی سه بخواب میرود و صبح ها میپرسد: امروز کجا میریم؟ بعدش کی میاد خونمون؟!؟ و وقتی به رفتارهاش اعتراض می کنیم، میگه: چیکار دارین بچه رو؟بذارین بازی شو بکنه!!!! (قابل توجه بزرگترهایی که محبتشون همینطور مثل چشمه بی حد و حصر سرریز میشد ...)

و خلاصه کلام هرچه کاشته بودیم گردبادی به طول دوهفته وزید و همه را از ریشه کند و با خود برد... و ما دوباره رفته ایم تو کار گاوآهن و شخم و ...!!! راستی پسرک هفت سین رو اینطوری نام میبرد: سبزه ، سمنو ، سیب، سکه ، سماق ، کباب ، گوجه ، برنج!!!!

 

تنها اتفاق خوشایند عید این بود که امیرسام کاملا ییهویی عاشق پدرش شده و شبها رو پای بابا و کلا پیش بابا میخوابه و بنده کاملاً خرسند شبها بالشمو میزنم زیر بغلم و میرم تو هال، پتومو سه دور دورِخودم می پیچم، مدل جنینی تو خودم مچاله میشم و در حالیکه تا صبح خوابای رنگی می بینم! برای دوام این عشق دعا میکنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

همیشه ادعا میکردم که حسی به نام حسادت هیچ وقت ذره ای حتی تو وجودم نبوده

همیشه دوست داشتم از کسی که این حسو داره بپرسم چجوریه؟ چه طعمیه؟ یا چرا؟ چرا برای من هیچوقت تعریف نشده؟؟

تازگیها،

وقتی یکی داره برام یه موضوعی رو تعریف میکنه کاملا بی ربط به من، از خودش مثلاً

یا یکی داره با یکی دیگه حرف میزنه راجع به یه چیز دیگه

یا توی مهمونی یا هرجایی که من مخاطب نیستم

یه دفعه یه جمله ای که میشنوم، یا چیزی که می بینم، برام بولد میشه انگار

توی سرم می پیچه اون صدا یا تصویر ...بعد شب مثلا موقع خواب دوباره تکرار میشه ، پر رنگتر از قبل

هی میاد و میره و یه چیزی توی دلم می سوزه ، مثل جای یک زخم

یک زخم کوچیک مثل وقتی که کاغذ دست رو میبره، خیلی نازکه حتی دیده هم نمیشه ولی عمیق و پر درده

یه حس خاصیه، نمی تونم توصیفش کنم، یه طعم خاصی داره ، تلخه و گس!

خوب که فکر میکنم به نظرم همون "حسادت" باشه

با جنسی متفاوت از سایر حسادتهای معمول، حسادت آن یوژوآله ولی بهرحال حسادته دیگه!

مثلا حسادت به سادگی از همه نوع، به باورهای ساده ،به ساده نگاه کردن ، ساده گرفتن، به ساده لوحی حتی! به خیلی چیزای ساده ی دیگه ... خیلی چیزای ساده و معمولی و بدیهی.... خیلی بدیهی، آنقدر که اون آدمهای مذکور حتی ته ذهنشون هم نمی گنجه  که من، اونم من، دارم بهشون حسودی میکنم!!!!

 

پ.ن ١: خدای خوبم ممنون که منو تو شرایطی قرار میدی که همه چیز رو تجربه کنم، تمام حسهای خوب و بد! که هم زیادی ادعا نداشته باشم و هم هیچ حس و طعم ناشناخته ای برام نمونده باشه یه وقت خدای نکرده ناکام از دنیا برم.

پ.ن٢: اونایی که دیروز-سیزده بدر- توی چمن های کنار اتوبان نشسته بودن و نهار میخوردن، ای کاش بدونن که چقدر خوشبختن! ای کاش بدونن خیلی از آدمهایی که دارن با ماشین از کنارشون عبور میکنن، شیشه رو میکشن پایین تا برای لحظه ای این خوشبختی ساده را بو بکشن!

خوشبختی آنها بوی لوبیا پلو می دهد با سالاد شیرازی ، بوی گاز نیمه سوخته پیک نیکی، خوشبختی آنها صدای توپ میدهد که کودک یا کودکانی با اشتیاق دنبالش میدوند، خوشبختی آنها طعم غرور میدهد، غرور مردی که کنار خانواده روی بالشی شاید دراز کشیده و به این مرد خانواده بودنش می بالد، خوشبختی آنها پر از حس های ظریف زنانه است، حس زنانه ای که در لفافه عطر و بوی چای پیچیده، که زن تنها به این می اندیشد که چگونه می تواند به این تنها زن بودنش شاخ و برگ ببخشد...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin