ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

کشوی میزتوالتم رو با عجله بیرون کشیدم و در میان انبوهی از لوازم آرایش و کِرِم ها به دنبال چیزی همه را یکی یکی به بیرون پرتاب میکردم.

کِرم مرطوب کننده، کِرم دست ، کِرم پا، ضدآفتاب، ضد چروک، کِرم شب ، کِرم روز، کِرم رفع تشنگی پوست ، کِرم رفع کبودی و پف دور چشم .....  ای کاش کِرمی برای "رفع غم درون چشم" وجود داشت... چیزی که با هیچ آرایشی نمی توانم پنهانش کنم.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

"دیگری " کسی است که به من آموخته اند باشم ، اما من نیستم. "دیگری" اعتقاد دارد که انسان مجبور است به آینده هر کاری فکر کند وگرنه در خطر خواهد بود. آنقدر فکر میکند وآنقدر نقشه می کشد که تنها وقتی میفهمد زنده است که روزگارش روی زمین به پایان رسیده و دیگر خیلی دیر شده است. "دیگری" همیشه هست، همیشه هشدار میدهد ، ترس ، نا امنی ، میل به دقت نکردن در هر چیز معجزه آسایی ، چون ممکن است فردا تمام شود ، ممکن است رنج ببریم ، ممکن است...

 

"من" همان کسی هستم که به راستی دلم میخواهد باشم. همان کسی که هرکدام از ما هستیم اگر به ندای قلبمان گوش بدهیم. کسی که قلبش به روی رازهای زندگی و معجزاتش باز است ، که در آنچه می کند ، احساس شادی و شیفتگی همراهش است.

 

"خداوند" تاس می ریزد و نمی پرسد آیا میخواهیم بازی کنیم یا نه؟ می خواهد بداند چگونه بازی میکنیم."خداوند" اهمیتی نمیدهد که زندگی دارید که همه چیز سرجای خودش است ، توجهی به نقشه ها و امیدهای ما ندارد ، میداند که میتوان با کارو پشتکار به هر خواسته ای رسید. در جایی ازین کیهان تاس می ریزد و "تو" انتخاب میشوی. از آن لحظه به بعد برد و باخت فقط به "تو" بستگی دارد.

 پائولو کوئیلو

می خواهم "دیگری" را از زندگی ام اخراج کنم تا انرژی ایزدی معجزاتش را درونم تجلی بخشد.

می خواهم فارغ از آنچه در دیفالتم تعریف شده به زندگی ادامه دهم و به زبان ساده ترمی خواهم به ساز زندگی برقصم هرگونه که برایم بنوازد، مهم نیست چگونه ، همین ایجاد هارمونی برای همراهی کافیست.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

قسمتی از دیالوگ سریال لاست ، سیزن ششم:

رئیس معبد : این شمشیرو بگیر . یک نفرو خواهی دید با چهره آشنا، قبل از اینکه شروع کنه به حرف زدن فرو کن تو قلبش و بکشش. فراموش نکن نباید بذاری حرف بزنه.

سعید جراه :چرا نباید بذارم حرف بزنه؟!؟    _ چون متقاعدت میکنه اینکارو نکنی.

        "      : پس اصلا چرا میاد و چرا باید بکشمش ؟   _ برای اینکه ثابت کنی هنوز خوبی های وجودت بر بدی ها غالبه و هنوز تمام بدنت مسموم نشده.

 سعید با قدمهای محکم میره و به محض اینکه اولین آشنا رو (که چهره مهربونی هم داره ) می بینه شمشیرو تو قلبش فرو میکنه و در کمال ناباوری میبینه که اون شخص نمی میره و شروع میکنه براش حرف زدن! (اتفاقی که قرار نبود بیافته) حرف میزنه ، خیلی محکم ، با زبان شیرین ، با ادله عقل پسند و نتیجه گیری که افق آینده عملکردشو نشون میده. پشیمون برمیگرده و رئیس معبد بهش میگه چرا گذاشتی حرف بزنه؟؟!! _ من کشتمش و نمرد... چاره ای نداشتم .... البته بهتر که نمرد و حرفاشو شنیدم.....

رئیس معبد و سعید و کسی که قرار بود کشته شود ، هر کدام نمادی از خدا و انسان و شیطان هستند که البته انتخاب کدام نقش برای کدام شخص برداشتی کاملا آزاده و هر کسی میتونه برداشت متفاوتی از قضیه داشته باشه ....اما همین دیالوگ ساده کافی بود که خواب چند شب و ازم بگیره و هزار سوال بی جواب!!!!

شیطان یا همان نفس اماره باید کشته بشه، اما این خیلی سخته و عادلانه نیست:

اگه اون بخواد تو قالب یک انسان دوست داشتنی ظاهر بشه،

اگه قرار باشه حرفهاش به دل بشینه و گاهی حتی عقل هم تاییدش کنه ، اگه راهکارهایی که ارائه میکنه افق روشنی از آینده برات تصویر کنه.

اگه قرار باشه اصلا نیرویی ماورایی و غیرقابل کشتن باشه !!!

در نتیجه باید خیــــــــــــــــــــلی قوی باشی و  قدرت افسانه ای داشته باشی که بتونی بکشیش . اصلاً چرا باید با کسی بجنگی که قدرتش و امکاناتش فرای تو و دارایی هاته؟؟ آیا این انصافه؟؟ مبارزه دو نابرابر!!! باید بی رحم هم باشی . چون در غالب یک انسان دوست داشتنی ظاهر میشه که حرفاش هم به دلت میشینه ولی باید بکشیش !!! چرا؟؟ تازه اگر در این جنگ ناعادلانه پیروز هم بشی ، آینده ات بازهم در هاله ای از ابهام و دردور دست ها (تنها بصورت یک وعده وعید )قرار گرفته... گاهی آدم دوست داره طعم پیروزی رو همون بعدش بچشه!! نمیدونم. واقعا نمیدونم برای این "چرا" ها چه جوابی باید بدم؟؟؟ بازهم دچار تردید شدم...

اصلاً چرا من باید با هزار هزار دل مش غولی (به قول دوستم) بشینم این سریالارو نگاه کنم و بعدشم اینحوری دچار چالش بشم؟!؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

     

میگن : "سالی که نکوست از بهارش پیداست."

میگم : خدا نکنه اینجوری باشه !

در اینصورت ما با چه امیدی این 354 روز باقی مانده رو سپری کنیم؟؟؟

  

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از وقتی بچه بودم اصلا میونه خوبی با تعطیلات و این موضوع انشای بعدش نداشتم . الانم از تعطیلات فقط خواب صبح و اینکه مجبور نیستم برم سرکار رو دوست دارم وگرنه تعطیلات برام تعریفی بجز مهمونی رفتن و مهمونی دادن یا مسافرت وکارهای مضاعف نداشته وهنوز در جستجوی تعطیلاتی برای خودم! در لابه لای صفحات تقویم هستم که البته آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!

امروز که تقریبا یک سوم از تعطیلات مذکور باقی مونده منو به شدت دچار فوبیای پایان آن و حجم کارهای انجام نشده کرده و باز برمیگردم به همان کودکی و اون لیست بلندبالایی از کارهایی که دوست داشتم انجام بدم  و اینکه از همان موقع هم آخراش دچار دپرشن شدید میشدم که چرا فقط نصف اونها خط خورده؟!؟ برام جالبه که بعداز این همه سال هنوز توانایی های خودم رو نشناختم و هنوز لیستی فراتر از توانم تهیه می کنم ، هنوز کارهایی که خط نخورده میمونه ، هموناییه که بیشتر از همه دوست داشتم و هنوز ...

امسال عید دیدنی با امیرسام به معنای کلمه "دیدنی"بود و صد البته قیافه من! هرجا میرفتیم تمام مدت نگران این بودم که چیزی رو نریزه و نشکنه و خراب نکنه و .... این کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود. میزهای پراز میوه و شیرینی و آجیل و "هفت سین " و تنگ ماهی و ... امیر سام!!! که از همون بدو ورود کنکاشو شروع میکرد و من که همش به ساعت نگاه میکردم و آقای پدر که همش به من نگاه میکرد!!!

پسر کوچیکم لحظه به لحظه داره شیطون تر میشه (قابل توجه مامانم و کلیه دوستانی که همش میگن : بزرگ بشه ، خوب میشه!). تاب تاب عباسی رو پروفشنال میخونه ، خصوصا کلمه "نندازی" با تشدید روی "ن"! و از اونجایی که سیاست خارجی بسیار قویی داره اون آخرش که اگه منو بندازی بغل .... بندازی ، جای خالی رو با اسم هرکسی که ازش بپرسه پر میکنه و طرف بسیار ذوق زده میشه. 

حرف زدنش خیلی بهتر شده و تقریبا بیشتر کلماتو فقط اولشو میگه . مثلا : بس (بستنی) ، آخ (آشغال) دِتا (کتاب) ، ما ( معنای گسترده ای در لغت زبان امیرسام داره از جمله :ماست ، ماما که همون گاوه ، ماشین و ... ) ، هنوز به جوراب میگه (ام پا) و کفش (ام پوش)، نانانی (آهنگ که فقط باید سوسن خانم یا ساسی مانکن باشه ) و (عمو )کلمه مورد علاقه شه که حتی وقتی مشغول کاریه و داره آواز میخونه حتما تکرارش میکنه و جالبه که نه عمو داره و نه دایی ولی تمام آقایون رو عمو خطاب میکنه و اگه عمویی ماشین هم داشته باشه که دیگه عالی میشه و کلا خیلی از خانوما خوشش نمیاد!!!    اینم یکی از دیالوگهای روزانه ماست که عاشقشم:

من: امیرسام تو عشق کی هستی؟    امیرسام: مــــــــــامــــــــــــان

من :مامانو چندتا دوست داری؟       امیرسام: دَ تا (ده تا)

من : ده تا رو نشون بده!          امیرسام: هردوتا دست کوچیکشو میذاره بغل هم و میاره بالا!!

من:   

پی نوشت ١ : من نمیتونم برخلاف مسیر شنا کنم ، پس از سال دیگه از 26ام اسفند میرم مسافرت تا 15 فروردین ، خلاص!Shark Island

پی نوشت 2: امسال هوا واقعا بهاریه و بارون یکنواخت و زیبایی که مداوم میباره زیباییشو دوچندان کرده . بنابراین آلرژی هرساله منهم امسال صدچندان شده و اینقدر سطح ترشح هیستامین بدنم بالا رفته که با هیچ آنتی هیستامینی پایین نمیاد.


 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۸ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin