ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

از همون اولین باری که این داستان رو شنیدم ، ترس عجیبی توی ذهن کودکانه ام نقشه بسته بود ، آنقدر که همیشه در رو با ترس خاصی باز میکردم و این ترس ماندگار همینطور همراه من بزرگ شد و تو ذهنم حسابی ریشه دواند. اونم برای من که ترس اصلاً به اون معنا و مفهومی که برای سایرین تعریف شده  نیست. من نه از تاریکی نه تنهایی ، نه ارتفاع ، نه جن و روح و ... که فقط از صدای پشت در و اینکه یه دفعه یکی حمله کنه تو (درست مثل آقا گرگه) میترسم و این ترس شاید پاسخی به یک رخداد برونی یا یک رویداد درونی یا فقط یک حمله ترس یا یک نوع فوبیا باشه ، نمیدونم . فقط میدونم موقعیکه میخوام درو باز کنم حتما باید از چشمی پشت در نگاه کنم و در صورت اطمینان درو باز کنم. ( بماند که همسری همیشه انگشتشو روی چشمی میذاره و لذت میبره از دلهره ای که در وجود من ایجاد میشه) !

حالا بعد از اونهمه سال وقتی قصه شنگول و منگول رو بری پسرک تعریف میکنم ، با چشمهای گرد شده و کمی نگران و بسیار با دقت به قصه گوش میکنه . حتی وقتی برای خودش داره بازی میکنه و حرف میزنه ، صداشو کلفت میکنه و میگه : " آقا گرگه گفت منم منم مادرتون غذا اوردم واستون!!" . یه شب که برای خوابیدن به هیچ صراتی مستقیم نبود آروم کوبیدم رو در اتاقش و گفت کی بود؟ گفتم آقا گرگه بود . پسرک در طرفه العینی پرید رو تختش و صداشم در نیامد . چند دقیقه بعد دیدم بعــــــــــله . خوابیده!!!!! جالب بود برام بچه ای که از هیچ چیزی نترسیده تا الان بالاخره  از یه چیزی ترسید و البته فکر میکنم شاید این ترس جنبه ارثی داشته باشه!!!

به قول مارتین سلیگمن (Martin Seligman) روانشناس آمریکایی، انسانها میتوانند به طور ذاتی برای بعضی فوبی ها زمینه داشته و یا آنها را بیاموزند. میلیونها سال است که مردم به سرعت آموخته اند از مار، ارتفاع و صاعقه دوری کنند و همین اشخاص توانسته اند از بلایای مختلف جان سالم به دربرده و ژنهای خود را به نسل بعد منتقل کنند.

بهرحال خواستم بگم من ازین فوبیای ذاتی در نهایت بدجنسی استفاده میکنم و چند شبه بی دردسر امیرسامو می خوابونم!!! الان تصورم کردید دارم میخندم در حالتی که دوتا شاخ رو سرمه و یه دم فلشی هم دارم ، نه؟!!؟شیطان

پی نوشت : داستان به این معروفی یه قسمت خیلی مسخره داره ، دقت کردین اونجایی که مامان بزی میره شکم گرگه رو پاره میکنه ، شنگولو منگولو در میاره و جاش سنگ میزاره و دوباره شکم گرگه رو میدوزه ، بدون هیچ بیهوشی چه کامل چه اپیدورال!!! و گرگه حتی از خوابم بیدار نمیشه!؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باز این منم ، این منه آن روی سکه! سه شنبه کودک تب کرده شب تا صبح ، عصری خسته از ساعت ها ترافیک به خانه برگشته ام ، اگر میخواستم دوباره از این طرف شهر به آنطرف دیگر پیش دکتر خودش ببرم ، در همین ترافیک اجباری ، زمانی میرسیدم که دکتر و منشی و کل ساختمان پزشکان هفت پادشاه را خواب دیده بودند احتمالا! طبق توصیه دیگران که "یه سرماخوردگی ساده " که این حرفا رو نداره ، اجباراً میبرمش همین درمانگاه دم خونمون ، پیش یه دکتر چَپَرچلاق و دکتر با تشخیص "یک سرماخوردگی ساده " فقط استامینوفن تجویز میکند. کودک 3 شبانه روز تب کرده ، 3 روز است که به غذا لب نزده ، روز 4ام که جمعه باشد تازه به سرفه و آبریزش بینی افتاده به طرز وحشتناک. جمعه است و مجبورم باز پیش همان دکتر مذکور برویم که آنهم در کسری از ثانیه معاینه اش کند و بگوید این همان "ادامه سرماخوردگی" است و آنتی بیوتیک که هیچ حتی شربت سینه هم نیاز نمیبیند، کودک تمام شب را وارد پروسه بالا آوردن شده ، چیزی که از همان کودکی ِِ خودم ازش بیزار بودم....

کنارش دراز کشیده ام و نگاهش میکنم ... به سختی نفس میکشد و قلبش به تندترین حالت ممکن میتپد، "من" از نگرانی خودم حالتی شبیه به او دارم و شاید هم بدتر ،  احساس خفگی میکنم ، 4 شب ست که نخوابیده ام و امشب هم از نگرانی فردا چه خواهد شد خوابم نمیبرد و توی خانه پرسه میزنم ، در این 5 شنبه و جمعه هر دو را هم به مهمانی رفته ام اجباراً ، چون همه "یه سرماخوردگی ساده " را دلیلی برای نیامدن به مهمانی نمی دانند ، تازه شاد هم بوده ام و زودتر هم رفته ام ، به گفته خود میزبان من به این دلیل زودتر دعوت شده ام که با مهمانان خوش و بش کنم چون آنها خسته شده اند از تدارک ! و من آنچنان این نشان خجستگی را پاس داشتم که مهمانان هی دَرق و دَرق به تمام چوبهای موجود در خانه کوبیدند که چشم نخورد یه وقت این خانم همیشه شادی که بهش نمیاد این بچه مال اون باشه!  

همینطور توی خانه راه میروم و حالم بدتر میشود ، کسی مادام صدایم میکند انگار! انقدر واضح است که بی اختیار چندبار برمیگردم ، گوشهایم را میگیرم ، نمی خواهم بشنوم صدای توهماتم را ! ....ای کاش کسی از حال درونم خبر داشت ! ای کاشم را پس میگیرم ، چه انتظاری دارم ار هزار غریبه وقتی "تو" ازم می پرسی چطوری ؟ و میگم خوبم . سری تکان میدهی و با لحن خاصی میگویی خدارا شکر !!! (به معنای خوش بحالت که تو خوبی حداقل) و در ادامه گوش میدهم به شرح تمام خستگی های روزمره ات و مادام انتظاراتم را در خودم میکشم ....

چون 4 شنبه مرخصی بوده ام ، اجباراً شنبه را باید سرکار بروم ، آنجا که واقعا سرکارمان گذاشته اند ، دعوای زرگری راه انداخته اند ، شرکت در ردیف اول فرابورس حراج خورده است ، آقایان خودشان را بتکانند فقط ، 6 میلیارد اول را پرداخته اند ، اما فرمی به ما میدهند که از سنواتمان بگذریم اجباراً ، تا تایید کنیم دوباره همین ها خوب بچاپندمان ! و ما هم که عادت کرده ایم خودمان را به آن راه میزنیم ، که بی خبریم از داستان پشت پرده ، نه اینکه م ل ت گوسفندپروری هستیم ، نگرانیم همین علفی که جلویمان میریزند هم دیگر نباشد ، پس اجباراً بع بع هم نمیکنیم .... و صندلیمان را دو دستی می چسبیم ! (خودم را میگویم حمل بر بی ادبی نباشد)

حالم خیلی بد است انگار! به انزجار رسیده ام ، خورشید هم دارد طلوع میکند و باز روز من میرسد با کوله باری از عذاب وجدان،کودک به آرامی خوابیده ، آرام نوازشش کرده ام و هربار که دستم به استخوان پشتش خورده که بیرون زده در همین چند روز ، قلبم انگار خراشیده شده ، که فقط میخواستم حس مادری را تجربه کنم ، بی انکه بدانم آیا توانش را دارم یا نه ؟!!؟ ... بی آنکه بدانم چه مسئولیت سنگینی دارد ؟ فقط برای اینکه دینم را به روال طبیعی خلقت ادا کرده باشم !؟؟ که به رشد  برسم ؟...که به رشد برسانم !!؟ به چه قیمتی ؟ حسرت میخورم به کسانی که فارغ این افکار مادری میکنند ... کسانی که میتوانند "مادر" باشند...

خدای مهربانم ، خودت می بینی که همین سرماخوردگی ساده چه میکند با روح و روان یک مادر ! پس همه کودکان را از شر این ویروس ها که هر روز هم آپدیت میشوند ، حفظ فرما!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

اول فقط هم سایه بودیم. یعنی صبح ها که خورشید طلوع میکرد سایه خودمان و خانه مان یکی بود و در یک جهت.

آب و برقمان با هم قطع میشد، آشغالهایمان را در یک محل میگذاشتیم و تابع قوانین یک مدیر ساختمان بودیم که معمولا قانونی هم وضع نمیکرد. گاهی تنها از کنار هم عبور میکردیم و گاهی از همین عبور هم به مدد چشمی پشت در ، گریزان. اصولا خیلی تمایلی به سلام و احوالپرسی ندارم و تا حد ممکن از  آن اجتناب میکنم ، چه در همسایگی و چه در محل کار. اما مثل قسمت قبلی باز هم نمیدانم چه شد و قصه از کجا شروع شد ، از مهربانی های خانم همسایه و غذاهایی که در تمام مدت بارداری برایم می آورد که انصافاً خوشمزه و خوش عطر بود ، یا از یک جور صداقت و سادگی خاص که بینمان وجود داشت از همان اول، به خودمان که آمدیم علاوه بر هم سایگی ، همدل و همراز  هم ، شدیم.

عجیب بود آنهم برای من که معمولا از اسرار چهاردیواری خانه مان دوست ندارم هیچ بنی بشری مطلع باشد بیشتر از یک حدی! اما نه اینکه در یک ضلع این چهاردیواری مشترک بودیم شاید و درو پنجره آپارتمانمان هم سبز بود ، کم کم شدیم مثل سریالهای نود قسمتی (شما فرض کنید خانه سبز ). بیشتر شبهایمان را باهم میگذراندیم و اگر من مرخصی بودم روزها هم، تمام روزه های ماه رمضان را اگر جایی دعوت نبودیم ، با هم افطار کردیم ، حتی شبهای قدر را با هم قدر دانستیم و سبزی پلوی شب عیدمان را دورهم خوردیم البته بماند که با چه بغض و نگرانی که سعی میکردیم به روی خودمان نیاوریم هیچکدام! اگر اتفاق بدی برای هرکداممان می افتاد ، باز باهم بودیم ، باهم غصه میخوردیم ، باهم درد می کشیدیم و با هم ، به باد فراموشی میسپردیم... در شادی هایمان که دیگر هیچ!!! دیدنی بود حال و روزمان...

تنها کسانی بودند که کودک شیطان مارا با کمال میل می پذیرفتند و سر و صدا و جیغ های شبانه و روزانه اش را بی هیچ شکایتی تحمل میکردند ، سروصدای خودمان که بماند!! منزلشان تنها جایی بود که من میتوانستم ساعتی بشنیم و با آسودگی خیال یک لیوان "چای" بنوشم. برای منی که از بدو تولد امیرسام در حسرت یک لحظه نشستن بی دقدقه و بی استرس و بی نگاه های نگران اطرافیان که مسیر حرکت پسرک را دنبال میکردند و سرتکان دادنهایشان، روزگار نچندان خوبی داشتم و روزهای سرد و بی روحی را سپری میکردم ، آنجا ، آن خانه گرم ، تکه کوچکی از همان بهشتی بود که خدا برایم وعده داده بود....

گذشت و گذشت . شرایطی که مدتها منتظرش بودیم فراهم شد و مجبور شدیم جهت سایه مان را عوض کنیم. درست اینجا بود که نمیدانستم از داشتن خانه جدید شاد باشم یا از ترک خانه سبز دلگیر؟!؟ تمام زندگی ام همینطور بوده است. همیشه باید انتخاب میکردم. همیشه در دو راهی قرار گرفته ام که یک تکه دلم در آن راه نرفته باقی مانده بود برای همیشه ! همیشه در ازای بدست آوردن چیزی ، باید از چیز دیگری میگذشتم...

حالا دیگر وقتی از سرکار می آیم ، توی آشپزخانه ای مینشینم که دوستش دارم ، همه وسایلم سرجای خودش قرار گرفته، بوی نویی شامه ام را مینوازد ، خدارا شکر میکنم ولی ته دلم گرفته ، دلم همان خانه شلوغ را میخواهد ، همان میزی که رویش جای سوزن انداختن نبود و با دستم همه را کنار میزدم و برای دوتا لیوان چای جا باز میکردم و با خانم همسایه که حالا عنوانش عوض شده و به قول همسری "دوست جونم" است ، می نشستیم و از همه جا میگفتیم و امیرسام و عرفان هم خانه را روی سرشان میگذاشتند و خستگی روزانه ام را اینگونه در میکردم و همان مراسم چای برایم حکم یک مدیتیشن جانانه داشت ...  شاید بخاطر این است که این روزها وقتی از سرکار میآیم خستگی تا آخر شب که هیچ تا صبح فردا به تنم می ماند... شاید برای همین است که هرروز عصر وقتی دارم قفل در را باز میکنم بی اختیار به جستجوی صدای مهربانی که به چای دعوتم میکند و امیرسام را از بغلم میگیرد سرم را برمیگردانم ! شاید ... این روزها هوا هم سردتر شده انگار...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هر دو هم رشته و همکار بودیم. همسرانمان هم هم رشته و همکار. کودکانمان هم همسن و همجنس... مثل قصه ها . پر بودیم از تشابه و از  "هم ..." ، گویی از ازل قرار بوده تمام حس های زندگی مان را باهم شریک باشیم ، حس های مادرانه ، همسرانه و حتی عاشقانه!! نمیدونم قصه از کجا شروع شد ، از دیدارمان در فرودگاه در آن سفر خارجی که همسفر بودیم فقط در مسیر رفت و از سلامی و دست دادنی کاملاً رسمی ... یا اولین مهمانی شبانه ؟ چه کسی میدانست ؟ منحنی دوستی مان با سرعت نور صعودی رفت و رفت و به خودمان که آمدیم شدیم رفیق فابریک هم به گویش امروزی ها.

بیشترین زمانی که از هم بی خبر بودیم به 2 روز نمیرسید و اگر به 2 روز رسیده بود کمتر از 2 ساعت باهم حرف نمیزدیم... از همه چیز میگفتیم و به همه چیز میخندیدیم ، فکر کنم بزرگترین حسن دوستی مان همین بود. از غم نامه هامان میگفتیم و می گفتیم (البته با لحنی مخصوص به خودمان!) و آنچنان میخندیدیم که خودم از تصویرم در آیینه لذت میبردم. چشمانی پر اشک ، رد سیاه ریمل روی گونه ولی قهقهه ام به آسمان! چه شیرین بود شنیدن داستانهای تکراری مان! چه جذاب بود تعریف کردنش گاهی حتی در یک جمله!

تنها کسی بود که از خبر بارداریش خوشحال شدم ، (همیشه فکر میکردم این خبر که خوشحالی ندارد!) و همان شب که همسرانمان هردو به یک ماموریت رفته بودند خیلی شاد! من برای همراهی اش که مثلا تنها نماند کنارش رفتم و آرام بخش خوردم و اولین شبی بود در زندگیم که تا خود صبح یکسره خوابیدم و وقتی عصبانی گفت پاشو بریم سرکار قیافه اش که معلوم بود تا صبح نخوابیده دیدنی بود! سه ماه از بارداریش میگذشت که برای خواباندن تمام هوسهایش به بوفه غذای اسفندیار رفتیم و باز هم قیافه اش دیدنی بود از تعجب وقتی او  فقط زیتون پرورده خورد و من از همه غذاهای موجود با اضافه دسرها و سالادها در حد مرگ کشیدم و خوردم غافل از اینکه همان روز عصر فهمیدم من هم نطفه ای در دل دارم و ... !

آنقدر به هم نزدیک بودیم که وقتی به خانه هم میرفتیم نیازی به تمیز کردن و جمع و جور کردن نبود. مهم نبود حتی اگر روی شیشه میزمان یک من خاک نشسته باشد و اسباب بازی کودکان زیر پا فریادمان را به هوا ببرد! مهم نبود میوه داشته باشیم یا نه ، مهم این بود که همسران گرامی لطف کنن و کودکان را دقایقی نگه دارند و ما بصورت ام پی تری وقایع رو برای هم تعریف کنیم و بقول خودش "ویت ویت کنیم " و گاهی جذابیت ماجرا آنقدر زیاد بود که بی خیال غرغرهایشان بشویم.

از اول قصد مهاجرت داشتند ولی هیچگاه قضیه را جدی نگرفته بودیم... تا اینکه قضیه ما را جدی گرفت آنهم در عرض 2 ماه فقط! آخرین مهمانی که یک هفته قبل از رفتنشان گرفتیم ، همه سعی میکردیم به روی خودمان نیاوریم ، حتی قرار شد اسم "گودبای پارتی " را هم رویش نگذاریم و تنها دورهمی باشد و بس .. . ولی هرکاری میکردیم "گودبای" خودش در لحظه لحظه ی "پارتی "و باهم بودمان خودنمایی میکرد و در نگاه هایی که پر از بعض بود و از خیره شدن فراری. "خداحافظ" بهم نگفتیم ولی آن در آغوش کشیدن آخر و آن لرزش تن و شانه ها و نفسی که در سینه حبس شده بود ، برای خودش از هزار خداحافظی دلگیر تر و غمناک تر بود .چشم بر هم زدیم و یک ماه از رفتنشان میگذرد . پرم از حرفهایی که برای هم نگفته ایم و دلتنگ تمام شبانه ها و جمع های ساده و صمیمانه و حتی قرارهای کله پاچه ای! کسی میگفت که دیگر برای هم مهره سوخته ای بیش نیستید ، با اینکه راست میگفت ولی دلخوشیم به همین چند خط ای میل و چند عکس اَتچ شده به آن.

اولین باری که از آنطرف دنیا تلفن زد ، نمیدانستم چگونه ذوقم را جلوی مهمانمان مخفی کنم و از همه جالبتر کودکانمان بودند که تا همین دو روز پیش مادام در حال گیس و گیس کشی بودند و حالا جوگیر شده با همان زبان کودکانه با هم تلفنی! حرف میزدند و همدیگر را به منزل هم دعوت میکردند و حاضر نبودند حتی فرصت کوچکی را در اختیار ما بگذارند، دلتنگی کوچک و بزرگ نمی شناسد!  

این تنها عکسی است که از آن "گودبای پارتی" به جا ماند و آنهم هنرنمایی پسرک همراه یکی دیگر از مهمانها روی دیوار خانه مان! است و از آن شب به بعد پسرک فقط دوست دارد روی دیوار نقاشی کند و من محو آن خطوط محنی ماهرانه اش برای ترسیم درخت سعی میکنم عصبانیتم را فراموش کنم.

To be continued….

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٧ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

*ما بالاخره اسبابامونو کشیدیم و الان شاد و سرحال و سرخوش در خدمت شماییم. دروغگو تو این مدت کلا از همه چیز دیس کانکت بودم چون حتی تلفن هم نداشتیم و دلم خیلی براتون تنگ شده بود ، باور میکنید؟!!؟بغل

*شب اولی که در خونه جدید بودیم ، غم غربت بدجوری مارو گرفته بود و دچار نوعی دپرشن خاص یه  چیزی تو مایه های همون homesick ،شده بودیم و هر سه ردیفی کنار هم خوابیدیم و بدون اینکه باهم حرف بزنیم هرکدوم تو ابرای بالاسرمون سیرو سلوک میکردیم که در این میان ازبلوغ ذهنی پسرک بسی مشعوف گشتیم که بدون هیچ جیغ و گریه و بهانه ای دراز کشیده بود و پاشو روپاش انداخته بود و با خودش حرف میزد که دیالوگش بسیار شنیدنی بود : خونه اینجاست؟ خونه اونجاست؟ اون خونه خالیه؟ عرفان بالا نیست؟!؟  تعجب.... و تا زمانی که خوابش ببره اینارو تکرار میکرد.

* در یکی از این روزها از شدت ضعف رفتم دکتر و طبق معمول بهم یه Bکمپلکس B12 و دگزامتازون داد. وقتی رفتم برای تززیق هنوز داشتم فکر میکردم که چجوری بخوابم که کمترین تماسو با تخت درمانگاه جهت حداقل آلودگی داشته باشم و خانومه با 2 سرنگ پر بالاسرم بود که شنیدم گفت یه کم دراز بکش و بعد برو! یعنی تموم شده و رفت و من واقعا هیچی نفهمیدم غرق در تبحر خانومه بندوبساطمو جمع کردم و ازش تشکر کردم و گفتم: خانوم یه دنیا ممنون. خیلی عالی زدید ، من هیچی نفهمیدم. خانومه با یک نگاه سرد و بی روح بدون اینکه حتی بگه خواهش میکنم ،لبخند گنگی بهم زد که هرچی فکر کردم معنی لبخندشو نفهمیدم.

موقعیکه از پله های درمانگاه پایین می آمدم با هر قدمم یک درد سیال وحشتناک از محل های مورد نظر توی پاهام پخش میشد و اصلا قدرت حرکت نداشتم و با هر قدمی که بر میداشتم تازه مفهموم اون لبخند گنگ برام آشکار میشد و خدارو شکر کردم که پیش این خانوم با این همه مهارت پنی سیلین نزدم وگرنه الان جفت پاهام بین زمین و هوا خشک شده بود و برده بودنم تو موزه مادام توسو که نه همین سعدآباد خودمون کنار سایر موجودات خشک شده!!!

*هنوز رابطه بین اسباب کشی و ترک خوردن کفِ پا رو نفهمیدم. الان کف پام درست مثل پوست کروکدیل شده و اعصابمو بهم میریزه وقتی به هر چی میخورد خِرچ خِــــــرچ صدا میده.استرس

*کلا 3 روز مرخصی گرفتم که با احتساب 5شنبه جمعه و تعطیلی دیروز شد یک هفته و به این نتیجه رسیدم که حاضرم تمام مدت بشورم و بسابم و شبها استخونام تیر بکشه ولی سرکار نرم چون امروز واقعا سختم بود ....

با این حال سعی کردم وانمود کنم که خیلی شادم و تو ماشین همش از خودم شادی در کردم و البته خواب شیرینی که دم صبح دیدم و درست در لحظه حساس از خواب پریده بودم بی اثر نبود ، که با ترمز وحشتناک همسری رفتم تو شیشه چون کمربندمو باز کرده بودم و داشتم به پام کرم میزدم.... و در یک لحظه تمام ابر شاد بالای سرم پودر شد و ریخت زمین به همراه دلم و اعصابم! نمیدونم چرا به این ترمز ها عادت نمیکنم با اینکه 2555 روز ازین نوع همراهی صبحگاهی میگذره !؟!؟!؟

*میدونم الان 99 درصدتون دارین فکر میکنید من چه خوابی دیده بودم؟ جهت رفع کنجکاوی خدمتتون عرض کنم که خواب دیدم دارم تو رشته مورد علاقه ام که همانا معماری باشد ، ادامه تحصیل میدم... اینقدر حس شیرینی بود که نــــــــــــــــــــــگو... خواهشا ننویسید که انشااله خوابت تعبیر میشه و ... چون تنها چیزی که الان اصلا به من نمیاد همون ادامه تحصیله و از مغزم چیزی جز یک تکه فسیل 2500 ساله باقی نمونده وگرنه تا دلتون بخواد انگیزه دارم نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نمیدونم داریم "اسباب کشی" میکنیم یا "اثاث کشی "؟!

                  فقط میدونم هرچی می کشیم بازم کش میاد  .....

پی نوشت 1: منو ببخشید اگه به خونه هاتون سر نمیزنم، نه وقت یاری می کند ،نه این دست و پای خسته و پردرد و نه این ناخن های شکسته و درب و داغون و بی ریخت!!!!

پی نوشت 2: تصور کنید ما هنوز در مرحله pre-moving هستیم و تمام مدت بین این دوخانه معلق ، و همش فکر میکنم کی تموم میشه این حالت کما و بقول دوستی حداقل بریم تو ریکاوری! ،این وسط کودک هم مریض شده (حالا بماند که چرا ) و مادام تو بک گراند جیغ میزند و بهانه میگیرد ، من هم مشغول کارِ شستشو (مثل غاز قصه حسنی صبح تا غروب میون آب کنار جو ... ) و گوشی تلفنو بین صورت و شانه ام گیر انداختم و تمام نقاط تماس بطرز وحشتناکی درد می کنند از جمله اون مهره آخر گردن! و صد البته که درد مفاصل پا که از زانو به پایین اصلا حسشان نمیکنم آنرا از رو برده ، بعد شخص مورد نظر از آنسوی تلفن میگه : راستی کی مهمونیه خونه تونو میگیرید ؟!؟!؟! کلافهعصبانی

من یه لحظه از افکارم که مادام درحال خط زدن لیست کارهای موجوده و تمامی هم نداره ! پرت میشم بیرون و نمیدونم به "کی و چه زمانی " فکر کنم یا خجستگی فرد مورد نظر؟؟تعجبالبته گفته باشَما ،من استعداد شدیدی در "خجسته پروری" اطرافیانم دارم !!!!

پی نوشت 3: این پی نوشت 2 از خود پست طولانی تر شد ، شرمنده ولی خدائیش اگه نمینوشتم تو گلوم گیر میکرد ،الان راحت میرم می خوابم . نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin