ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دیشب شب آرزوها بود و من از غروب دائم فکر میکردم که چه آرزویی دارم و هرچه هزارتوی ذهنم را می کاویدم چیزی نمی یافتم و تنها تصویر ذهنم چیزی شبیه یک کاغذ A4 بود سفید سفید یا یک قوطی خالیه خالی! تا اینکه نیمه شب در حالیکه چونان شب های اخیر توی خانه پرسه میزدم ، به نماز ایستادم و برای چند دقیقه تمام حوادث این چندسال اخیر از جلوی چشمم عبور کرد... در عجبم از این توانایی ذهن!

خوب یادم آمد همین چندسال پیش روزی را که سر نمازم ، تو همین خونه ، همین جا و برسر همین سجاده گفتم : خدایا من چقدر خوشبختم! خدایم کمکم کن که توانایی شکرگزاری این همه نعمت را داشته باشم! و درست در همان لحظه دلم لرزید... یک لحظه ترسیدم که مبادا پشت این همه خوشبختی چیزی نهفته باشد... نمیدانم واقعا نمیدانم مشکل از ناتوانی من در شکرگزاری بود یا همان لرزش دل! ولی چه شد که به اینجا رسیدم؟؟ چه شد که دعاهایم جای خود را به فریاد و فغان داد؟ کجای راه را اشتباه رفتم؟ چرا پس از طی این همه فراز و فراز و فراز ،به نشیب زندگی ام نمیرسم ؟

خدای خوبم میدانم در قرآنت بارها و بارها گفته ای که بندگانت را در حد خودشان می آزمایی! میدانم و همیشه در پی این بوده ام که از این آزمون ها سر بلند بیرون بیایم ولی الان می خواهم بگویم که دیگر نمیتوانم . شاید روی من نباید اینقدر حساب میکردی ، شاید "حد" من کمتر از آنست که نشان داده بودم. الان به جایی رسیدم که اگر بگویند فقط یک قدم دیگر مانده تا به قله برسی ، توانایی همان "یک قدم " را هم ندارم و برای برداشتنش به دستانت نیاز دارم. دستم را بگیر! کما اینکه دیدی توانایی ایستادن در رکعت های آخر را هم نداشتم و پاهایم به وضوح می لرزید! خدایم ، راه را نشانم بده ... مدت هاست دارم خودم را در این ذهن بسته ، در این قفس مشکلات به در و دیوار میکوبم... دریچه های ذهنم را باز کن ... بگذار دوباره پرواز کنم با اینکه حتی نمی دانم با این بالهای زخمی تا چند متر آنطرف تر خواهم پرید ، فقط میدانم باید بروم.

آنشب خدا نزدیک بود . نزدیکِ نزدیک . آنقدر که سرم را روی شانه هایش گذاشتم و خوابیدم . حیف که گریه امانم نمیداد و قبل از تمام شدن اشکهایم به خواب رفتم ولی پر شدم از آرامش و تمام مدت فقط یک جمله میگفتم : خدایا شکرت.

پی نوشت 1 : دیشب تمام دلم پیش دوستم بود که بر بالین مادر بیمارش در بیمارستان لحظات سختی را میگذراند. میدانم دارند رنج می کشند هردوشان. خدایا سلامتی را دوباره مهمان خانه شان کن. خدایا به اشک هایش رحم کن. حداقل به خاطر تمام مهربانی هایش.

پی نوشت 2 : تازگیها وقتی گریه میکنم اشک هایم بند  نمی آید ،یک چیزی تو مایه های سیل! ... و برایم یادآور یک شخصت کارتونی در کارتون سرندی پیتی است که اسمشان را فراموش کرده ام ... کسی یادش می آید؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

پسر کوچک قصه ما اول صبح چشم باز نکرده میگه : " دَدَ " و ما هم طبق روال هر روزه اونو میبیریم پیش "بابایی" (پدر من ) که خیلی دوسش داره و براش نماد و اسطوره ایه از "دَدَ". باباییه بنده خدا که از دست شیطنت های امیرسام روزبه روز داره لاغر تر میشه ، تا بعدالظهر که من برم دنبالش حداقل 3تا 4 بار امیرسامو برده "دَدَ" که شامل پارک و خرید و گربه بازی و ماشین بازی  و ... میشه. وقتی من میرم دنبالش به محض اینکه می پیچم تو خیابونی که به خونمون منتهی میشه ، فوراً اعتراض میکنه که : نــــــــــــه ... دَدَ!! جالبه که مسیر خونمون و خونه مامان اینا رو کاملا بلده و وقتی بهش میگم نشون بده چجوری بریم خونمون ،تمام مسیرو یکی یکی نشون میده!

خلاصه از وقتی ما پامونو توی خونه میذاریم ، گریه و زاری شروع میشه و صدای "دَدَ" گفتنش تا 7 تا آسمون انورتر هم میره و اونوقته که همسایه مهربون ما زنگ میزنه که بیا بالا تا این بچه یه کم روحیه اش عوض بشه!!! قبلا اوضاع به این منوال میگذشت که یا ما یه ساعتی میرفتیم بالا و امیرسام خونه شونو با خاک یکسان میکرد و من خستگی روزانه ام صدچندان میشد از بس حرص میخوردم ، یا اونا می امدن پایین و امیرسام خونه خودمونو با تمام قوا خراب میکرد و یکی یکی وسایلمونو از تراس "بولومب " میکرد پایین (همون پرتاب کردن در گویش پسرک ) یا همه چی رو "گینگ " میکرد (میشکوند ) ... اما دریغ و درد که زندگی ما هروز بهتر از دیروزه و پسرک هرروز شیطون تر از دیروز و الان فقط در حد یه "بس" خوردن (بستنی) میشه تو خونه نگهش داشت و بعد آوای خوش جــــیغ و دَدَ ... بنابراین این روزا از همون سرکار که میایم بازهم غالبا با همون همسایه مهربون و پسر کوچکش میریم "بارک" (همون پارکه) و داستان به همین جا ختم نمیشه!!!!

توی پارک میبرمش قسمت وسایل بازی و اونجا انواع و اقسام وسایل بازی های رنگارنگ و سرسرهای پیچ در پیچ و تاب و ... زمین با پوشش نرم . صدها بچه دارن مثل آدم اونجا بازی میکنن ولی برای امیرسام 5-6 دقیقه بیشتر جذابیت نداره و بعد میگه :دَدَ!! و اونطرف پارکو نشون میده!!!

تو پرانتز: به عنوان آگهی بارزگانی برای جذابتر کردن قصه همین جا باید بگم که هروز و هرروز دلم برای کودکی های خودمون میسوزه که یه پارکی بود که توش دوتا تاب داشت و یه سرسره و یه الاکلنگ که سرسره هه همیشه زنگ زده بود  و در اثر زنگ زائده های آهنی توش ایجاد شده بود که همیشه جوراب شلواری مو در می داد و تازه وقتی سر میخوردی و پاره میشدی و به انتها میرسیدی ، یه چاله گلی ایجاد شده در اثر زمین خوردن بچه های نگون بخت اون پایین انتظارتو میکشید که "گومببب" بیفتی توش و لباسات بکلی استاد شن !!! برای همین مامانم هیچوقت نمیذاشت من سوار سرسره بشم... تاب ها هم که یا خراب بودن یا قیژ قیژ میکردن یا در اثر کهولت سن تعادل خودشونو از دست داده بودن و وقتی بلند تاب میخوردی به چپ و راست مایل میشدن و تازه وقتی میخواستم در اوج آسمانها لذت ببرم اون پایین میدیدم صف طولانی کودکان در انتظارو و منم که مهربون!!!! و چون از اول زندگی ام به همه حق میدادم جز خودم! همون لحظه می امدم پایین و با حسرت جای خودمو به دیگری! میدادم.... میموند الاکلنگ که اونم معمولا نمیتونستم سوار شم چون خیلی لاغر بودم و همیشه کودک تپل مپلی اونطرف می نشست و من همیشه بجای بالا پایین رفتن فقط تو هوا معلق میموندم و وقتی دیگری! بی خیال میشد و میرفت ، یه دفه "گووومب" میخوردم زمین!!!! با این حال پارک رفتن یکی از تفریحات بزرگ زندگیم بود و بخاطرش هر بار تا مدتها از پدر مادرم تشکر میکردم!

برگردیم به قصه مون : بله ما طبق دستور پسرک میریم اونطرف پارک و پسرک تمام مسیرو از آشغال پاک میکنه و همه رو یکی یکی برمیداره و گاهاً به دهانش میذاره (حال منو میتونید اون لحظه درک کنید؟!) پاشو درست تو چمن هایی که تازه آبیاری شدن میذاره شالاپ!!! (توجه کنید که پاشو تو چمن های خشک نمیزاره و کلا دوست داره کارایی کنه که بره رو اعصابت) دنبال گربه هایی میکنه که زیر یه بوته شمشاد خوابیدن و کاملا ناگهانی دمشونو میکشه و گربه نگون بخت که احتمالا داشته خواب یه گنجشک بریان شده میبینه ، نه تنها رویای شیرینش از بین رفته بلکه جونشم درخطر میبینه و با ناله ای جانسوز فرارو بر قرار ترجیح میده...

و بعد از همه اینا پسرک باز میگه : دَدَ!! و بیرون پارکو نشون میده و میایم بیرون و خسته و داغون به خونه برمیگردیم و باز جیغ و گریه و ... میریم پشت بام و اونجا هم بعد خراب کردن کولرها و کشیدن سیم ماهواره ها و ... بازم میگه : دَدَ!!! این اتفاق ها توی رستوران ، پاساژ ، حیاط یا هر مکان دیگه ای که اسمشو بشه دَدَ گذاشت هم می افته و وقتی ساعت 12 و 1 شب باهزار بدبختی پسرک رو خوابوندیم و از فرط خستگی یه گوشه ای غش کردیم و هنوز به لایه نیمه عمیق خوابمون هم نفوذ نکردیم با فریادی با کلمه بسیار آشنایی از خواب میپریم و آن کلمه چیزی نیست جز:" دَدََََدَ!!!!!" و این اتفاق تا صبح حداقل 3-4 بار می افته ....

و اینجاست که من فاتحه ای به روح سهراب میفرستم و همانطور که میگفت :

"خانه دوست کجاست ؟" سهراب وار میخوانم "دَدَ کجاست؟" ... چقدر سخته در حالیکه الان به جایی رسیدم که میدانم "خانه دوست کجاست!" ، در اندیشه آنم که ای کاش میدانستم این دَدَ ذهن پسرم کجاست؟!؟!؟

نتیجه اخلاقی داستان: همیشه جایی برای ندانستن وجود داره!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

ای خدا ،با توام خدا ،من حرفی دارم توی عالم دعا

مسافرارو راهی کن ، به عاشقا نگاهی کن ،تا به ابد خدایی کن ، ختم به خیر جدایی کن

 

یه چرخیــــه بچرخونش ، یه دریه نبــــندونش

یه لبـی یه بخــــندونش  ، یه چشمــــیه نگــریونش

یه دلــــــیه بـذار شــــــاد شــه ، یه اسیـــره که آزاد شه

یه بغضــــی توی گلــــومه   ..........  نذار که مثل فریاد شــــــه

 

  خدای مهربونم  پیشاپیش ممنونم.

فردا نوشت: دیروز داشتم فکر میکردم به دوران کودکی ام و دعاهایم...

من یک دعای مدین (made in) خودم  داشتم (مخلوطی از سوره های جز سی ام قرآن ) که باید با ترتیب خاصی خونده میشد و بعد به سمت فرد یا اتفاق مورد نظر فوت میکردم و رد خور هم نداشت!!! و حداکثر روزی 20 -30 بار ازش استفاده میکردم (اصولا من در کودکی احساس میکردم قدیسه ای هستم که فقط برای حل مشکلات اطرافیانم زاده شده ام... اعتماد به نفسو دارید!!) دیروز در حالیکه مدت طولانی بود که ناامید شده بودم از هرگونه دعا و ... به عنوان اخرین تیر! (شایدم خرداد!)سعی کردم از دعای کودکی ام استفاده کنم .. هرچند که نصفشو بیشتر به خاطر نداشتم و کلی خندیدم برای همون فوت آخر! ، ولی آنچنان پر شدم از هوای کودکی که هنگام برگشت ، در همان حال و هوا تمام سنگ فرشهای خیابان را دوتا یکی پریدم و پرواز کردم به سبکی و رهایی یک بادکنک! فارغ از تمام مشکلات موجود و آفتابی که درست وسط مغزم را نشانه گرفته بود! و باز فکر کردم  به قدرت ایمان ... هرچند که در حد باور یک کودک باشد... مهم همان "باور" است...

دلم پر کشید برای تمام باورهای کودکی ام!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

خواستم بنویسم از  " مادر "

دیدم این عکس گویای تمام آنچیزی است که از ذهنم عبور میکند:

 

" روز مادر" رو به همه مامانای خوب دنیا (خصوصا مامان گلم که بابت نگهداری امیرسام یه دنیا بهش مدیونم قلب) تبریک میگم و برای همشون آرزوی سلامتی و طول عمر دارم.

خانومای محترم شرمنده که روز شما رو تبریک نمیگم ، نمیدونم چرا از اسم روز زن! خوشم نمیاد ، خصوصا از اینکه 2 هفته بعدشم یه روز بعنوان روز مرد! در مقابلش نامگذاری کردن که از اولی هم  نامانوس تره (به گوش من البته ) ، که مبادا خدای ناکرده آقایون محترم حتی در این یک مورد هم از خانومها عقب بمونن و صد البته از هدایا بی نصیب!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٢ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این منم ، یک مادر با یک کودک مریض و به جای اینکه الان کنارش باشم ، فقط با تلفن جویای احوالش میشوم ، مثل یک غریبه!

این منم ، یک مقصر! ای کاش دادگاهی بود و خودمو معرفی میکردم و خلاص میشدم از اینهمه عذاب وجدان که هر روز با خودم حمل میکنم و انگار هرروز سنگین تر هم میشود! ای کاش منتظر رای دادگاه میماندم تا شاید تبرئه میشدم و رها از این همه اضطراب ... اما اگر همه قاضی های دنیا هم به بی گناهی ام رای بدهند برای به دنیا آوردنش میدانم که تا آخر دنیا مقصرم...

حال خوبی ندارم و تنها میخواهم فشار درونی ام را روی دکمه های کیبورد خالی کنم و نتیجه اش میشود همین خزئبلات یا خزعبلات ؟!؟ دیروز بعد از عمری رفتم آرایشگاه و کف دست بو نکرده بودم که پسرکم به طور کاملا ناگهانی بیمار میشود و درجه مقصری من مادام بالاتر میرود و وقتی برگشتم و پرید بغلم (کاری که معمولا نمی کند!) و حسابی حس مادری ام را قلقلک داد با نگاه نگرانی گفت :مامان! و بعد بالا آورد... ترسیده بود و میلرزید و وقتی با سرعت بردمش دستشویی و آنجا پر شده بود از پاستیل های کاملا درسته! که وقتی داشتم تمیزش میکردم میشد دوباره بسته بندی اش کرد ( با اندازه 2 بسته  بود شایدهم بیشتر!) ، به تعداد تک تک انها که در معده کوچکش سنگینی کرده بود اشک پنهانی ریختم و باز فقط خودم را مقصر میدانستم نه کس دیگر را...!!!

اینکه چرا رفتم چرا دیر کردم و حتی چرا تو ترافیک موندم! و لعنت فرستادم بر خودم و بر تمام چیزهای بی ارزشی که بخاطرش از کودکم دور میشوم. وقتی دیشب 4 صبح باز بانگرانی گفت مامان! و باز بالاآورد از تخت گرفته تا تمام مسیر اتاق خواب تا دستشویی ، اون لرزش تنش و اون نگرانی نگاهش داغونم کرد و تا صبح فقط نگاهش کردم آرزو میکرد ساعت نمیگذشت و زمان جدایمان نزدیک نمیشد و وقتی صبح به پدرم سپردمش و امدم با اینکه میدانم آنها از تخم چشمشان هم بیشتر مراقبش هستند باز در آینه ماشین تنها یک مقصر میدیدم ....

این منم ! با انبوهی از نقشه های نیروگاه که روی میزم باز کرده ام ، که امروز و همین امروز باید تایید شوند، با تلفن های پی در پی که احجام قالب بندی باید تدقیق شوند امروز ... و من نمی دانم که چرا اینقدر امروز منتظر تلفنم و با هر زنگ دلم میریزد و آنسوی خط : کارگاه و سیویل و پروژه و ... انگار تمام کارهای دنیا امروز به من بسته است و اینسو من هربار دلم رو از روی زمین جمع میکنم ، همینطور حجم بزرگی از نگرانی که نفس کشیدن را برایم مشکل ساخته... و باز مقصر تنها منم .

آنها چه میدانند که درون من چه میگذرد؟؟ چه درکی از انتظار دارند ؟؟ چه میدانند که من مادر کودکی هستم که بیمار است و الان شاید دلش میخواد باز صدایم کند :مامان یا در اغوشم بپرد؟!؟ چه میدانند که من در گردی نقشه اسپیرال صورت پسرکم را میبینم و به سختی جلوی اشکهایم را میگیرم و همینطور شکمم را ،چون از درد معده و ورمش هرآن ممکن است دکمه های مانتوام به جهتی پرتاب شود!

بله ، این منم :یک مادر که هیچ وقت تا این حد عاشق نبوده ام!

پی نوشت: دکتر برای درد معده ام سه عدد قرص داده، یکی قبل از غذا ، یکی میان غذا و یکی بعد از غذا. من که کلا  غذا خوردنم 5 دقیقه طول میکشه به نظرتون فرقی میکنه اگه 3تاشو با هم بخورم؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٤ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

حالا که داریوش بعد از عمری دوباره زده تو کار عشق و عاشقی و آلبوم جدیدش بسیار شنیدنیه خصوصا  این  آهنگ ، گفتیم ما هم عقب نمونیم و به یاد ایام نوجوانی این آهنگو تقدیم کنیم به همسر گرامی :

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد   

        کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

                کجای قصه خوابیدی که من با گریه بیدارم   

                         که هرشب هُرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی 

                تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر میکنم هستی

                        تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم    

                               صدایی تو جهانم نیست ، فقط تصویر میبینم

                                    یه حسی از تو در من هست، که میدونم تورو دارم

                                                       واسه برگشتنت هرشب درا رو باز میذارم

    

پی نوشت1 : وبلاگم 2 ساله شده و اصلا یادم نبود که براش جشن بگیرم  و قالب جدید وبلاگ هدیه دوست گلم فخری  عزیز بود که ازش بسیار بسیار ممنونم  برای این تغییر شیرین.

  

پی نوشت 2: امروز اول خرداد و شنبه است. خیلی دوست دارم که اول ماه با شنبه شروع بشه . این رو به فال نیک میگیرم و با یه دنیا انرژی مثبت این ماه رو شروع میکنم. شما هم همین الان دست بکار بشید و مثل من بیخودی شادی کنید. اینقدر میچسبه...

      

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin