ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پاییز امسال از اون پاییزهای تمام عیاره

لازم نیست صبر کنی تا هوای ابری بشه و باورن بباره

لازم نیست دم غروب تو یه خیابون پردرخت روی برگهای زرد و خشک شده راه بری

لازم نیست فکر کنی شبهای طولانی شو چگونه سپری کنی

خودم به تنهایی پاییزی شده ام بیا و ببین

کافیه مجالی بیابم و تکه دستمالی و شانه امنی

که تا خودِ بهار بی وقفه ببارم و ببارم

 

هر چه تلاش میکنم دیگر نمیتوانم شادابی ام را حفظ کنم. برگهایم یکی یکی خشک می شوند و میریزند و من فقط حواسم هست که کسی رویشان لگد نکند... و کلاغی روی شاخه هایم ننشیند و برایم مرثیه سرایی نکند. شبهایم یکی از یکی طولانی تر و بخوبی با ملودی مداوم جیغ و گریه تا خود صبح سپری میشود.

تحمل خونم به کمترین حد ممکن رسیده و دربه در دنبال چند سی سی صبر میگردم تا به رگهای تشنه ام تزریق کنم. در این لحظات نیمه شب ،در حالیکه دست هایم میلرزند و هزار نقطه سیاه جلوی چشمم روی این صفحه سپید رژه میروند ، به گمانم دچار یاس فلسفی و یاس وجودی توامان شده ام.

میخواهم همین جا با صدای بلند اعتراف کنم :

که ناتوان شده ام ، که "استیصال" را هر لحظه و هر روز با خودم همه جا یدک می کشم و روزبه روز سنگین تر میشود انگار ، اصلاً آدم ناشکر و ناسپاسی شده ام که وعده بهشت زیر پایم هم راضی ام نمیکند ، همینطور هیچکدام از قوانین متا فیزیک و حلقه ها و هاله ها و کلیه روابط موجود در کائنات . خسته ام از استدلال ، خسته ام از تفسیر سکوت . میخواهم تنها همین حواس پنج گانه ام را بکار ببرم، میخواهم ببینم ، بشنوم ،بچشم و لمس کنم ...

لذت های شیرین بچه داریَم جایی لابه لای بهانه گیری های مداوم ، بی خوابی های چند ساله ، خستگی های مفرط و هزار هزار فکر و مسئولیتی این چنین سنگین گم شده است و هرچه میگردم پیدایش که نمیکنم هیچ ، بیشتر گم میشوم. خودم را هم گم کرده ام ، مدتهاست . دلم برای خودم تنگ شده ، تنها خاطره ای شده ام دور!

چرا من شبیه هیچ کدام از شماها نیستم ؟  نه کودکم شبیه هیچکدام از کودکان اطرافم است و نه خودم از جنس هیچ مادر دیگری .... لطفاً نام مرا از تمام وبلاگ های مادرانه حذف کنید.

فراموش کنید من و ماجراهایم را ، فقط بخاطر بیاورید روزی کسی بود مثل هیچ کس!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٩ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سالها پیش خیلی دورهم نه ، منظورم همون سالهای اول ازدواجمه ، یه دختر بچه ای تو فامیل خانواده همسری بود که از همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشق ما شد و نتیجه این بود که هر وقت اونا پیش ما بودند یا برعکس تمام مدت از صبح تا شب و حتی از شب تا صبح مثل یک کوآلای واقعی به من چسبیده بود. البته من هم واقعا دوستش داشتم چون بی شباهت به کودک درونم نبود. فقط نه اینکه من کلا بچه گریز بودم و اون تنها بچه ای بود تو زندگیم که باهاش بازی میکردم اونم به علت همون سیستم لبخند که دیگه همتون میدونید ، اینقدر این نقش رو بی عیب و نقص و با کمال میل بازی میکردم که همه میگفتن تو که اینقدر میونت با بچه ها خوبه ! چرا خودت بچه دار نمیشی زودتر؟!!؟ تعجب

دخترک لاغر بود و طبعا بد غذا ولی از دست من به راحتی غذا میخورد ، موهای بلند مواج قشنگی داشت که کسی اجازه نداشت حتی موهاشو شونه کنه ولی به من که میرسید میگفت بیا بریم موهامونو درست کنیم ،  بعد من یک ساعت وقت صرف میکردم و موهاشو درست میکردم و همه داشتن نتیجه کارمو تحسین میکردن و هنوز خوب مفتخر نشده بودم که میدیدم در یک لحظه همه آن هزارو یک گل سر و سنجاق رو از سرش درآورده و میگه :حالا یه مدل دیگه  !!!! یا بعد از یه ساعت که ناخوناشو فرنچ میکردم و کلی گل و بلبل ، با نهایت دقت انگار که دارم یک اثر هنری خلق میکنم ، هنوز خوب خشک نشده میدیدم استون بدست میگه "حالا یه رنگ دیگه ، باشه؟!!؟ متفکرو از آنجایی که خستگی ناپذیر هم بود تا ابد اینکار ادامه داشت... و تازه وقتی من از پا میافتادم میگفت :حالا من موهای شمارو درست کنم. کلافه(بماند که منم اصلا خوشم نمیاد کسی به موهای درست شدم دست بزنه و برای هرتارشون محل خاصی رو در نظر میگرفتم ، اون موقع ها البته ... بعد دخترک مثلا موهای پیچیده منو میخواست شونه کنه و صاف کنه و این وسط نصفشو هم می کند! )

 

 

یادمه همیشه موقع رفتنشون مامانش میگفت : ببخشیدا ، این دخترما خیلی اذیتت کرد. منم با لبخند بدرقه شون میکردم و بعدش یه مشت مسکن و آرام بخش میخوردم و میخوابیدم اما چندتا سوال همیشه ته دلم میموند. سوالمثلا: این بچه اینهمه انرژی رو از کجا میاره آخه؟ یا مامانش چجوری میشینه و با خیال راحت! چایی میخوره درحالیکه دخترک داره منو به تمام معنا نابود میکنه ؟ یا چرا میذاره به همه چیز دست بزنه ؟ یا چراوقتی جمله نا مربوطی میگه یه دونه نمیزنه تو دهنش؟؟

 

 

گذشت و گذشت  ، ما هم شدیم مادر ِ بچه ای که یه سور زده بود به بچه مذکور! دخترک حالا برای خودش خانومی شده و وقتی ما پیششون بودیم تمام مدت با بچه خستگی ناپذیر ما بازی میکرد ، بهش غذا میداد ، میوه پوست میکند و خلاصه همه جوره به ساز پسرک میرقصید حتی وقتی پسرک موهاشو میکشید!، حالا دیگه وقتی من نشسته بودم و چایی میخوردم البته با خیال ناراحت! جواب سوالامو گرفته بودم ، خوب هم گرفته بودم!!!

حالا دیگه وقتی موقع خداحافظی به همون مادر گفتم ببخشیدا پسرما خیلی اذیتتون کرد! مادر گفت : من باید از شما تشکر کنم که باعث شدید دختر ما تمام تکالیف 5شنبه و جمعه رو در عرض یک ساعت انجام بده و من حداقل این جمعه خیالم راحته ، باور میکنید یه لحظه اشک تو چشمام جمع شد و نفس عمیقی کشیدم؟ میدیدم اون روزی رو که من هم خسته ام از سرو کله زدن برای مشق نوشتن!( انصافا هم کار طاقت فرساییه سروکله زدن با بچه های الان که به هیچ صراطی مستقیم نیستند) ، حتما یک 5شنبه ای کسی خواهد آمد و پسرک به هوای اون مشقهایش را خواهد نوشت و من جمعه ای را با خیال راحت به کارهای دیگرم میرسم ... میگن تو نیکی می کن و در دجله انداز.... راست میگن !

 

با خدایم:

خدای مهربونم ، توی زندگیم بارها شده ته دلم ، فقط ته دلم یه قضاوتی در مورد کسی کردم یا مثلا از خودم نظریه صادر کردم ، و تو با همه ی مهربونیت منو دقیقا گذاشتی تو همون موقعیت تا من هم دقیقا همون عکس العمل رو نشون بدم یا ناگزیر همون راهو انتخاب کنم ، تا حسابی درد بکشم و عمق فاجعه  رو بفهمم تا با خودم عهد ببندم که دیگه هرگز در مورد کسی به راحتی قضاوت نکنم !

خدای مهربونم واقعا ازت ممنونم ، ممنونم که گاهی همون عذاب جهنم معروف رو توی همین دنیا نشونم میدی تا نتیجه اعمالم را بدونم ، تا خوب همه چیزو درک کنم و از دید بالاتری به همه چیز نگاه کنم ولی از تو چه پنهون که بازم ته دلم یه سوال باقی مونده ، آیا واقعا راه دیگه ای برای درک قضایا وجود نداشت؟؟ خدای خوبم عصبانی نشیا... فقط یه سوال بود ، من الان ظرفیتم تکمیله خودت میدونی که! حالا جواب سوالمو ندادی هم ندادی!چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٢ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

اگه تو اطرافیان ، دوست ، آشنا یا همکاراتون یه بنده خدایی هست که از صبح که چشم باز میکنه مادام داره میخوره و میخوره از صبحانه مفصل و نون و پنیرو گردو و خامه و عسل گرفته تا کیک و شیرینی تر و نسکافه و نهارم دو بشقاب برنج چرب و چیلی و باضافه تمام ته دیگهای موجود توی شرکت و خانه و بعدم تا عصر چیپس و پفک و ذرت مکزیکی با پنیر دوبل و عصرانه و شام و دوباره چای و شیرینی تر و بستنی و آجیل و آخر شبم یک مشت قرص انواع و اقسام مولتی ویتامین و تازه مادام هم دلش داره ضعف میره و سرگیجه داره و همش داره فکر میکنه که الان چی بخوره ؟!  ، و با تمام این اوصاف چاق که نمیشه هیچ ، روز به روزم لاغرتر میشه و حلقه زیر چشمش گودتر ، هی بهش نگید :خوش به حالت! خوش بحالت ! وقتی چیزی با منطق معمول جور در نمیاد حتما بدونید یه مشکلی هست.

بهتره یادمون نره که "همیشه همه چیز اونطور که به نظر میاد نیست". پس چه کاریه که عادت کردیم هی بهم دیگه خوش بحالت پرتاب می کنیم و انگار ته دلمون خنک میشه ولی نمیدونیم دل طرف مقابل (منظورم همون بنده خدائه ) بدجوری آتیش میگیره ... اصلا بیایید زین پس بجای واژه تلخ و نامانوس "خوش بحالت" بگیم : خدارو شکر ! که هم برای خودمون و هم طرف مقابل یه بار مثبتی به همراه داشته باشه حداقل.

 

پی نوشت 1: احیانا اون بنده خدائه ، همون دوست یا آشنا یا همکارتون ،یه بچه کوچولو نداره که هر روز به شیوه جدیدی اعصابشو میذاره تو هاون و با تمام قوا می کوبه و هزار و یک دل مشغولی دیگه...؟!؟!

پی نوشت 2: خیلی هم به حرفهایی که همون بنده خدائه تو عصبانیت میزنه دقت نکنید ... ، قهوه تلخ و سفر دور و سکوت طولانی و اتاق تاریک که براش مهیا نکردید حداقل بذارید غرغراشو بکنه ، شاید فقط به دوتا گوش احتیاج داشته باشه... یا نه ، فقط یه حسی که درکش کنه ، همین.

پی نوشت 3 :استفاده از هرگونه آیکون عینکیا نیشخندیاقهقهه یا گل یا هر کامنتی شامل کلمه  خوش بحالت! پیگرد قانونی دارد...

   

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دارم از شرکت میام بیرون پشت سر پنج شش تا از این آقایون تازه مهندس شاد (کلا آقایون شرکت ما همیشه دارن باهم میگن و می خندن و خانومها با چهره غمزده و خاکستری و یه قدم مانده به گریه شرکت را ترک میکنن؟! )، عمداً آروم میرم و فاصله 5 متری رو حفظ میکنم ، اما یکی شون نمیدونم چجوری؟ منو میبینه بعد جلوی در همه ردیفی میرن کنار و اصرار که من اول برم و با احترام خاصی منو بدرقه میکنند، چون "خانومها مقدمند!" همان جمله معروفی که همه آقایون خوب از حفظند ، فقط نمیدونم چرا کسی بهشون نگفته این تقدم فقط در عبور کردن از "در" نیست! بگذریم ، بعد وقتی در حال رانندگی برای پیرمردی ترمز میکنم تا با واکر از خیابان عبور کند ، همین آقایون متمدن پشت سرم بوق ممتد میزنند نه یکی ، نه دوتا و وقتی از کنارم به زور رد میشن چپ چپ هم نگاه میکنند و در دلشان هم چیزی میگویند!

 

روی پل ترافیک سنگینی است و باران و ماشین جلویی موقع حرکت سُر میخورد و فقط با ماشین عقبی کمی تماس در حد نوازش پیدا میکند ، مرد ماشین عقبی بی درنگ پیاده میشود و یقه مرد ماشین جلویی را میگیرد و در مقابل چشمان حیرت زده ام مشت محکمی توی صورتش میزند و به همین راحتی دعوای مفصلی شکل می گیرد و بقیه هم انگار فیلم مهیجی برایشان پخش شده باشد ، حتی فراموش میکنند ترافیک باز شده و حاضر به ترک ثانیه ای از فیلم نیستند ، من در آیینه راننده ماشین عقبی ام را نگاه میکنم و با خودم می اندیشم که نمیدانم امروز بر "او" چه گذشته و لحظه قبل را با همسرش یا دوست دخترش یا رئیسش چگونه گذرانده؟ ، پس سعی میکنم تمام حواسم به نیم کلاجم باشد!

 

مادری همراه کودکی در ایستگاه اتوبوس ایستاده اند. کودک یکی از دسته های ایستگاه را گرفته و تا جایی که میشود در حلقش فرو برده و با ولع خاصی میخورد که مبادا میکروبی جا بماند یه وقت ، مادر اما بی توجه به کودک تمام حواسش به زنی است که بسیار شیک از ماشین "بی ام و" ایکس تری پیاده میشود و میاید این سمت ، در ماشین را باز میکند و با زحمت کودک معلولش را بیرون میاورد ، اتفاقا او هم تمام حواسش به زن در ایستگاه است و بچه سالمش که دارد دسته ایستگاه را میخورد!

 

زن جوانی که در زیبایی و آراستگی چیزی از باربی و راپونزل و ... کلیه عروسکان محبوب این روزها کم ندارد که هیچ ، بیشتر هم دارد با موهای بلوند حلقه حلقه روی پالتوی کوتاه و صورت بزنزه و آرایش محو شکلاتی و شال سرخابی دست در بازوی مرد جوان وبالابلندی در نهایت طنازی راه میرود ، مرد اما مردمک چشمانش انگار که گمشده ای داشته باشد ، مادام به جستجو میرود و می آید و در این بین حتی به منِ رنگ و رو پریده سرتاپا مشکی هم خیره میشود!

 

پسر جوانی هدفون در گوش مثل مجسمه در تاکسی کنارم نشسته ، حتی پلک هم نمیزند و صدای موزیکش اینقدر بلند است که از بیرون هدفون هم شنیده میشود و موزیک بسیار آزار دهنده ای هم هست ، بعد از پایان اتوبان تازه میفهمد که از جایی که باید پیاده میشده خیلی گذشته ، بدون حرف کرایه را میدهد ، همانطور مثل مرده متحرک ، سرد و بی روح از اتوبان عبور میکند و در سمت مقابل منتظر تاکسی می ایستد، بعید میدانم اینبار هم حواسش باشد که به موقع پیاده شود.

 

دختر و پسر جوانی با هم سوار تاکسی می شوند ، دختر در حالیکه سعی میکند تا جاییکه میشود خودش را در آغوش پسر جا دهد ، آنهم پسری که از نگاه به سرو وضعش حتی رغبت نمیکنی سر انگشتانش را در دست بگیری ، با آن یکی دستش که آزاد است با موبایل شماره میگیرد و در حالیکه به پسر چشمک میزند میگوید : مامان ، استادمون امروز برامون کلاس فوق العاده گذاشته و من دیر میام ، بعد با هم میخندند و کله هایشان در هم فرو میرود ، دلم می سوزد برای آن مادر ، برای آن دختر هم ، حتی برای آن پسر جَفَنگ!

این مردمان را چه می شود؟!!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

در این روزهایی که حرف از سفر رفتن است و مادام متهم میشوم به همراه نبودن، به درک نکردن و ...گاهی خودمو جای تو میذارم ، گاهی بهت حق میدم وقتی برمیگردم به گذشته ، تمام این سالها را مرور میکنم ، تمام زمانهایی که علیرغم میلم همیشه و همه جا همراهیت کردم و تو حتی نفهمیدی یعنی نذاشتم بفهمی بی میلی ام را ... چه انتظار بیجایی ازت دارم که آنروزها را بخاطر بیاوری ... میدانم تقصیر از خودم بوده ، تو چه میدانستی! چه خبر داشتی از درونم وقتی میخواستم به تمامی همه چیز باشم ، وقتی احساس میکردم که من یک منبع بی حد محبت در درونم میجوشد ، مثل چاه نفت ، اگر جایی خرجش نکنم سَر میرود بیهوده ، حیف میشود ، وقتی مدعی بودم که هیچ انتظاری در مقابل محبت ها و از خودگذشتگی هایم ندارم ... ای کاش کسی به خاطرم می آورد که من هم آدمم ، اگر این توانایی را داشتم که الان "خدا" یکی نبود...، میگفتند به نام خداوند مهربان و مامانِ امیرسام !!!

 

تمام آن زمستانهایی را که مادام شمال بودیم و حتی در تعطیلاتی که به علت یخبندان بود هم شمال رفتیم! آن هم برای آدم محافظه کاری مثل من ! هنوز یادم نرفته وقتی از تلویزیون اعلام کردن تمام جاده های شمال بسته است تا اطلاع ثانوی و تمام همراهانمان از شادی فریاد کشیدن که آخ جون دیگه نمیتونیم برگردیم تهران و من و فقط من گفتم ای وای سرکارمون چی میشه ؟ و همه به راحتی گفتن خوب مرخصی میگیریم؟! و تو میدونستی که من چقدر کارم برام مهم بود ولی صدایم درنیامد و دو روز بعد که برگشتیم که فقط جاده رشت را قابل تردد اعلام کردن ، و توی سوپر ها حتی نان هم قحطی شده بود ،همراهان از خانه های خراب شده در اثر برف سنگین اون سال به شادی عکس میگرفتن و من داشتم از استرس ناامنی جاده میمردم! تو چه میدانستی؟

تمام آن عیدی را که از 27 اسفند رفتیم گرگان و بعد رفتیم خزر شهر و بعد متل قو و بعد برگشتیم تهران و بعد دوباره رفتیم گیلان بعد قزوین و بعدهم چون تمام عید را نبودیم تا آخر شهریور را مشغول دیدوبازدید های از دست رفته عید گذراندیم؟!!؟ تو چه میدانستی که من این شرایط را دوست ندارم؟

 

بی خبر بودی از دغدغه ها وخستگی های من در آن سفری که تا ساعت 11 شب تو فرودگاه اصفهان تو لیست انتظار پرواز برگشت از دو  روز ماموریت بسیار خسته کننده از استرس داشتم میمردم که یه وقت جا نمونم چون 5 صبح فرداش پرواز به دبی داشتیم و بعد از 4 روز گشت و گذار و خستگی که بالاخره در تن همه مانده بود ساعتِ 2 شب رسیدیم تهران و من صبح دوباره پرواز داشتم به اهواز برای ماموریت خسته کننده دیگری و هیچ اعتراضی هم که نکردم هیچ ، شادمان هم بودم ، و وقتی همسفران گفتن خوب همین الان از هواپیما بپر پایین تا فردا دوباره مجبور نشی این مسیرو بیای ، تازه بلندتر از همه خندیدم ،اونم من که تا سرکوچه میرم و میام باید برنامه ریزی کنم تا با چیز دیگری تداخل پیدا نکند!

 

به یاد داری آنشبی را که از سر شب تا 4 صبح تو فرودگاه به انتظار مسافران عزیزی بودیم و هی نسکافه میخوردیم و کبریت بین پلکمان میگذاشتیم تا بسته نشود و بالاخره آنها با سه ساعت تاخیر رسیدند و تازه 6 صبح رسیدیم خانه و همون موقع همه تصمیم گرفتند که بروند شمال و من اول خندیدم و شوخی گرفتم ولی به خودم که آمدم تو سیاه بیشه داشتم میلرزیدم و توی تراس رستورانی که هیچ پایداری نداشت و هر لحظه احتمال سقوطش میرفت در دره ،صبحانه نیمروی سرخ نشده و شل و ول میخوردم ، بدون غرغر ،بدون اخم ،با لبخند با شادی ، فقط حواسم بود که جایی بنشینم که کمترین لنگر را با کمترین بار متمرکز ایجاد کنم و نظاره گر دنیای عجیب روبرویم باشم که با دنیای من چقدر فرق داشت ، جالب بود برایم ،گاهی احساس میکردم از کره دیگری آمده ام ، گاهی یاد شازده کوچولو می افتادم حتی ، ولی همیشه سعی میکردم این دو دنیا را بهم نزدیک کنم...

 

در آن روزهایی که با سرماخوردگی وحشتناکم شمال بودیم همه داشتن به شادی فیلم میدیدن و تخمه میشکوندن و من از گوش درد صدای فیلم رو هم نمیشنیدم و خدا عمر بدهد خانومی که برایمان آشپزی میکرد به شیوه محلی خودشان سیر را روی اجاق گرم کرد و توی گوشم گذاشت و مثل آبی بر آتش اون شب تازه تونستم بشنوم و آروم بخوابم تا صبح... و تو حتی خوب شدنم را هم نفهمیدی ... بازم میگم تقصیر تو نیست هیچ وقت نخواستم و نذاشتم بفهمی ولی معتقدم اگر کسی برایش مهم باشد ، اگر کمی دقت کند ، اگر بخواهد ، خواهد فهمید ... همانطور که آن زنی که فقط غذا میپخت و ظرف می شست ، فهمید ، چون به من دقت کرد ، چون از میان آن جمع  فقط من هم صحبتش بودم...

برایت نمونه هایی آوردم تا بدانی این من ِ فوق الذکر اگر الان با سفر به شمال در هوای سرد با بچه کوچک ، آنهم بچه ای از نوع بچه ما، مخالفت میکند ، حتما دلائلی موجهی برای خودش دارد و هیچ دلیلی دال بر ناسازگاری نیست ، دوست داشتم یکبار هم تو خودت را جای من میگذاشتی ،کاری که من همیشه و همه جا کرده ام ... وگرنه باور کن من هم خسته ام اگر ادعا نکنم که ازتو خسته ترم ، من هم دلم جاده بی انتهای پاییزی میخواهد ، دلم میخواد دل به دل جاده بدم و برم و برم و پیچ بخورم و "رستاک" گوش کنم و "تو ای اف ام" هم ،و اون وسط تو مه و نم نم بارون روی شیشه ، لابه لای صدای برف پاکن اشکی هم بریزم شاید... ، دلم میخواد بعد از تونل کندوان از سرما بلرزم و آش چرک و پیلی خاله فاطی بخورم و یه ذره اونطرفتر تو سیاه بیشه دل و جگر هم جهت تکمیل تمام چرک و پیلی ها ، ایضاً ...

باور کن من هم دلم یک چیزهایی میخواهد ، اونقدرها هم موجود عجیب غریبی که فکر میکنی نیستم !

 

اگر برگردی و به گذشته نگاه کنی همیشه و همه جا رد پایم را کنارت خواهی دید ... تمام سعی ام همین بوده که تا آنجاییکه میتوانم همراهیت کنم، اگر این روزها میبینی ردپایی نیست، نه اینکه نباشم ، اینکه دیگر پایی برای رفتن ندارم و دارم سینه خیز میام ... منو ببخش، توانم بیش ازین نیست،  من هم برای خودم ظرفیتی دارم و تحملی!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٠ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دلم یه قهوه میخواد تلخ ِ تلخ ، داغ ِ داغ

اینقدر که از داغیش همه ی تنم بسوزه ، اینقدر که از تلخیش چشم هامو ببندم

دلم یه سفر میخواد دور ِ دور ، تنهای تنهای

اینقدر که به هیچ وسیله ارتباطی دسترسی نداشته باشم، نه تلفن ، نه موبایل ، نه اینترنت

دلم یه سکوت میخواد ممتد ِ ممتد ، طولانیه طولانی

اینقدر که حتی پر زدن شاپرکی هم نشکونتش ، حتی موزیک ملایمی ، حتی صدای پایی

دلم یه اتاق میخواد ، تاریکِ تاریک ، بدون ِ گل رز، اما پراز شمع های روشن!

بشینم و خیره بشم به سایه روشن های روی دیوار که پرپر میزنند ، که به هم گره میخوردند و از هم میگریزند...

دلم یه ....

.

.

همیشه وقتی حالم بد بود ، دلم پاساژ گردی و یه عالمه خرید میخواست ، دلم یه کیک بزرگ شکلاتی یا کافه موکا میخواست ، دلم میخواست بشینم و ساعتها آرایش کنم الکی و لذت ببرم ، دلم میخواست مهمونی بدم ، دلم مسافرت دست جمعی و یه دنیا سرخوشی میخواست، دلم موزیک میخواست با صدای بلند ِ بلند ، دلم یه دسته گل رز میخواست ، هرچی بیشتر بهتر ... می بینی چقدر عوض شدم؟!؟!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یه زمانی شاید به اندازه تمام سن و سالم چندماه کمتر ، اگه سنگی تو کفشم بود ، تحملش میکردم تا خونه... زجرم میداد ولی باهاش مدارا میکردم ، میگفتم درست نیست تو خیابون کفشمو در بیارم ، کلاً همیشه یه دلیلی داشتم برای تحمل ، ... ولی الان چند وقتیه که مثل همین امروز ، وقتی احساس کنم ، فقط احساس کنم چیزی تو کفشمه که داره آزارم میده، بی فکر ، بی تامل کفشمو در میارم و می تکونم و بقیه راهو با آرامش خیال میرم ... تازه فهمیدم چقدر خودمو زجر میدادم قبلنا.... تازه فهمیدم میشه راحتتر زندگی کرد ، ولی نمیدونم چرا با اینکه احساس راحتی میکنم ولی جای سنگه درد میکنه انگار ...

یعنی راحت راه میرم ولی هنوزم درد میکشم  ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin