ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

برداشت اول:

خانه  - خاطره – تعلق – وابستگی – جمع کردن - رفتن – دور شدن و جدایی .

اینها همه کلماتی هستند که به تنهایی میتوانند حس غریب دلتنگی را در ذهن هر خواننده ای ایجاد کنند ، خصوصا اگر خواننده یا نویسنده از در احساس هم وارد شده باشد ، با یک طبق چاشنی اشک و آه که روی هر جمله سخاوتمندانه بپاشد.

میتوانی مرور کنی و مرور کنی و مرور کنی و هرباره از مرور هرخاطره بغض کنی در حد خفگی! میتوانی دلتنگ شوی به اندازه تمام دنیا ! می توانی حتی برای دیوارهای خانه اشک بریزی به پهنای صورت ! حتی برای جای ساعت! حتی برای خنکای پنکه در تیرماه سوزان!!!

گاهی به لاک پشت ها حسودی ام می شود که خانه شان همیشه روی دوششان است و هرجا میروند همراهشان می برند. از طرفی میدانم حتی اگر لاک پشت هم بودم بازهم دلم برای کوچه هایی که ازشان عبور میکردم تنگ میشد، حتی برای کبابی سرکوچه ! یا سوپری آقا تنبله که همیشه هم بسته باشد! لاک پشت عجیبی میشدم در نوع خودم!!!

برداشت دوم:

خانه – خاطره – دوستی – یک بغل محبت – تغییر – حرکت برای رسیدن.

اینها همان کلماتند، با کمی تغییر ، با تعبیری دیگر! میتوان آنقدر با کلمات بازی کرد که هزار جمله زیبا بسازند که با خواندنش لبخند بر لب هرخواننده ای جاری شود و یک دنیا آرامش بر دلش و قطره اشکی هم اگر از گوشه چشمی فرار کند ، همان اشک شادیست نه چیز دیگر!

می توان دور بود و نزدیک! می توان رفت و نبرد!

میتوان هزار غم کهنه و خاطرات غبار گرفته را جا گذاشت و بجایش میتوان هزار هزار  دلبستگی و خاطره شیرین را کارتون کارتون پر کرد و دورتادورش هم چسب پهن کشید تا هیچ روزنه ای برای فرارش باقی نماند.می توان خانه جدید را پر کرد از همین کارتون ها!

می توانی ایوانش را آب پاشی کنی و پر شوی از بوی برخاسته از خاک نم گرفته و بنشینی و لذت ببری از رفتن! بله از رفتن هم می توانی لذت ببری. کافیست باور داشته باشی زندگی در جریان است. باید رفت و ساخت و تغییر کرد. خوش بختانه قلب ها این قابلیت را دارند که در اثر دوری بهم نزدیکتر شوند ، البته اگر بخواهند!

(*قسمتی ازین نوشته برای دوست عزیزی است که دارد از پیشمان می رود. قسمتی برای خودم که دارم می روم ... و قسمتی برای عزیزانی که از کنارشان می رویم. می بینید چه خوب صرف میکنم فعل "رفتن" را ؟؟!! فقط هضمش کمی مشکل است که آنهم چاره اش یک رانیتیدین بیشتر نیست !)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

بازهم 14 تیر رسید . 7 سال پیش در این روز همسر شدم و 2 سال پیش مادر. (این پست )

در هر دو مناسبت آنچه که حجم بزرگی از مرور خاطرات ذهنم را اشغال کرده چیزی نیست جز "نگرانی" ! که آیا خوشبخت می شوم یا نه؟ کودک سالمی به دنیا می آروم یا نه ؟ کار درستی کرده ام یانه ؟؟ اینکه خوشبخت شدم یا نه سوال کلیشه ای بود در حد همون "علم بهتر است یا ثروت!" تا که خوشبختی رو چی معنا کنیم و از چه دیدی بهش نگاه کنیم. سرخوشانه یا ریز بینانه ؟ خدارو شکر که مفهوم خوشبختی کاملا نسبیه و تعریف مشخصی نداره. حتی بسته به اینکه شب قبل رو تا صبح چگونه گذرونده باشیم می تونیم صبح بگیم : چه زندگی قشنگی! یا چه روز گندی! به همین سادگی!

امیدوارم یادم نره که " امروز ، آرزوی دیروزم بوده" خوب یا بد ، باید به آرزوهام احترام بذارم و دوسشون داشته باشم. خوشحالم که دارم تمرین میکنم در "لحظه" زندگی کنم و لذت همون لحظه رو به باد نگرانی "فردا چه خواهد شد"، نسپرم.

پسر کوچکم 2 سالگیت مبارک. ممنونم که با امدنت زندگی جدیدی برایم ساختی ، آنقدر متفاوت که انگار سالشمار عمرم را باید با تو رقم بزنم . انگار من هم تازه 2 ساله که دارم آن روی سکه زندگی رو میبینم و به واقع "زندگی" میکنم.

پاره جانم تمام تلاشم اینست که آنقدر بالا بروم تا دستم به آسمان برسد و برایت ستاره ای از شبها بچینم و تکه ای از "لبخند خدا " را. تا که زندگیت همیشه پرنور باشد و لبانت همیشه خندان . این را به تو و خودم قول میدهم حتی اگر شده بال هایم را نزد خدا گرو بگذارم .

عزیزتر از جانم این آهنگ قشنگم تقدیم امروزت و برای تولدت: (لبخند خدا- رضا صادقی -دانلود )

بخند عزیزم دنیا خنده داره ،غصه بجز خنده دوا نداره

  بخند خدا دیدن لبخندشو روی لبای بنده هاش دوست داره

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٤ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

قبل از هرچیزی توضیح بدم که منظورم از کودک- آزاری نوع خاصی از آن است که با آنچیزی که معمولا ازش برداشت میشه کاملا متفاوته . منظورم "کودکی" است که مادام والدینش را مورد آزار و اذیت جسمی و روحی قرار میدهد!!!!

و قسمت دردناک ماجرا اینجاست که در این مورد خاص نمیتوان به هیچ دادگاهی پناه برد.... ای کاش میتونستم کبودی های بنفش متمایل به سبز رو که تمام تنمو پر کرده به پزشک قانونی نشون بدم و همینطور جای دندانها که کاملا گرد و ساعت وار دور کبودی ها را تزئین کرده ... نمیدونم چرا پسرک از آزار من لذت میبره و حتی از گاز گرفتن مجدد روی همون کبودی های قبلی...

و اینکه من از قهقهه هاش تمام دردمو فراموش میکنم و مادام با خودم تکرار میکنم که داره باهام بازی میکنه ولی ته دلم نگرانم که "نکنه" عمدی در کار باشه؟؟ نکنه به نوعی داره اعتراض خودشو نشون میده و از چه چیزی و چرا فقط من؟؟ و به آقای پدر اصلا کاری نداره؟!؟ شاید چون اونم متقابلا کاری به کارش نداره؟!؟ این روزها تمام عکس العمل های پسرک نگرانم می کنه و در مقابل تک تک شون به چرا و چگونگی اش فکر میکنم!!! تمام سعی ام اینه که براش چیزی کم نذارم ، میدونم مادر پرفکتی نیستم ولی اینم میدونم آرزومه که باشم .

نگرانم که دوستم نداشته باشه ، گاهی از اینکه هر عمویی (حتی اگه بقال سرکوچه باشه ) هم بیاد دنبالش (البته با ماشین!) به راحتی منو رها میکنه و میره ، از اینکه تو پارک بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه تا زمانی که "من" حتی تبدیل به یه "نقطه" هم بشم باز میره و میره ... دلم میلرزه ... نکنه دوست داشتنش هم به اندازه همون "نقطه" تعریف شده باشه؟؟؟ گاهی اینقدر آرزو دارم محکم بغلش کنم و شده حتی برای چند لحظه تو بغلم بمونه ... گاهی اینقدر دوست دارم بوسم کنه ، ولی این فقط زمانی حاصل میشه که قبلش با یه حرکتی اشکمو درآورده باشه و تازه حتی اون موقع هم باید به یه بوس فوری در حد وزش یک نسیم بسنده کنم و هنوز تازه میخوام شیرجه بزنم تو همون "لذت " معروف! که با گاز یا پرشی دیگر روی دل و رودم مواجهه میشم و اینقدر از درد به خودم می پیچم که دقیقا احساس میکنم تو استخر خالی شیرجه زدم ....

دوست ندارم بچه وابسته ای باشه ، دوست ندارم مثل من برای تمام "وابستگی هاش" رنج بکشه ، ولی از اینهمه "استقلال" هم میترسم!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

از خواب بیدار میشوم ، ساعت دقیقا عدد 6 را نشان می دهد ، تختم درست کنار پنجره است . پرده حریری که تونالیته زیبایش از یاسی روشن به تیره خیره کننده است و هارمونی عجیبی با سایر وسایل اتاق و کاغذ دیواریها دارد کنار میزنم و به حیاط و محوطه زیبایش نگاه میکنم خودکار و دفترچه یادداشت طلایی رنگم را بر میدارم و اینگونه می نویسم:

پست امروز:  امروز هم هوا ابریست .باغبان مشغول سروسامان دادن به باغچه هاست و اینبار دارم تمام گلها را به سلقیه خودم عوض میکنم. 2 نفر هم دارند استخر را تمیز می کنند، با اینکه هنوز کارشان تمام نشده اما حیاط رنگ و بوی دیگری گرفته ، بوته های یاس سفید هم پر از گل شده اند و عطرشان تمام فضای اتاق را پر کرده. امیدوارم همه چیز به موقع آماده شود. با اینکه تابستان شده ولی هنوز هوا ابری و سرد است. هنوز هوا ابری و سرد است ، ابری و سرد ... ابری ... و .....سر....د

از خواب بیدار می شوم اینبار با زنگ موبایل. ساعت دقیقا عدد 6 را نشان می دهد. یک دستم زیر بالش است و در دست دیگرم یک خودکار و یک ورق کاغذ تا شده . حتی جای خودکار روی صورتم مانده و درش لابه لای موهایم گیر کرده ، انرا به سختی جدا میکنم و وحشت زده روی تخت می نشینم. خبری از پرده یاسی و دفترچه طلایی نیست . هنوز موبایل زنگ میزند و اینقدر مبهوت شده ام که توانایی ساکت کردنش را ندارم... با ترس و لرز کاغذ تا شده را باز میکنم و از بین خطوط کج و معوج و ناخوانا، پاراگراف بالا را میخوانم... بی کم و کاست ... یخ کرده ام... خواب دیده ام؟... اینهمه واقعی؟؟؟ تصویرها را با جزئیات به یاد دارم حتی تمام احساسی که داشتم ،حتی بوی یاس سفید !!!

انگار در فضای دیگری زندگی کرده ام...اگر نوشته هایم نبودند باورم نمیشد... چگونه در خواب توانایی نوشتن داشتم؟؟؟ چرا این خواب؟؟ می دانم تابحال نه در خانه ای زندگی کردم که استخر داشته باشد و نه آرزویش را دارم!! اصلا از تصور داشتن خانه ای به آن بزرگی دچار استرس می شوم. ای کاش میدانستم "منتظر" چه چیزی یا چه کسی بودم؟ چرا جمله "هوا ابری و سرد است" اینقدر تکرار شده بود؟؟ ای کاش بیشتر نوشته بودم ، ای کاش میدانستم روحم به کجای زندگی ام پرواز کرده بود؟!؟ بهرحال تجربه جالبی بود . جالب و عجیب!

پی نوشت 1 : نکته جالب خوابم این بود که من در خواب هم از اول صبح مشغول وبلاگ نویسی بودم و کلمه "پست امروز" واضح ترین کلمه ای بود که نوشتم...

پی نوشت 2 : آنشب اولین شبی بود که پسرک از شب تا صبح خوابید و من بعد از 2سال و اندی یک شب را تا صبح خوابیده بودم ، کامل!!! به نظرتون اگه این اتفاق نادر بازهم تکرار بشه (یعنی امیرسام تا صبح بخوابه ) من بقیه خوابمو می بینم؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin