ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

پیامبر روزی که خواست ارفالس را ترک کند مردمان به دورش جمع شدند و گفتند می خواهیم با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما درمیان بگذاری. زنی که کودکی در بغل داشت گفت با ما از فرزندان سخن بگو:

فرزندان شما فرزندان شما نیستند. آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد ، به واسطه شما میآیند اما نه از شما، با شما هستند ولی از آنِ شنا نیستند.

شما میتوانید مهر خودرا به آنها بدهید اما نه اندیشه هایتان را. شما می توانید تن آنها را در خانه نگه دارید ، نه روحشان را. زیرا که روح آنها در خانه فرداست که شمارا به آن راه نیست ، حتی در خواب! شما میتوانید بکوشید تا مانند آنها باشید ، اما مکوشید که آنها را مانند خود سازید. زیرا که زندگی واپس نمیرود و در بندِ دیروز نمی ماند.شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله آن بیرون می جهد.

و درباره زناشویی : به یکدیگرمهر بورزید ، اما از مهر بند مسازید. بگذارید مهر دریای مواجی باشد در میان دوساحل روح های شما. از نان خود به یکدیگر بدهید ، اما از یک گِرده نان مخورید.

جام یکدیگر را پر کنید ، اما از یک جام ننوشید. باهم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید. دل خودرا به یکدیگر بدهید اما نه برای نگهداری، زیرا تنها دست زندگی است که میتواند دلهاتان را نگه دارد.

در کنار هم بایستید ، اما نه تنگاتنگ! زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و درخت سرو درسایه یکدیگر نمی بالند.

پیامبر ( خلیل جبران خلیل)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۸ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شرکت ما یکی از بزرگترین شرکت های مهندسی مشاور اونم در زمینه سد و نیروگاهه! اما در همین شرکت که کلونی از مغزهای متفکر و بزرگترین آرشیو فرمولی و تخصصی خصوصا در زمینه هیدرولیکه ، کافیه یه بارون ملایم در حدبارون بهاری بیاد تا وقتی وارد لابی ساختمان میشی در کنار انبوهی از ماکت های عظیم الجثه سد و نیروگاه ، یک سطل پلاستیکی اونم به رنگ زرد! مشاهده کنی جهت جمع اوری آبی که داره قطره قطره و گاهاً شر شر از سقف میاد و یه لحظه پرتاب میشی داخل یک خونه روستایی کاهگلی و حتی در کنارت بوی نا و چندتا گاو و گوسفند روهم استشمام میکنی.

خیلی دوست دارم بدونم که مدیرعامل شرکت ، که تاحدودی هم کله گنده! محسوب می شه، وقتی هر روز این صحنه رو میبینه چه حالی میشه؟ آیا این صحنه رو که سالهاست داریم میبینیم مغایر با شئونات یک شرکت مهندسی با اون همه دک و پز نمی بینه! یا شئونات این شرکت رو فقط چندتا تار موی من اگه بیرون باشه یا مانتوم اگه کمر داشته باشه زیر سوال میبره؟!؟! که باید هر روز از همون جلوی در، توسط چندتا حراستی که تاحد ممکن در جای جایِ صورتشون ریش روئیده ، با نگاههای کاملاً قدی و ممتد! اسکن بشم!!؟ اینجور مواقع همیشه صحنه سطل زرد ( که دورشم آب ریخته) جلوی چشمم تداعی میشه و فقط افسوس میخورم:

 از چیزهایی که نباید ببــــــــــینم و نباید بشــــــــنوم و نباید بگـــــــــــویم ....!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

در این نیم ماهی که نبودم:

پسرکم 22 ماهه شد، بالاخره از شیر گرفته شد بماند که همچنان در کشاکش بزرگ شدن! و به مرحله ای دیگر رفتن همچنان با خودش و خودم درگیر است.... سفر کوتاهی رفتیم جهت پرکردن کوله بارمان که خیلی وقت بود خالی شده بود از امید و ایمان!... ، باز هم بماند که نتوانستیم آنطور که باید خوشه چینی کنیم و جحم بزرگی از کوله مان در عین پر بودن! خالی ماند ولی همین اندک هم خالی از لطف نبود.... شکستم و تکه تکه شدم و دوباره با همان چسب های دست ساز خودم تکه ها را بهم بند زدم و خوشحالم از بالارفتن توانایی هایم از ساختن چسب گرفته تا ظرافت بند زدن و ساختن و فروختن در حد نو!

 

 

               

 

 

  

در این نیم ماهی که نبودم :

 پر بودم از پست هایی که نوشته نشد نه در اینجا نه در تقویم خاطراتم ، پر بودم از تجربه  لحظاتی از اوج لذت گرفته تا نهایت رنج... پر بودم از عشق ناب مادری که در برابر کودکم باید چونان نامادری رفتار میکردم.... سخت بود و گاهی هم سخت تر از سخت ... ولی گذشت و رفت .... به سان تمام لحظات زندگی که می آید و می رود و تنها خاطره میشود... شاید دیوانه باشم ولی من همیشه از یادآوری خاطرات تلخم هم لبخند میزنم ، اصلا چیزی را به عنوان خاطره تلخ نمی شناسم و همه خاطراتم را دوست دارم....  همه را پله ای میبینم که باید طی میکردم تا به اکنونم برسم. اکنون خوشحالم و بر مشکلاتم درود می فرستم ! مانند حکایت چگونه دیوانه شدم* چرا که اگر نبودند ، من هم اینگونه نبودم و اینگونه نگاه نمیکردم و شاید هیــــچوقت نمیدیدم دستان مهربانی را که عاشقانه به سویم دراز شد و دلگرمم به تکیه گاه امنی که در دلهای دوستان خوبم دارم و خدارا شکر میکنم از داشتنشان.

 

* چگونه دیوانه شدم؟                

یک روز از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند – همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم : "دزد ، دزد ، دزدان نابکار" . مردان و زنان بر من خندیدند و جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه شده " سربرداشتم که او را ببینم ، خورشید برای نخستین بار چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نفاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حالت خلسه فریاد زدم "رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا ربودند."

چنین بود که من دیوانه شدم و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم. آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند . ولی مبادا که از این امنیت غره شوم ، حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است!

                                                           خلیل جبران خلیل

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin