ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

این روزا کارم شده گوش کردن آهنگ "مدارا" از "شهرام شکوهی".

 و نمیدونم این آهنگ چی داره که منو میبره تو یه دنیای دیگه و با یه حس عجیبی آرومم میکنه و اینقدر در من نفوذ میکنه که گاهی با کلماتش و ضرباهنگ گیتارش روحمو به پرواز در میاره.

نمیدونم میشناسیدش یا نه؟ شهرام شکوهی جوان بسیار هنرمندیه که تلفیقی از موسیقی اصیلی ایرانی با موسیقی فلامینکو اسپانیش  رو انجام داد که واقعا در نوع خودش بی نظیره و ارزش چندبار دیدن و شنیدن رو داره ! (حتما دانلودش کنید.)

 

خصوصا اجرای بسیار دیدنی داشت که اینقدر هنرمندانه و استادانه با انگشتاش سیمهای گیتار رو به بازی میگیره که واقعا دل آدم رو قلقلک میده. اصولا از آدمهایی که چیزی رو خلق میکنن خیلی خوشم میاد و از همینجا بهش تبریک میگم.

اینم متن آهنگشه که خیلی قشنگه:

       

بیا با من مدارا کن که من مجـــنونم و مســـتم

          اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم

                 بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خستم

                               اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بســتم

 

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

           اگر از همدلی پرسی بدان نازک دلی خستم

                    بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستـم   

                              اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم

 

مجنونــــم و مستم به پای تو نشستم     

           آخر ز بدیهات بیچــــــاره شکســتم

                     مجنونــم و دستم به دامان تو بستــــم     

                                    هــشیار شدم اخر از دام تو جستـــم

 

برو راه وفـــا آمـــوز که من بار ســفر بستـــــم  

          اگر از مقصدم پرسی بدان راه رها جستم

                   برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم      

                                  اگر از عاقبت پرسی بدان از دام تو جستم

 

مجــنون ، مجنــونـــــــــم و مستـــــــــــم     

عاشــــــــــــق ،  عاشقـــــــم و خستــــــــم

 

      

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٥ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از وقتی شروع به حرف زدن کردی دلم برای زمانی که "مامان" صدایم کنی پر میکشید. هر روز اون لحظه رو تصور میکردم که چه کار خواهم کرد؟؟کجا خواهم بود؟؟ از شادی بی توجه به این که کجا هستم و چه ساعتی است فریاد میکشم؟؟ تو رو محکم در آغوش میکشم و دور خودم و دور خونه میچرخم؟؟ به قول یکی از دوستان همه رو شام مهمون میکنم و سر میز رسما با افتخار اعلام میکنم که پسرم منو "مامان" صدا زد و ....

هر روز بدون خستگی مصرانه بهت میگفتم :گل من بگو ماما     تو: بابا!تعجب

نه عزیزم بگو ماما      تو: دَ دَمتفکر    من دوباره در حالیکه سعی میکردم اشتیاقم رو تو لحن صدام نشون بدم : بگو "ما" "ما"    تو :با نگاهی که اصلا به نگاه یک کودک شباهتی نداشت ، خیلی محکم: نه! عصبانیبعدش هم میرفتی و من تو رو با نگاهی پر از حسرت بدرقه میکردم. انگار تو هم فهمیدی که من باید همیشه منتظر بمونم ...

 

روزها گذشت و حسرت در دلم هر روز پر رنگ تر شد ولی از اشتیاقم ذره ای کم نشد.

و تو در یک شب بارونی و تاریک در حالیکه اصلا انتظارش رو نداشتم ، در حالیکه بین ماندن و رفتن تردید داشتم ، در حالیکه از درد به خودم می پیچیدم ... صدایم کردی: "مامان"  "مامان" خیلی محکم ، خیلی کامل ، نه یک بار ، نه دو بار ، بی وقفه .... درست در لحظه ای که نه تنها شنیدنش خوشحالم نکرد بلکه آهنگ صدایت بسان خنجری هر بار در قلبم فروتر میرفت و از جانم می کاست! گویی کسی میخواست به یادم بیاورد که من یک مادرم درست در لحظه ای که آرزو میکردم : ای کاش مادر نبودم!

 

دیگه عادت کردم .انگار سر نوشتم اینگونه رقم خورده . انگار محکومم که تک تک لحظات ناب زندگی ام را اینقدر تلخ و سخت سپری کنم که تا آخر عمرم از یاد آوریش بیزار باشم.

 

پسرم ! به روزی می اندیشم که تو مرد بزرگی شده ای! نمی دانم احساساتی خواهی شد یا منطقی یا بی تفاوت یا پرتوجه .... مهم نیست فقط همیشه یادت باشه که از هیچ نگاه پرحسرتی ساده و بی تفاوت گذر نکنی و هیچ قلب عاشقی رو (اگر به عشقش ایمان داری) منتظر نذاری ، قلب ها همیشه در اثر انتظار عاشق تر نمیشن و همیشه یه حد و مرز و دِدلاینی وجود داره که اگه ازش بگذره  و ازت بگذرن! دیگه نمیتونی برشون گردونی و تا آخر عمر حتی اگه بیشتر و بهتر از اونو  بدست بیاری حسرتش به دلت می مونه و فراموش نکن که "هر کسی ظرفیت و تحملی داره شاید بسیار بالا ولی محدود!!"و " گاهی خیلی زود دیر میشه" !!!

پسرم منو ببخش! از اینکه وقتی صدام کردی نتونستم در  آغوش بگیرمت .از اینکه از مادر بودنم گریزانم . شاید روزی درکم کنی . البته شاید! ولی الان تنها دلخوشی ام اینست که تو هرگز این روزها را به خاطر نخواهی آورد . خدا را شکر . خدا را صد هزار مرتبه شکر!!!

بعداً نوشت: از فردای اونروز تا الان برای جبران خیلی "مامان" شدم ، منظورم اینکه که تا میتونستم سعی کردم برای پسرم مامان خیلی خوبی باشم  و احساس بهتری هم دارم  ! اینطور که به نظر میاد در بازی زندگی در لحظات آخر در وقت اضافه با ضربات پنالتی برنده شدم!!  چشمک

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

تصاویر گنگ و مبهمی از جلوی چشمم عبور میکند. در حال دویدنم در میان انبوهی از جمعیت. انگار دنبال کسی میگردم. نمیدانم او را گم کرده ام یا خودم گم شده ام؟!؟ با وحشت چشمهامو باز میکنم. بی اختیار چشمم به ساعت بزرگ روبروی تخت - تنها کسی که تا صبح همراهیم میکند -می افتد و با بی رحمی تمام عدد 7 را نشان میدهد. از جا میپرم. "ای وای خواب موندم!!" این جمله رو از روی عادت میگم .چون اصلا نخوابیدم که بخوام خواب بمونم. خیلی وقته که دیگه خواب هم نمی بینم. فقط یه لحظاتی میرم تو عالم خلسه! و از محیط پیرامونم برای لحظاتی دیس کانکت میشم. دستمو بین موهام فرو میکنم و سرمو به شدت فشار میدم تا شاید برای لحظه ای سردرد کشنده ام قطع بشه و سعی میکنم به خودم مسلط بشم. میخوام یه صبح دیگه رو شروع کنم. میخوام پذیرای این نعمت بزرگ الهی باشم ، خدای مهربونم ، اما چجوری؟!؟

دوباره شروع  . دوباره بدو بدو . دوباره "من" با تمام مشغولیاتم. ذهنم درست مثل اتوبان همت اونم تو ساعت پیک شلوغ و پرترافیکه و پر از سرو صداهای آزار دهنده. با یه ترمز وحشناک و یک بوق ممتد دوباره به خودم میام.چقدر بده که باید با این حال و روزم اول صبحی رانندگی وحشتناک آقای همسر رو هم تحمل کنم!

هر لحظه احتمال می دی که ممکنه لحظه بعدی وجود نداشته باشه. همش باید سرتو بدزدی ، دست و پاتو جمع کنی ، چشمهاتو ببندی ... گاهی فکر میکنی که ماشین جلویی چرا داره باسرعت عجیبی بهت نزدیک میشه ، گاهی حس میکنی سوار موتوری! چون از جایی که فقط برای عبور یک موتور جا هست رد میشیم! همه مردم سر راهمون (نمیدونم چرا؟) نمی فهمن! رانندگی بلد نیستن! از دِه اومدن! فقط ماییم که می فهمیم ، کاملا قوانینو رعایت میکنیم و در مهد تمدن به دنیا امدیم. حق اعتراض هم ندارم ، چون خسته است و اصلاً هم حوصله نداره!

ذهنم توانایی هضم این موضوع رو نداره که من شب تا صبح بیدارم ، اون چرا خسته و بی حوصله است؟؟؟؟؟ تازه وقتی هردو از سرکار برمیگردیم هم همین وضعه. احتمالا شرکت ما از صبح برامون برنامه شادی تفریحی و اردو و پارک و سینما در نظر میگیرن!!!

با اینکه هرروز فکر میکنم تحملم دیگه تموم شده ولی خدای مهربون دامنه تحملم رو تا بی نهایت تعریف کرده و هر روز تکرار مکررات..... برای اول صبح قشنگه ، نه؟؟!؟ اونوقت میگین چرا میری تو چاه؟!؟

پی نوشت: تا حالا فکر میکردم این خاصیت جمعه غروبه که آدم دلش به اندازه یه دنیا میگیره. اما شنبه گذشته که تعطیل بود  فهمیدم که جمعه بیچاره بی تقصیره... و میشه در یک شنبه بعدالظهر دلت به اندازه تمام غروب های دنیا بگیره .... اینو نوشتم فقط برای اینکه یادم بمونه!

درحالیکه داشتم از تب بی تویی میسوختم

تو برایم " استامینوفن"  تجویز کردی

نمیدانم باید ازت ممنون باشم یا متنفر؟!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۱ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin