ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

این روزها وقتی کسی پشت تلفن از عاشقی اش میگوید = گریه ام میگیرد

                            وقتی با شادی میگوید ازدواج کرده = گریه ام میگیرد

                 وقتی با ذوق خبر بچه دار شدنش را میدهد = گریه ام میگیرد (های های)

               وقتی دور از جون همه خبر فوتی میشنوم هم = گریه ام میگیرد          

اگر فکر کرده اید منظورم از تساوی بالا اینست که «عمق فاجعه در عاشقی و ازدواج و بچه داری با مرگ برابر است» ... سخت در اشتباهید ، فقط میخواستم بگم این روزها کمی احساساتی شده ام و کلا زیاد گریه میکنم، همین!، بیخود حرف توی دهان من نگذارید...دروغگودروغگو

 

پس نوشت پی نوشت قبلی: می بینم که همتون خوب پایه اید ، ما در پست قبل اینهمه حرف عاشقانه و گل و بلبل و رقص و آواز زدیم همه رو ول کردید و گیر دادید به همون پی نوشت آخر... اشکالی نداره درکتون میکنم ، ما همه پشت چراغ قرمز وایستادیم و فقط منتظریم یه نفر پا پیش بذاره و از چراغ رد شه ما هم گازشو بگیریم پشت سرش...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٦ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

قرار بود در این مکان یک پست غمگین نصب شود ،......

برف آمد و همه را با خود برد. هی خودش را به درو دیوار می کوبید و هر لحظه شدیدتر میشد، شیشه را پایین کشیدم، هجم بزرگی از برف و سوز وحشیانه داخل شد و حتی روی مژه هایم نشست ...و بعد از آن نرم و رقصان روی دست هایم پایین آمد ، وقتی در برابرش مقاومت نمیکنم، چه آرام میشود ...

با اینکه که تمام تنم یخ زده است ، دل گرمم به وجودش ، به خالق این همه زیبایی ، این روزها که دل به دلش میدهم چه زیبا با من سخن میگوید، این قوانین پیچیده کائنات، چه زیرکانه راه را نشانم میدهند....  و من  در عجبم چرا تاکنون نمیشنیدم ، چرا سرم را روی پاهایش نمیگذاشتم ، چرا همراهش نمیشدم ، چرا اجازه نمیدادم اهلی ام کند و با چشم های بسته و گوشهای گرفته مادام فریاد میزدم که چرا نیستی ، چرا تنهایم گذاشته ای ... 

سهراب میگوید : چتر را باید بست ، زیر باران باید رفت و من میگویم گاهی، گوشه ای پارک باید کرد و زیر برف باید نشست! دست در دست یک آدم برفی هم میتوان گرم شد، گوش باید سپرد ، دل باید داد!

 

پی نوشت تبلیغاتی : جهت دریافت یک پکیج کامل انرژی در این صبح زیبای برفی دانلود این آهنگ ترکی منصور را توصیه میکنم و بعد که کمی تخلیه انرژی شدید، جهت دریافت آرامشی همراه با یک فنجان چای داغ مقابل پنجره ترجیحا در طبقات بالا ، گوش دادن این آهنگ مهرنوش هم خالی از لطف نیست . (همین که مینویسمو به وازه میکشم تورو ...همین که میری از دلم ، قرار آخرم میشی، دوباره زخم میخورم دوباره باورم میشی.... همیشه کم میارمت، همیشه کم میارمت...)

 

پی نوشت معترضانه : دیروز ،جمعه ، چشم در چشم مردمانی شدیم که در اقلیت قرار دارند و تظاهر به شادی میکردند با چند بادکنک و چند ساندیس! و درحالیکه هردو به هم چشم غره میرفتیم از کنار هم عبور کردیم . نمیدانم تا کی میخواهند جزو اقلیت باقی بمانند و تا کی اینچنین ارزان بفروشند!؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

توی نمازخونه شرکت دارم دعای توسل میخونم کسی میزنه پشتم: سلام،خوبی؟پسرت خوبه؟از پوشک گرفتیش؟ من که هیچ حوصله حرف زدن نداشتم با اشاره دست گفتم: نه!! همکار مهربان ناگهان فریاد کشید: نــــــــــــــه، چرا؟؟ خیلی دیر شده ( در حالیکه توی سرو صورتش میکوبید شالاپ شالاپ) شروع کرد به شرح جزییات مرحله به مرحله از پوشک گیری بلند بلند... خلاصه ما از چهارده معصوم عذر خواهی کردیم که وسط رازو نیازمون کار به پی پی و پوشک کشید و قول دادیم در اولین فرصت خدمتشون برسیم و کاملا به سمت همکار گرامی چرخیده و با دستی زیر چونه به بقیه توصیه ها گوش دادیم..و در آخر گفت: بچه من که سه روزه جواب داد ، البته بستگی به توان بچه و مادرش هم داره ها!!!!!!!!

 

اینجا بود که علاوه بر کلیه خانومها ، آقایون اونور پرده هم فهمیدند که امیرسام نامی وجود داره که دو سال و هفت ماهشه و هنوز از پوشک گرفته نشده و جمیعاً برای توانایی این کودک و تنبلی مادرش در پایان نمازشون دعا کردند ، ما هم این انرژی مثبت دسته جمعی رو به فال نیک گرفته به محض رسیدن به منزل جو گیر شده به کودک مورد نظر گفتیم: هر وقت جیش داشتی بگو تا ببرمت حمام ، نتیجه ،امیرسام هر 5 دقیقه: مامان جیش دارم! نه ندارم ! نه دارم ! نه الکی گفتم ، یک ثانیه بعد ، بعد از بیرون آمدن از حمام روی زمین: جیششششش!! حالا راست گفتم ، دیدی! دیدی راست گفتم! با دیدن اون خنده شیطانی و برق توی چشماش فهمیدم که موضوع جدیدی برای آزار و اذیت دستش دادم و از آنجایی که پرونده موضوعات آزار اذیتمان این روزها به اندازه کافی تکمیل است بی خیال قضیه شدیم و اجازه دادیم همچنان دوروبریهای مهربانمان روی سرو صورتشان بکوبند....

ما که عادت داریم ،خوب یادم میاد اون روزایی رو که هر کی میپرسید: امیرسامو از شیر گرفتی و من میگفتم نه. دقیقا با همین عکس العمل ها روبرو میشدم و همه متفق القول میگفتن همش یه هفته طول میکشه ، عوضش از همه لحاظ راحت میشی!! بماند که برای ما دقیقا چهار ماه طول کشید به بدترین شکل(یکی از وحشتناک ترین خاطرات زندگیم شده)، و از یه بچه خیلی تپل و خوش خوراک به یه بچه معمولی و بدغذا تبدیل شد و الانم که الانه از شب تا صبح هزار بار بیدار میشه آنهم با سمفونی جیغ و جیغ و جیغ  ... و بله واقعا راحت شدیم! ، کلا ما هرچه میگذره هم راحتتر میشیم هم لذت شیرین بچه داری رو بیشتر حس میکنیم!!! سبز... حالا هی من بگم بچه من با همه فرق داره ، هی شما باور نکنید...... خدارو شکر میکنم که دو شاهد مهربان برای تمام روزهای سختی که گذروندم دارم وگرنه خودمم باورم نمیشد که...

 

امیرسام در دو سال و هفت ماهگی 200/14 کیلوگرم وزن و 93 سانت قد داره ، در حال درآوردن دندانهای آسیای 2 میباشد ،اعداد رو کاملا میشناسه و شماره تلفن بابایی و خاله و ساعت رو خودش از حفظ میگیره ، همین که از سرکار میام میره سراغ کیفم و میگه "فلش رو بده میخوام بزنم به لپ تاب کارامو انجام بدم!!" یا "میخوام بزنم به رسیور موزیک نگاه کنم!!  "تمام شعرای کتاباشو حفظه و دستشو دقیقا روی کلمات میذاره و میخونه از بین بازی ها فقط به دکتربازی تمایل داره و از بین غذاها به کباب تابه ای.

 

 

پی نوشت : این روزها سعی میکنم عبور کنم و خیلی جلوی خودمو میگیرم که نزنم زیر هیچ کاسه کوزه ای... از منِ این روزها باید ترسید...وقت تمام

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

وقتی به زندگی آدمهای موفق یا حتی به ظاهر موفق نگاه کنید ، میبیند که آنها چندین قالب از خودشان دارند مثل چند دست لباس که توی کمد وجودشان آویزان کرده اند ، به وقت هر کاری به تناسب همان کار و همان لحظه در کمدشان را باز میکند و قالب مورد نظر را برداشته تا ته در آن فرو میروند... بعد به محض پایان وقت زیپ قالب را پایین کشیده سریع از آن قالب درآمده به قالب مورد نیاز بعدی فرو میروند دوباره تا خرخره! بنابراین آنگاه که باید کار کنند به بهترین نحو انجامش میدهند ، آنگاه باید مادر یا پدر باشند آنهم به بهترین حالت است ، آنگاه که باید عاشق باشند ، دست مجنون را از پشت میبندند و آنگاه که باید عاقل باشند ، عاقل ترین! آنگاه که به تفریح میروند به تمامی تجدید روحیه میکنند ، چرا که تمام حواسشان به تفریح است و چگونگی اش و آنچنان غرق در لذت میشوند که اگر در پس ذهنشان با ذره بین هم بگردی هیچ اثری از مادری یا همسری ، دکتری یا ... نیست که نیست.

حالا من ! کلاً در بهترین حالت نصفه نیمه در قالبم فرو میروم و همیشه یه دستی، پایی یا هر دو دست و پایی از قالب بیرون میماند ... وقتی باید کار کنم حواسم علاوه بر کارم ،به کودکم به خانه به همسرم به پدر و مادرم به دوستانم به تمام جد و آبادم به تمام مردم روی زمین ..... هست. وقتی باید مادر باشم بازهم علاوه بر کودکم حواسم به کارم به خانه ام به .... وقتی تفریح میکنم هم هیچ لذتی نمیبرم چون در آن غرق نمیشوم و بنابراین خسته تر از قبل برمیگردم، وقتی باید عاشق باشم عقلم را بلکل از دست میدهم و وقتی باید عاقل باشم ، .... به نظرتان چنین آدمی می تواند عاقل باشد؟!؟!؟! 

میخواهم سفارش بدهم چند قالب جدید برایم بدوزند ، گشاد و بلند ،تا در مقابله با این آدمها  دچار سرخوردگی نشوم..... تا شاید عادت کنم مثل آنها هرچیز زندگی ام را سرجای خودش قرار دهم.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

سرم را میبرم زیر آب و تا جایی که میتوانم فریاد میکشم:

قل ، قل ، قل...سرم را بیرون میاورم و نفس عمیقی میکشم ، ریه هایم پر میشوند به حجم تمام انتظارها و دلنگرانیهایم و دوباره با قدرت بیشتری زیر آب فریاد می کشم: قل ، قل ....قل ...فریاد هایم هربار چند حباب بزرگ میشوند و هرکدام از حباب ها هر چه پیشتر میروند به حباب های بیشتری تبدیل شده و آنقدر به این تقسیم سلولی ادامه میدهند تا به سطخ آب میرسند و تمام میشوند، و تمام میشوم…

با احتساب تمام وقت های تلف شده دو ساعت تمام با خیال آسوده زیر آب فریادکشیده ام ، اشک ریخته ام ، بی آنکه نگران نگاه خیسم باشم ، بی آنکه برای کسی دلیل بیاورم ، بی آنکه نگران پژمردگی شقایق باشم ، بی آنکه خواب است یا بیدار ، ... و حالا کاملا خالی شده ام و ناخودآگاه به سان چوب پنبه به روی آب میایم ، سبک ، آرام و رها... وقتی از استخر بیرون میایم همه چیز آرام است و هوا خوب و همه آدمهای اون بیرون دوست داشتنی و زندگی هم قشنگ … به همین سادگی!

گفته بودم که ساده خوشحال میشوم و ساده تر از آن احساس خوشبختی میکنم.

 

این روزها دربه در به دنبال داروی طول عمر میگردم ، برای خوشبختی ام ، طول عمرش کوتاه است و اشکال کار اینجاست فقط!

دوباره شب که میاید پر میشوم از فریاد و هزار بغض و هزارو یک تشویش.

کاش از جنس آهن بودم و به راحتی در آب فرو میرفتم و به بی رحمانه ترین شکل فریادهایم را خفه میکردم برای همیشه.

چه کسی میداند چه عمیق است دردی که از صدای یک سرفه به جانم مینشیند؟

چه سخت است پابه پای عقربه طول شب را پیمودن و پر شدن از صدای وهم آلود پچ پچی گنگ!

چه سنگین است زندگی بین رویا و بیداری آنگاه که ندانی کدام رویاست و کدام بیداری ؟!؟ یا بدانی و خودت را به ندانستن بزنی؟!؟

بیزارم از تکرار مکررات ، بی زار ، ب ی ز ا ر ....  ب   ی   ز   ا   ر  ....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

اگر منو دورادور دیده باشید یا به منزلمان به عنوان میهمان آمده باشید، هیچ وقت نمیتونید ظاهر یک ساعت پیش من و خانه ام را تصور کنید ، بر خلاف آنچه نشان میدهم در ظاهر ، در واقع بسیار سنتی هستم ، موهامو با یه کلیپس داغون محکم جمع کردم مثل خروس، یه دستم تی و سطل و چندتا دستمال (با بخارشوی و این حرفا هیچ میونه ای ندارم ) ، با یه دست دیگم دارم غذا هم میزنم و ظرفها رو با آب داغ میشورم در حدی که بخار بلند بشه (عکس فوق) و کلا با پیشرفت تکنولوژی خصوصا در صنعت پخت و پز به شدت مخالفم. من استفاده از کلیه وسایلی با پسوند "ساز" را نفی میکنم و بعد از اسباب کشی کلیه وسایل ساز دار مِن جمله غذا ساز ، قهوه ساز، ساندویچ ساز ، چای ساز و ... رو کلا از جلوی چشمم جمع کردم تا خیالم راحت بشه.

 

من دوست دارم همه "ساز"ها رو خودم بزنم ، همه چیز رو خودم خورد کنم ، یه تخته کوچیک با یه چاقوی کند! دارم و خیلی هم اِسلو و با آرامش تمام (حتی اگه دیر شده باشه) هویج ، سیب زمینی یا حالا هر چیزی رو خورد میکنم و بسیار دقت میکنم که حتما همه قطعات اندازه هم باشند ، احتمالا روی اعصاب کسی که داره نگام میکنه هم خوب راه میرم ولی لذتی داره برام ، دست خودم نیست ، من حتما باید خودم پیاز داغ درست کنم و آنچنان اینکارو با عشق انجام میدم که حاضر نیستم برای دوتا غذا که قراره باهم درست بشن پیاز داغشون رو یکی کنم ، و بالای سرش هم میشینم به انتظار دیدن لحظه ای که پیاز و روغن با هم به اوج میرسن و اون فقط یک لحظه است که پیاز به طلایی ترین حالت خودش میرسه و روغن به داغترین زمان!

من پرده ها رو با دست میشورم ، هشتاد درصد لباسامو هم با دست میشورم ، ظرف ها رو هم با دست میشورم ، دستکش هم دستم نمیکنم بعد آخر شب یه مَن کرم میزنم به دستم تا از اینهمه مواد شوینده در امان بماند مثلاً ،تا روحیه مدرنم را هم حفظ کرده باشم.

من دوست دارم همیشه خونمون تمیز و مرتب باشه و توی راه پله هم بوی غذایی که درست کردم بپیچه ، نگفتم که هود رو هم روشن نمیکنم و عین مادربزرگ ها پنجره رو باز میکنم ، کلا صبح ها اولین کاری که میکنم اینه که پنجره هارو باز کنم کاری به سردی و گرمی هوا هم ندارم ، اینو هم نگفته بودم که خورشت گذاشتنم هم عین مادربزرگ هاست یعنی باید از صبح زود زیر خورشت رو روشن کنم و آرام آرام قل قل کنه و قلبم هم باهاش بتپه و اصلا تو کار زودپر نیستم به هیچ عنوان، هنوز مثل دو نسل پیش فوبیای انفجار زودپز دارم. بنابراین چون شاغلم فقط در روزهای تعطیل میتونم خورشت درست کنم!

 همیشه فکر میکنم اگر شاغل نبودم یک خانه دار تمام عیار میشدم ، البته فکر میکنم فقط! خیال باطلبا اینکه ازین دسته خانومهایی نیستم که برای شوهرم میوه پوست بکنم و به موقع خوب ازش کار میکشم ، خوب ها!!! ، ولی دوست دارم زودتر از اون خونه باشم و وقتی میاد براش چایی بیارم ... آدمی نیستم که کسی بتونه برام تصمیم بگیره یا تعیین تلکیف کنه ، اما دوست دارم مرد خانواده جایگاه خودشو داشته باشه ، جریان همون رئیس باشه ولی ریاست نکنه!!!

 

 کلا سوار بر ماشین زمان مادام در فضای بین سنت و مدرنیته در رفت و آمدم ، اما وقتی خودمم ، وقتی سرحالم ، وقتی عاشقم ، وقتی حس میکنم دارم به تمامی زندگی میکنم ، این بانوی سنتی درونمه که حکمرانی میکنه و منم تا دلش بخواد بهش اجازه تاخت و تاز میدم. از شما چه پنهون دوست دارم این بانوی سنتی درونم را... خیلی!!!

 

اگه دلتون میخواد بهم بگین خودمو به یه دکتر معرفی کنم جهت مداوا و یا میخواهید منو به سازمان میراث فرهنگی معرفی کنید به عنوان یک گونه کمیاب تفکر که فسیل شده، هیچ به خودتون فشار نیارید !! یه نفر قبلا گفته همین کارارو کردی که نسلتون منقرض شد و ما هم خندیدیم بلند بلند!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٤ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

می توانم ادعا کنم آدمی وجود ندارد که به راحتی من بتوان دلش را بدست آورد.

بسیار ساده ، بدون صرف هیچ هزینه فوق العاده یا وقت زیادی... یعنی اینقدر ساده و پیش پا افتاده است که احتمالا با توجه به شخصیت پیچیده ای که به نظر میرسم ، به ذهن کسی خطور نمی کند و همه فکر میکنند باید یک حرکت متحیرالعقولی بکنند ، از دیوار چین عبور کنند یا شاخ غول بشکنند. یعنی خیلی ساده تر آنچه فکرش را بکنید به اوج میرسم و پرواز میکنم ...فقط  نکته اینجاست که به همان راحتی هم به حالت اولم برمیگردم ، یعنی درست وقتی که دارم اون بالا بالاها سیرو سلوک میکنم کاملا یک دفعه دَرق سرم میخوره به سقف و سقوط آزاد میکنم ...ویــــــــــــــــــــژ ... بوم!!!

پی نوشت نمونه :

من : به چی فکر میکنی؟          او : به حرفات ، دارم مزه مزه میکنمشان.

من : (با یک کله قند در حال آب شدن در دل و با لحنی فوق لطیف ) حالا چه مزه ای میده ؟؟؟

او  : شربت اکسپکتورانت!!!   

من : . . . . . ویــــــــــــــــــــژ ... بوم!!ابله

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin