ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

قانونمند بدنیا آمدم ، قانونمند دندان درآوردم ، راه رفتم .... رشد کردم ، حتی مداد دست گرفتنم هم قانون داشت ، پدرم وقتی از جلوی اتاقم عبور میکرد میگفت باز که مداد رو بَد دستت گرفتی! ، مادر میگفت باز که پاک کردی! پاک کن های من همیشه نو بودند ، نوی نو! و اگر گم نمی شد هیچ وقت به پاکن بعدی نمیرسیدم ، چون در قانون خانه ما دلیلی برای اشتباه نوشتن و بدخط نوشتن وجود نداشت ، بنابراین پاک کن وسیله ای کاملا تزئینی بود ، خصوصا که خورده هایش هم روی زمین میریخت و خانه آنقدر تمیز بود که خورده پاک کن به راحتی دیده میشد...  در خانه ما بچه ها به مهمانی نمیرفتند معمولا و اگر هم ناپرهیزی میشد در برابر تمام تعارفات شیرینی و شکلات و میوه فقط باید میگفتم : مرسی ، میل ندارم! موقع غذا خوردن تمام حواسم به این بود که دانه برنجی روی لباسم نریزد و زیر زیرکی نگاه پدر را می پاییدم که مراقب بود خورشت را با برنج هم نزنم و حتما از جلوی بشقابم شروع کنم و بترتیب با حفظ زیبایی ظاهر به انتها برسم ، باید جوری میخوردم که یک دانه برنج هم نماند... قانون این بود ، باید به اندازه ای که میل دارم بکشم نه یک دانه بیشتر ، بنابراین در مهمانی هایی که غذا مزه زهرِ مار میداد نمیدانستم بغضم را قورت بدهم یا زهرمار را !!!! زشت بود اگر صاحبخانه میفهمید که من غذایش را دوست نداشته ام ...

 بر عکس اگر کسی مهمانمان بود من باید تمام اسباب بازی هایم را ، تمام آنهایی که حتی خودم سالی چندبار اجازه بازی با آنها را داشتم ، با کمال میل به بچه مهمان میدادم ، اجازه میدادم همه چیز را بردارد ، دست بزند ، کثیف کند و من فقط لبخند بزنم ... اسباب بازی هایم همه نوی نو بودند و هستند الان هم ، اگر هم از جنس بد خودش اتفاقی برایش می افتاد پدر با مهارت تمام آنها را بهم می چسباند ، این شد که من هم در چسباندن و تعمیر چیزهای ظریف تخصص ویژه ای پیدا کردم ، در خانه ما نه ظرفی میشکست نه لیوانی لب پر می شد ، در خانه ما سفر ،زمان مشخص داشت ، سالی یک بار در زمان تعیین شده از اول سال!

 

در خانه ما نشستن و برخاستن هم آداب خاص خودش را داشت ، کلا همیشه باید مراقب بودم، مراقب لباس پوشیدنم ،حرف زدنم ، سوال هایم ، حتی افکارم ، مبادا کسی را برنجانم ، مبادا بی احترامی کنم ، مبادا از ممنوعات عبور کنم ، آنچه دلم میخواست اصلا معنی نداشت ، باید آنطور بودم که "شایسته" بود، البته قوه مجریه خانه ما سیاست عجیبی داشت ، نه از دعوا خبری بود نه تهدید نه زور ... تنها یک نگاه بود و این قانون که " کسی نباید از دستمان ناراحت شود!" حالا چه کسی عزیزتر از پدر و مادر!؟! من هم که نور چشمی آنها بودم!

کلا در برابر همه چیز و همه کس تنها باید لبخند میزدم و در برابر دیگران سر تایید تکان میدادم ، این بود که بچه ی نمونه فامیل شدم و آدم خوبه ی همه داستانهای دوروبرم و بسی خرسند و مفتخر ، بی خبر از هزار چرخی که سیب زندگی در مسیر افتادنش از درخت می خورد!!

 

حالا در خانه ما ، این پدر و پسر تا جایی که می توانند قانون شکنی میکنند مضاف بر اینکه اصلا قانونی وجود ندارد در واقع... در واقع اول فقط پسری بود که گیر یک همسر قانونمند و غرغرو افتاده بود که هر جمعه یک لیست از کارها ، خرید ها ، و کلیه برنامه های هفتگی می نوشت و به یخچال میزد و هی اصرار داشت که همه چیز در زندگی سر جای خودش باشد ، در این گیر و دار پسر دیگری آمد و پسر اول شد پدر و پسر دوم یک سور زد به پسر اول که همان پدر باشد! پسر دوم تا دلش خواست زد و پرت کرد و پاره کرد و شکست و پدر هم بدون اینکه کوچکترین سعی ای در درست کردنش کند به راحتی همه چیز را دور می انداخت ...

 

مادر هی تکه اسباب بازی و کتابهایی که در همان لحظه اول به رحمت خدا میرفتند را جمع میکرد تا روزی که فرصت شد – در پیروی از همان رسم دیرینه پدرش- بچسباند ، درست کند اما تا رویش را برمیگرداند پدر تکه های اصلی را دور ریخته و مادر میماند با یک سری خورده ریزه بی ارزش ... و نمیخواست باور کند که "بعضی چیزها ارزش بهم چسباندن را ندارد ، بعضی چیزها اصلا درست شدنی نیست ، بعضی چیزها را باید ریخت دور، بعضی وقتها باید شکست و به صدای شکستن گوش داد، باید تجربه کرد" ... برایش سخت بود که بپذیرد یک عمر بر خودش سخت گرفته ، یک عمر پایبند یک سری قانون بوده که جز به به و چه چه مردم برایش هیچ حاصلی نداشته که آن هم مدتهاست دیگر راضی اش نمیکند ... یک عمر خودش را در چارچوبی که تنها ساخته و پرداخته ذهنش بود ، زندانی کرده در واقع ! سخت بود که اعتراف کند این زندگی بی قانون ، بی اما و اگر ، ممکن است ایده آل نباشد اما چقدر راحتتر است !...و حالا بعد از اینهمه سال ، فکرش را هم نمیکرد که این قانونمندی ها روزی مثل یک زخم کهنه سرباز کند و ابعاد بزرگتری از زندگی اش را درگیر نماید ... 

.

.

حالا مادر پا به پای پدر و پسر خراب میکند ، میشکند ، دور می اندازد ، غذایش را از هرجا دلش بخواهد میخورد ، روی لباسش هم میریزد! و هر ممنوعی را ممکن میسازد ، حتی با لاک نماز میخواند! ...و هربار ، هربار که قانون شکنی میکند ، ناراحت که نمیشود هیچ ، در ته دلش خنکی خاصی احساس میکند و نفس عمیقی میکشد مثل یک جور حس انتقام ...... فقط دلش میسوزد برای آن همه تلاشی که پدر مادرش عمری رشته کردند و او پنبه !!!  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

مادری کودک خردسالش را کشت...

 

 

اگه روزی به همچین تیتری تو روزنامه برخورد کردید ، میدونم اول از همه سرتونو تکون میدید، بعد چند دسته میشید ، دسته اول شروع میکنید به آه آه و وای وای و چه مادر بی رحمی ، چجوری دلش امد ... دسته دوم برای کودک خردسال دل می سوزونید آخیییی طفلکی بچه معصوم ... و ... و دسته آخر که از همه منصف تره میگه : بیچاره مادره مشکل روحی روانی داشته ، خوب با این مشکل چرا بچه دار شده ؟!!؟ منم یه روزی جزو یکی از همین دسته ها بودم ولی الان ...فقط بهتون میگم : دست نگهدارید ، خواهش میکنم قضاوت نکنید ... تا زمانی که نمیتونید خودتونو جای اون طرف بذارید و یا نمیدونید اون تو چه موقعیتی بوده ، اصلا سعی نکنید هیچ قضاوتی داشته باشید... تا زمانی که "زجــــــر" نکشیدید ...

 

البته "زجر" خودش مراحل و تعاریف مختلفی داره ، یه تعریفش اینکه که به این توانایی برسی که در یک ساعتی که بعد از 48 ساعت بیداری فرصت خواب برات فراهم شده ، بجای خوابیدن سرتو فرو کنی تو بالش و تا جایی که میتونی فریاد بکشی و اشک بریزی... به این شرط که صدای فریادت حتی به ارتعاش پر زدن شاپرکی نباشه و درجه هق هقت رو طوری تنظیم کنی که فنرهای خوشخواب کوچکترین لرزشی نداشته باشند بحدی که کسی که یک سانت اونطرف ترت خوابیده نفهمه حتی ... فقط مجازی تا دلت میخواد اشک بریزی اینقدر که کاملا بالشت خیس بشه بعد تو یه شب سرد از خیسی بالش احساس کنی دچار سرماخوردگی صورت شدی ... 

پی نوشت 1: این پست رو ساعت 4 صبح نوشتم در عالم خواب و بیداری و  گریه

پی نوشت 2: این پست بوی تهوع میدهد ، شرمنده ، از بس که تمام وجودم پر شده از جمع کردن استفراغِ عمدی! ... این مغز من بجای سیو کردن بوی تهوع و پی پی اگه در جای دیگه ای بهم کمک میکرد شاید به این وضع نمیرسیدم ...

پی نوشت 3: حالا فکرشو بکنید تو این برف و سرما ، با یه بچه ای که در مریضی به پدیده ناشناخته ای تبدیل میشه ، با بی خوابی ، با سردرد با .... یه نفر روزی nبار بهت زنگ بزنه تا قرار مسافرت شمالو فیکس کنه  و چگونگی اش! بعد اگه تو روزنامه خوندید : زنی هم کودک خردسالشو کشت ، هم ... اش را !!!!  باز هم نه تعجب کنید نه قضاوت...

پی نوشت 4: عصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانیعصبانی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٢ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

از خواب که بیدار شدم نفس عمیقی کشیدم ، یک حلقه از موهایم دور گردنم پیچیده بود و انگار میخواست خفه ام کند  ، حتی توان کنار زدنش را نداشتم ، آرام نوک انگشتانم ، ناخن هایم را تکان دادم ، صورتم را لمس کردم ، و روی لب هایم نگه داشتم و از بخار نفسم تازه گرم شدم ، جان گرفتم انگار ، از تخت بلند شدم ، پرده را کنار زدم ، هوا تاریکتر از آن بود که جایی را بشود دید تنها انعکاس نورهای دور روی زمین حاکی از خیسی اش و بارش باران یا برف بود ، این برکتی که از ما دریغ شده بود مدتها...  

 

از آن خواب های آشفته بود از آنهایی که تا مدتها انرژی میگیرد و سست میکند ولی اینبار متفاوت ! شاید چون اصلا خواب نبود ، من با هر نفسم شکر میکردم و سرشار می شدم از انرژی.. همین چند دقیقه قبلش از خدا خواسته بودم بیدارم کند ، التماسش کردم و ازش فرصت دیگری خواسته بودم به اندازه دو و نیم سال... حالا دو و نیم سال را از کجا آورده بودم ، نمیدانم ؟ به پسرک خیره شدم ، آرام کنارم خوابیده بود ، معصوم و دوست داشتنی، یک دستش مشت شده زیر چانه اش بود و یک پایش روی پای دیگرش ، لُپش از سایش با بالش سرخ شده بود ، با مژه های بلند و نفس های آرام ... دو سال و نیم دیگر پسرک پنج ساله میشود و من ؟... زندگی ام ؟ کسانی که دوستشان دارم ؟

تصاویری حاصل از آنچه دیده بودم و آنچه تصور میکردم از دو سال و نیم دیگر رو دورِ تند از جلوی چشمم عبور کرد ،  اگر آن من ِ سابق بود ، در بیداری هم با خدا شروع میکرد به چونه زدن  و باز  فرصت خواستن ، پنج سال دیگر نه هفت نه ده سال... اما الان میدانم و باور دارم که هر روز خدا  دنیای خودش را دارد و رازی نهفته درونش که بایستی کشفش کنم ، بیابمش ... دیگر به آینده فکر نمیکنم حتی به فردایم ، چه برسد به چند سال دیگر ، چه میدانم چه خواهد شد ؟ حتی اگر بدانم هم گمانم نمیکنم به گونه ای دیگر باشم ، اصلاً خوشحالم که نمی دانم  ...

 

خوشحالم برای همین فرصت دیروزم حتی ، همین امروز و همین لحظه  ، برای این برف زیبا ، انرژی می گیرم از سپیدی و سبکی اش ، همراهش می شوم و با ملودی آرامَش به ساز زندگی می رقصم ... نرم ، سبک با نوک پا ... و با صدای آرام درِ گوش زندگی می گویم که "دوستش دارم" ، آنقدر آرام که کسی صدای دوست داشتنم را نشنود ، که مبادا ترک بردارد چینی نازک خوشبختی ام ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٩ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز.

امروزهمان فردای دیروز.

برای فهمیدن من سواد نمیخواهد.

باسکوت هم میشودفهمید.

باسکوت...

میشود دیوارشب را شکافت.

گوشه ی دنج حیاط شنی

میان اتفاق اقاقیا

سنجاقک نور را فهمید.

برای فهمیدن من قاصدک کافیست.

شوق پروازگنجشکک

برای فهمیدن من باران کافیست.

ساده میگویم

ساده میخوابم

ساده عاشق میشوم.

روزی خواهم خندیدبه دغدغه های امروز.

روزی بعدازفردا. 

                                                        " امین آزاد"


**

این بامداد ، برف و باران و نور و هدیه ای دیگر به من داده است ، گویی که چشمانم را بسته ام و به اتاقی می روم که دنیایی عاشقانه در آن منتظر  من باشد... دیگر از دنیا چه می خواهم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

این روزها بازار مهاجرت بسی داغ گردیده و این اپیدمی همه گیر به بسیاری از رفیقان شفیق ما هم سرایت کرده و رفتن به آن سوی دنیا به کشوری با نشان برگ سرخ یه چیزی تو مایه های دماغ عمل کردن دهه پیش به شدت مُد شده و مثل همون ایام که همه آنهایی که برچسبی بر بینی داشتند سرشان را بالا میگرفتند موقع راه رفتن ، این روزها هم هرکسی داره کلاس آیلتس میره یا دنبال مدارک مدیکاله یا وکیل و ... دچار خودبرتر بینی شدیدی میشه و مادام برای سایرین سخنرانی میکنه ،من کاری به تصمیمات شخصی افراد ندارم ، تصمیم هرکسی برای خودش و زندگی اش محترمه اما نگاه عده ای  ازین رفتگان  یا در راه ماندگان به آنهایی که هستند و میخواهند بمانند هیچ خوشایندم نیست..

 می خواهم با صدای بلند و از پشت همین تریبون اعلام کنم :

 ای کسانی که رفته اید و خواهید رفت ، تنفس هوای پاک و قدم زدن در خیابان های پهن و زندگی در محله های آرام و دور از هیاهو و ونگ ونگ بچه و جشن های کریسمس و ژانویه و خرید از برندهای معروف آنهم با هشتاد درصد تخفیف ، نوش جانتان ! بگذراید ما همچنان در جاهلیت افکارمان _ که معتقدیم همه جا آسمان یه رنگ است _بسر ببریم و به خانواده هامان و شهرمان _ همین آلوده ترین شهر دنیا _ و صدای اذانش وابسته بمانیم ، ما پدر و مادر فداکاری چون شما نیستیم و آینده نامعلوم خودمان را فدای آینده بچه هایمان نمیکنیم ، اصلا آینده آنها برایمان مهم نیست و دلمان می خواهد هر روز قلپ قلپ سرب ته حلقشان فرو کنیم و اجازه بدهیم بذهکار شوند !

  

من کاری ندارم که پرونده هاتان در چه حالی به سر میبرد،باز است ، باز شده بعد بسته شده ، بسته شده بعد نیمه باز شده و ... در هر صورت "من" پرونده مهاجرتتان از قلبم را امضاء کرده ام و برای همیشه بسته ام و گذاشته ام زیر بغلتان.... با خیال آسوده بروید خدا نگهدار! فقط خواهشاً وقتی خودتان و بچه هاتان به خوشبختی رسیدید و رستگار شدید ، برای خوشبختی ما و حفظ رابطه نکوشید ، تو چه میدانی که وقتی مینویسم دلم تنگ شده ، دقیقا چه حالی داشته ام ؟ یا کدام آیکون گریه یا یغض یا ... درجه دلتنگی ام را نشان میدهد؟؟ و نمی شنوی صدای نفسی را که به شماره افتاده و فرو میرود و آهی میشود و می نویسد خوبم !!!؟ فراموش کنید و بگذارید ما در همین ترافیک و هوای آلوده و هزار هزار نا امنی و بیچارگی زندگیمان را بکنیم، فقط خواهشاً وقتی دارید در بین آن همه شادی غلت می زنید ، فکر نون خامه ای و کله پاچه و حلیم سید مهدی را از سرتان بیرون کنید ، و وقتی میایید یا می روید هی نگوید انگار یک چیزی را جا گذاشته اید و رفته اید ، تازه "انگار" البته!!!!

 

 و این سوال من را هم جواب بدهید که چرا زندگی در آن مهد تمدن و آن بهشت برین در میان آنهمه شکلات رنگارنگ و نوشیدنی های گوناگون ، در حالیکه میخوانید همه چی آرومه من چقدر خوشحالم ، جای یک بسته سوهان و گز پسته ای را پر نمی کند ؟!؟ یا وقتی یک عدد آلبالو خشکه چاق و خوشرنگ و بو را با ولع در دهانتان می مکید و حاضر به قورت دادنش هم نیستید ، در لابه لای آن طعم گس، به دنبال زنده کردن تنها یک لحظه از همان خاطرات نوستالژیک و غبار گرفته نیستید آیا ؟؟ همان خیابان های تنگ ، همان ترافیک در بند ، همان رستوران اس پی یو با همان اسم خارجی اش حتی ؟!؟

 

من می گویم همه چی آرومه، لازمه خوشبختی است ولی الزاماً خوشبختی نمیاورد ، همین.

 پی نوشت : این نوشته مخاطب خاص داشت ، خواهشا کسی به خودش نگیرد و از حرفهایم نرجد ، گاهی از سر دلتنگی هم عصبانی میشویم....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

می خواهم اینبار برای تو بنویسم ، برای تو ای "پسر خورشید" ، برای تولدت! .

 

 بی درنگ قبل از هر چیز اولین تولدت را به خاطر میاورم که یک کارت تبریک هدیه دادم که وقتی بازش میکردی یک بند رخت آویزان میشد و مابین لباسها یک قلب سرخ بین زمین و هوا تاب میخورد و من پشتش نوشته بودم "تولدت مبارک"، با بکار بردن نهایت هنر خطاطی ام ، آن هم به انگلیسی و انتظار داشتم که خیلی ذوق کنی که نکردی و تازه یک هفته بعد که تولد من بود حتی بهم تبریک هم نگفتی و من آنشب ثانیه شماری کردم که مهمانی تولدم تمام شود و مثل احمق ها تاصبح گریه کردم .... 

 

 

نگفته بودم اولین تفاهماتی که به رابطه ما شکل داد همین بود که هر دو متولد یک ماه و به فاصله یک هفته بودیم و اولین باری که با هم تلفنی حرف زدیم هر دو مادرانمان برای عصرانه آش رشته پخته بودند ، دلائلمان برای داشتن تفاهم عجب عاقلانه بود!

 

بعدترها یک سال وقتی برای هدیه تولدم بهم انگشتر دادی ، اتفاقاتی پیش امد و من دستم نکردم و احتمالا آنشب تو مثل بچه ها تاصبح گریه کردی.... و بهترین نکته ای در رابطه ما وجود داشت و ازش بی خبر بودیم همین بود ، همین که به وقت نادانی هر کدام ، آن یکی دانا میشد . همین که ما دو نفر با روحیات و علائقی کاملاً متضاد ، در مواقع  بحرانی مکمل هم می شدیم  و از افراط و تفریط هایی که در زندگی هر کداممان بود می کاستیم ، باهم راههای توی در توی زیادی را رفتیم و حتی گاهی همدیگر را قال گذاشتیم و نتیجتاً گم شدیم و زیر پایمان خالی شد ،اما دوباره پیدا شدیم هر چند سخت و صد البته مشعل دار این راههای تاریک که گاهی حتی نمیدانستیم به کجا ختم می شود تنها "گذشت" بود و "احترام متقابل" !

و اینکه هیچگاه با هم "قهر" نکردیم ، اصلا بلد نیستیم و نمیتوانیم با هم قهر کنیم ! حتی پیش آمده که یک ساعت بعد از دعوایی جانانه ،خیلی چیک تو چیک رفتیم رستوران و شاد و خندان پیتزا خورده ایم و احتمالا کسانی که مارا می دیده اند با حسرت گفته اند چه زوج خوشبختی!!!

 

 

این روزها می دانم هردو خسته ایم ، هر دو کم طاقت شده ایم ، زمان باهم بودنمان آنقدر کم شده که برای دیدنِ هم ، یک جفت چشم بصیرت! لازم داریم که آن هم معمولاً یافت می نشود ، گاهی حتی شب  بخیر هم نمیگوییم ولی جای هیچ گله و دلخوری نیست ، همه را میدانم ! و تنها امید دارم که تو هم بدانی! می خواهم بدانی که اکنون ، بعداز اینهمه سال در قیل و قال همین روزهایی که دست و پایم را بسته است باز هم برایت به دنبال کارت تبریکی میگردم که در آن قلبی به بند رختی آویزان است و به انتظار وزش بادی ، نسیمی ، حتی فوتی! ، تا به پرواز درآید ....

 

برای این سال زندگی ات بهترینها را آرزو میکنم به وسعت تمام مهربانی ات که شهره عام و خاص است و در آخر ما هم بی نصیب نمی مانیم و به پاکی و بزرگی قلبت که تمامی عالم را میتوانی به راحتی در آن جا دهی و طبیعتاً جای ما کمی تنگ می شود و گاهی به زور واردش می شویم .

 

 " تولدت مبارک"

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

یکی از همین شنبه های لعنتی که دیروز باشد ، منه شب تا صبح نخوابیده ی آرامبخش خورده ی یخ زده  که از ماشین پیاده شدم و همونطور به صورت آکاردئون روی صندلی کارم قرار گرفتم و آنجا هم که برودت هوا در حد قطب شمال و منم همون خرسه که شنبه ها روی یخا سر می خوره و نمیتونه بره سرکار! کله سحر از دفتر مدیرعامل احضار میشم و اون هم چندتا سوال تخصصی به ظاهر ساده ازم می پرسه و من هرچی به مغز استندبایم فشار میارم و سعی میکنم از لابه لای بافت های مچاله شده و بهم گره خورده چندتا فرمول استخراج کنم فایده نداره که نداره و مثل مکالمات تلفنی خارج از کشور یه صدایی از ته چاه اونم با تاخیر ازم درمیاید که کمی هم می لرزه..... و من درست انگار در بازی شطرنج باشم یه نگاهم به میزه و یه نگاه دیگم به چشمای جناب مدیرعامل که عمیق و با عصبانیت نگام میکنه ،سعی میکنم فکرشو بخونم و حرکت بعدی شو حدس بزنم ولی به خودم که میام کیش و مات شدم رفته!!!

 

 

 

من که تا اینجای عمرم همیشه در برابر همه سوالات سرمو بالا می گیرم و با غرور تمام ابروهامو تا جای ممکن بالا می اندازم ، برای اولین بار احساس شاگرد تنبل های کلاسو درک کردم ، تازه می فهمم طفلکلی ها چه فشاری بهشون وارد میشه و تازه می فهمم چرا برای دفعه بعدم درس نمی خونن ، درست مثل الانه من که بجای اینکه جواب سوالشو پیدا کنم نشستم و دارم وبلاگ می نویسم...

گاهی اوقات لازمه آدم با یه تلنگری به خودش بیاد ولی نه اینکه  شنبه باشه و تلنگر هم در حد لگد! احساس میکنم خورد شدم ، له و لورده!!! خیلی بده آدم تو موقعیتی قرار بگیره که بدونه باید چیکار کنه ولی نتونه !

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٥ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin