ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

"یلدا"ی من کجایی ؟؟

                                "یلدا" چه بی وفایی  ؟؟ *

 

*شاعری گمنام ( احیانا کسی بوده که تصمیم داشته برای شب یلدا شعری بنویسه بعد اتفاقاتی پیش میاد که دلش خیلی می گیره و یه لحظه احساس میکنه این یک دقیقه طولانی تر بودن که دیگه این حرفارو نداره ، اونم برای کسی که این روزها لحظه ها رو می شماره  و از سرِ دلتنگی یه همچین شعری به ذهنش خطور میکنه!!! )

 

"یلداتان مبارک"

لازم به ذکر است که یلدا در خانواده ما شبی است که با سوت داور باید تا جان در بدن داریم و جا در معده بخوریم و بیاشامیم و اصراف هم بکنیم ... و تا آخر زمستان در بدنمان آذوقه غذایی جمع کنیم و بعد از شدت سنگینی حتی نتوانیم حافظی بخوانیم و تا چند روز راینیتیدین بخوریم ، بلی ما آیین ایران باستان را اینگونه بجا می آوریم،  شما چطور؟؟  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۳٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ؟

با دستهایی لرزان زنگ در را به صدا در آوردم

با قدمهایی لرزان تر از دستهایم مسیری را طی کرده و درها را یکی پس از دیگری باز کردم

انتظار داشتم کس دیگری در را به رویم بگشاید

انتظار داشتم بوی قهوه ، خانه را پر کرده باشد و سِلِن دیون هم بخواند

انتظار داشتم در آیینه روبروی در ، دخترکی با دو چشم سیاه

چست و چالاک، آزاد و سبک ، کوله پشتی اش را به کنجی پرتاب کند

و شال گردنش را به کنجی دیگر و در حالیکه خودش را در آیینه برانداز می کند

با شادی بگوید : چه برفی میآید!

.

.

نمی دانم خواب بودم یا بیدار ؟

اما در آیینه زنی بود و کودکی گریان در بغل داشت و ظرف نذری در دست

بی شک کودکش به سنگینی کوله پشتی آن روزگارش نبود ،

اما شاید توانش کم شده بود که به سختی سعی میکرد راست بایستد

و خیره شود به چشمهای کسی که در را گشود

که گرد پیری بر چهره اش نشسته بود و  حلقه ای از اشک در چشمانش!

ده سال زمان کمی نبود هرچند که نفهمیدیم چگونه گذشت

تنها سنگینی و پیری اش برجای ماند و یک مشت خاطره و تصویر

و صداهایی که به وضوح می شنیدم ،

که سنگ های سفید روی در و دیوار با من سخن میگفتند

مهم نبود که خواب بودم یا بیدار

مهم این بود که صداها را می شنیدم ، که هنوز "مشتاق" شنیدنش بودم

که "طیِ طریق" میکردم ، آنهم به وسعت ده سال!

.

.

نمیدانم خواب بودم یا بیدار؟

فقط میدانم برفی نمی بارید ، مدتهاست که نمی بارد!

و من در زمان گم شده بودم

و می ترسیدم به ده سال دیگر نگاه کنم

می ترسیدم از بی رحمی زمانه ، از اینکه دیگر نباشد و برود یک جای دور!

می خواستم زمان را متوقف کنم

تمام آن سالها را بهم فشردم ، مثل بغضی که فرو بردم

و در تکه ای از قلبم جا دادم، همان تکه ای که همان جا ، گذاشتم و آمدم

همان جا ، در همان خانه سفید !!

.

.   

آرزو کردم که خواب باشم

گویا نبودم اما...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢۸ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خیلی وقت است که از پسرکم ننوشتم، نگفتم که چقدر بزرگ شده است ، نه آنقدر که برای خودش مردی شده باشد ولی تا نیمه ماه دیگر 2سال و نیمه می شود ، ننوشتم که 92 سانت قد دارد و دیگر نمیتوانم بگویمش نیم وجبی! با 13و نیم کیلو وزن به مدد 2 جین لباس زمستانی....

 

که تا پانزده می شمارد ، همه  رنگها و اشکال هندسی را می شناسد ، حتی بین طوسی و خاکستری و مشکی و سیاه هم تفاوت قائل می شود، مدل تمام ماشین ها را با آرمشان می شناسد ، حتی آنهایی که من بلد نیستم ،یک عالمه شعر از حفظ است و میتواند تمام شعرهایش را با حفظ قافیه با هم میکس کند ،  که وقتی دنبالش میروم عصری و هوا کمی رو به تاریکی می رود از آن پشت میگوید : مامان چراغ ماشینو روشن کن! که آهنگ مورد علاقه اش را هم سفارش میدهد و بلند بلند با خواننده همراهی میکند : اگه یه عاشق تو دنیا باشه ، منم منم منم ، اون که تو چشماش صد قصه داره ، تویی تویی تویی!! حتی مسیر رفت و آمدم را هم تعیین میکند و میگوید از آنطرف برو که تونل داره! ازین خیابان ، از آن کوچه ! جهت یابی اش بی نظیر است که صد در صد به پدرش رفته چون من همین الان اگه یه خیابان را بسته باشند به سختی مسیر دیگری را پیدا کرده و رسما گم می شوم!

 

نگفتم که وقتی برایم خرید میکند ، نارنگی و کیوی و موز به قول خودش ( البته در بازی ) ، بعد موبایلش را برمیدارد و زنگ میزند به من و میگوید چیزی لازم نداری بخرم ؟ می گویم نه عزیزم ، خیلی ممنون فقط زود بیا و در جواب من در کمال ناباوری ام میگوید: من سرکارم ، نمیتونم زود بیام !!! تعجببعد می آید خانه ماشین اش را پارک میکند با کنترل در پارکینگ را میبندد و بعد با دزدگیر ماشینش را قفل کرده می آید خرید های خیالی را به من میدهد در حالیکه میگوید چه سنگینه !! و در حالیکه من گیج و مات و مبهوت نگاهش میکنم و هنوز انگار باور نکرده ام این موجود کوچکی را که برای خودش بزرگ شده است، میگوید : موبایلمو جا گذاشتم !!! و دوباره می رود!!! هیچ گویش بچه گانه ای را تصور نکنید چون هیچ لحن بچه گانه ای ندارد ، از اول  هم نداشت، هیچ کلمه ای را نادرست تلفظ نمیکند ، خیلی دوست داشتم من هم جدولی تهیه میکردم و هر کلمه را از زبان او می نوشتم و معنی اش را در ستون مقابل! ولی خوب از این لذت کودکانه محروم و به لذت های دیگرش دلخوشیم.

 

وقتی تنبیه اش میکنیم و در اتاقش می اندازیم ، با غرور تمام و سری که رو بالا گرفته می گوید : در را هم قفل کنید!!! به راحتی کم میاوریم در رفتار با این دوسال و نیمه ای که دیگر نیم وجبی نیست و لهجه بچه گانه هم ندارد !!!متفکر

 

هنوز بسیار مستقل است و هیچ آثاری دال بر وابستگی و دوست داشتن ما در وجودش مشاهده نمی شود. اما روزی که خیلی برایش وقت گذاشته بودم در حالیکه داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم و به سان کانگورو پابه پایش بالا پایین می پریدم ، ناگهان صورتم را بین دستانش گرفت و آرووم گفت : مامان دوسِـت دارم! قلبمن که همان لحظه احساس کردم واقعا دارم می میرم و قلبم از حرکت ایستاده بود ، گفتم : چی؟ چی گفتی ؟ دوباره بگو ! دوید و رفت و در حالیکه دور میشد گفت : چیزی نگفتم ، گفتم میرم ماشینمو پارک کنم. حال عاشقانه ای که داشتم ، دیدنی بود ، تا مدتها در هپروت بودم ، فقط من میدانستم و خدایم!

به یاد دارم شبی که تازه 2 سالش شده بود کنارش دراز کشیده بودم تا  بخوابد ، گفت :مامان چرا بالش نداری؟ گفتم من لازم ندارم . بعد در تاریکی رفت و بالشم را کشان کشان با خودش آورد و در راه زمین هم می خورد ، اشک بود که همینطور در چشمانم حلقه زده بود، گفتم مرسی مامانم. خیلی جدی گفت: برای خودم آوردم ! گفتم شما که داری . گفت دوتا میخوام داشته باشم...دل شکسته اما بعد از مدتی آرام آرام بالش را زیر سر من جا داد و لذتی مبهم را در قلبم.

 

 اینطور که شواهد نشان میدهد ، پسرکم مغرور است آنهم از نوع مردانه ، یادم باشد از دختری که روزی عاشقش شد بپرسم آیا تابش را دارد؟؟ این "غرور مردانه" از نگاه من ِِ مادر شاید دوست داشتنی باشد و اشک شوق هم در چشمانم جمع کند ، از دید یک دختر هم شاید رویایی باشد و دلش غنج برود ، ولی از دید یک همسر ، نه ! این "غرور مردانه" خیلی صفت با شکوهی است ، آنقدر که گاهی معیاری برای انتخاب هم میشود ، دروغ چرا من هم یک زمانی عاشقش بودم و از داشتنش بر خودم می بالیدم و می بالم الان هم، اما گاهی که آن نیمه زنانه ام پر میشود از احساس در حد اکسترا ، تحملش کمی سخت می شود...

با خدایم: خدای مهربانم ممنونم از فرصت تجربه این لحظات ناب که در اختیارم قرار میدهی هرچندکه بهایش کمی سنگین است ولی ارزشش را دارد. خدایم ممنونم از لحظاتی که عشق را با تمام تارو پودم حس میکنم و چه زیباست این "زندگی با عشق" ! خدایم ممنونم از این باران نیمه شب که دل یک شهر را صاف کرد ، که امروز را مثل تمام دوشنبه ها مثل تمام غروب هایش رویایی و به یاد ماندنی کرد. خدایم دوستت دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

این همه فکر کردیم و فکر کردیم و به مغزمان فشار آوردیم و قهوه و سیرو سلوک در افلاک و زندگی در لحظه و .... و همه چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد... بعد این آهنگ "دوستت دارم" گروه سِـوِن یا هفت که در کنسرتشان اجرا کردند، بدون هیچ زحمتی ، از همون دفعه اولی که گوش کردم ، نمیدونید چه کرد با روح روان من ؟!!؟ هربار انگار شروع میشوم ، متولد میشوم ، عاشق میشوم ، و تا اوج پرواز میکنم و زندگی ام در همان لحظات تمام میشود انگار....درد و شادی توامان در این آهنگ مستتر است ، یعنی هم میتونی باهاش گریه کنی و دلتنگ بشی و هم شاد  و بی اختیار با حرکت انگشتان یا پاها ضرب بگیری....

 

 

 این تـُُپلوی گروه هفت اگه میدونست با حس عجیبی که تو صداش داره چقدر منو به هیجان میاره که منه مادر، وقتی دارم از سرکار میام، صدای ضبط ماشینو بلند کنم ، بـــلندهـــــا ، شیشه رو هم بکشم پایین ، بدون اینکه احساس کنم هوا آلوده است و از اینکه چند تار موی بیرون زده از کنار مقنعه ام بین زمین و هوا به پرواز در بیاد - مثل دلم - شادمان شوم ، بعد همین منه ترسو ، با سرعت 90 کیلومتر تو اتوبان کردستان برم و از همه ماشینا سبقت هم بگیرم ،... خلاصه کلام درست در سی و ... سالگی صاف برم تو ناف بیست سالگی شاید هم کمتر و اینقدر ادامه دار باشه که وقتی برم خونه موهامو دمب موشی ببندم و دوتا پاپیون نقره ای هم بزنم !!!... اگه میدونست...

 

 یه جمله ای است که میگه ما تپل نیستیم ولی تپل ها را دوست داریم ... یه جمله دیگه هم هست که میگه : با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام...حالا چه ربطی داشت ، بماند.

پیشنهاد میکنم یه بارم شده گوش کنید، یادتونه پارسال همین موقع ها "همه چی آرومه" رو من اول از همه پیشنهاد کردم و بعد چه گل کرد این آهنگ؟!؟ ما به یه عده پیشنهاد کردیم که اینقدر ضعف کردن با یه پرس باقالی پلو و ته چین و سیب زمینی هم ضعف دلشان برطرف نشد!!!  

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از مغزم یک برش عرضی میزنم ، همان پلان خودمان!  با یک مدل اولیه آنالیزش میکنم ، وضعیت بحرانیست ، تیرو ستون ها به نهایت گسیختگی رسیده و با رنگ قرمز آلارم میدهند . سیستم دچار بارگذاری بیش از حد و به   اصطلاح overload شده.

کوزه گری ام که نمی خواهم از کوزه شکسته آب بخورم ، پس دست بکار میشوم. ابتدا ضرایب بار را کلاً حذف میکنم ، اوضاع خراب تر از این حرفاست و به یک مقاوم سازی اساسی نیاز دارد.

به سازه پیچیده ای می مانم که از دور دل می برد و به نظر می آید توسط طراحی حرفه ای ساخته شده ولی وقتی داخل می شوی ... همه چیز دور از انتظار است.... پرم از ستونهایی که تند و تند ساخته ام و دست آخر به هیچ تیری هم بندشان نکرده ام و همینطور به امان خدا رها شده اند و مثل آونگ میروند و می آیند . همین که تا الان پا برجا هستند جای شکر دارد! پرم از تیرهایی که روی هیچ ستونی نیستند ! عجب! پلان معماری ام هم احتیاج به یک ریوایز اساسی دارد ، بعضی فضاها بایستی تغییر کاربری داده شوند ، باید موضوعاتی را که نیروی زیادی ایجاد میکند به جاهای امن سازه ام منتقل کنم ، یک هسته مرکزی ...

خلاصه این روزها هی نقشه می کشم و هی مچاله میکنم ، هی می سازم و هی خراب میکنم ... و نتیجه هنوز مطلوب نیست... به گمانم باید چند نیروی متخصص و مجرب استخدام کنم ، آنهم فوری و با حقوق مکفی!

 

 

پی نوشت : این روزها هرچه سعی کردم این دنیای مجازی و وبلاگستان را ترک کنم ، نشد که نشد ... مگر میشود این همه "محبت و عشق" را فراموش کرد ؟ شبی نبود که به یاد آرازهای قهرمان ، خانم بزرگ ، ننه قدقد ، ویدا و آوا و صبا ، نی نی های تیرماهی و قندی و حتی آنها که قاشق سحر آمیز هم دارند و همه مادران گلشان  ، حتی اردیبهشت که هنوز چند ماه تا امدنش مانده ،نباشم و با مرور این روزها... ، گذر ایام و شب های کویر و قصه های شهرزاد بخواب نروم و روزی نشد که رندانه، زندگی با عشق را شروع نکنم و روز به روز همراه زندگی شوم. در این روزها حتی از باخت پرسپولیس هم ناراحت شدم و احساس میکردم همه زرافه ها خوش لباسند و شاخه گلهای نرگس زیبا! حتی خانمی که فقط میدانم اول اسمش شین است و همه آنهایی که تنها یک علامت اختصاری و  گاهی فقط یک حرف بودند و گاهی حتی  بی نام ... هم از قلم نیافتادند.

 

دوستتان دارم و خوشحالم از داشتنتان.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٤ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin