ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

"ما در عالمی زندگی می کنیم که "قوانینی" برای آن وجود دارد، درست مثل قانون جاذبه . اگر تو از ساختمانی سقوط کنی ، مهم نیست آدم خوب یا بدی باشی، به هر حال به زمین اصابت میکنی...."

 

یه لحظه به این جمله فکر کنید. جالبه نه؟!؟ تمام فکر رو ذکرم این روزا کشف و درک واقعی همین قوانینه و باور نمیکنید که هرچی بیشتر جلو میروم با چه مسائل عجیب و بزرگی روبرو میشم و اینکه "توانایی انسان" چقدر بزرگ و نامحدود است و چقدر حیف که کمی دیر به این مسائل واقف شدم . با اینکه دارم سعی میکنم هر چیزی که به نوعی حسرت رو به خاطرم بیاره از ذهنم پاک کنم  و دیگه کلماتی از قبیل "حیف" ، "دیر" ، "کاش" و .... را از دامنه لغاتم پاک کنم ولی با مساله "زمان" هنوز درگیرم و اینکه "زمان" از دست رفته رو دیگه نمیشه برگردوند.

 

 من دیگه به 20 یا 25 سالگی ام برنمیگردم ، پس نمیتوانم ساختارهایی که تنها در آن زمان شکل گرفته رو برگردونم و عوض کنم، از طرفی باید خودم رو با روندی که در "زمان" از دست رفته شکل گرفته تطابق بدم .

 

درست مثل یک رودخانه. رودخانه ای که زمانی در اثر مدتی بارندگی پیاپی یا حتی در اثر وقوع یک سیلاب شکل گرفته و مسیر حرکت خود را یافته است. میدانم "مسیر" قابل تغییر نیست. من هم برای مدتی محدود میتوانم برخلاف مسیر شنا کنم ، پس ناگزیرم "من" خودم رو در جریان مسیر قرار دهم ، و این "ناگزیر بودن" الان کمی تا قسمتی با این روح بلندپرواز "من "  که مدعی توانایی و قدرت منحصربفرد خودش است ، مشکل ساز شده است.

 

البته میتوانم مساله اینگونه توجیه کنم احتمالا شرایط جوری پیش میرفته یا سرنوشت اینگونه رقم میخورده که من در این زمان و این مکان به این درجه از فهم برسم و چه بسا اگر صدبار دیگه به 20 سالگی ام برمیگشتم همین راه رو انتخاب میکردم ، احتمالا!!!!!!

 

کما اینکه کسانی سعی کردند راهکارهای فراوانی برای آینده ام ارائه کنند ، اما من به آنها فقط به چشم یه مشت حرف نصیحت گونه نگاه میکردم و از آنجایی که از بچگی گوشهایمان از شنیدن نصیحت اشباع شده است و اصولا نصیحت واژه خوشایندی در زندگی های ما نیست، کارهایی کردم که در آن زمان تشیخص دادم درست است.

 

 

در اینجا داخل پرانتز باید بگم که این روزا همش به این فکر میکنم که تجارب زندگی ام را که به بهای فروانی بدست آورده ام چگونه در اختیار پسرم قرار دهم که حالت "نصیحت" نداشته باشد، که بر دلش بنشیند، که درکش کند و مجبور نباشد او نیز مجددا این هزینه را بیهوده خرج کند؟!؟!!؟ ای کاش بتوانم ؟ یا اصلا قانون اینست که هرکسی خودش به تنهایی باید بهای تجاربش را بپردازد و کسی نمیتواند بار زندگی دیگری را بر دوش بکشد؟!!؟ بهرحال من نهایت سعی ام را خواهم کرد ، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...

 

*دوستی میگفت : من زندگی ام را بر اساس سرنوشت نمیسازم! این من هستم که سرنوشت را تعیین میکنم!

نمیدانم این جمله تا چه حد واقعیت دارد؟ منظورم تاثیر سرنوشت بود! بهرحال فقط میتونم بهش بگم: خوش بحالش!

 

 

 

*دوست دیگری میگفت سعی کن در هر موقعیت و هر مکانی که هستی ، در آن زمان بهترین استفاده و لذت رو ببری. منم دارم همین کارو میکنم. از بین احساسات خوب و بدم تنها آنهایی را در نظر میگیرم که حالم را بهتر میکند. ذوق، شوق، شادی، تشکر، و ... عشق!

 

وقتی اینجوری فکر کنی همه چیز قشنگه ، همه چیز خوبه... مثل این آهنگ "همه چیز آرومه" حمید طالب زاده که هر روز گوش میکنم و فوق العاده احساس خوبی بهم میده.با یه سری جمله ساده مثبت یه حس خوبی بهتون منتقل میشه. پیشنهاد میکنم حتما گوش کنید. هیچوقت  پیشنهاد سرآشپز رو رد نکنید.

 

    

 

همه چیز آرومه تو به من دلبســـتی        این چقدر خوبه که تو کنارم هستـی

 همه چیز آرومه غصه ها خوابیــــدن        شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم       پیشم هستی حالا به خودم میبالـم

تو به من دلبستی از چشات معلومه     من چقدر خوشبختم همه چیز آرومـه

 

   

 

راستی یه سوال:

تا حالا تو مسیر زندگی تون به این علامت برخورد کردید؟!؟

 

 

در اینصورت کدام راه را انتخاب میکنید؟!؟ شاید در نگاه اول جواب سوال خیلی بدیهی به نظر بیاد ، ولی پیش امده که بخوایید  بر خلاف بدیهیات حرکت کنید؟!؟ حتی اگر مجبور به پرداخت جریمه باشید؟!؟!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

در آستانه ورود امیرسام به 16 ماهگی ، ایشون هرروز شیطونتر از دیروز میشن و نگهداری ازش سخت تر و سخت تر!!! شاید اگه این جمله رو بخونید تو دلتون میگید : همه بچه ها شیطونن! اما کافیه یک روز و فقط یک روز با امیرسام باشید تا دیگه تا هفت نسلتون هوس بچه داشتن نکنن! گاهی اوقات واقعا از دستش کلافه میشم و نمیتونم تحملش کنم ، اما به محض اینکه میخوابه اینقدر ناز و معصوم و خواستنی میشه که دلم براش غش میره و بالاسرش میشینم و قربون صدقه اش میرم.

همسری میگه لطفا وقتی بیدار شد هم این حرفاتو بخاطر بیار..... اما وقتی امیرسام بیدار میشود ، هنوز وقتی چشماش رو کاملا باز نکرده راه می افته و میگه "اونجا" و بیرونو نشون میده.... و دوباره شیطنت هاش شروع میشه ... قبلا از اینکه سرکار میامدم خیلی خسته میشدم ولی الان با کمال میل میرم چون نگهداری امیرسام خیلی سخت تره!!! دلم برای مامان و بابا میسوزه، طفلکیا.... خیلی براش زحمت میکشن،واقعا ازشون ممنونم و امیدوارم وقتی امیرسام بزرگتر شد قدرشونو بدونه.  

اینا مقدمه ای بود برای توجیه آستانه تحمل من که با وجود هزارو یک مشکل دیگه به زیر صفر رسیده، و از آنجایی که من دیگه نمی خوام غصه بخورم و قراره همش شاد باشم و شادی کنم، جهت تقویت روحیه کارهایی میکنم که بد نیست شما هم بدونید ، شاید بدردتون بخوره:

1- من کلا آدمی هستم که با خاطرات زندگی میکنم و همه چیز رو هر چند بی ارزش نگه میدارم ، اما الان مدتیه که دیگه اینکارو نمیکنم! مثلا از اونجایی که من عاشق عطر و ادکلنم و تنها چیزیه که به راحتی براش هزینه میکنم ،روی میز توالتم به اندازه مغازه شقایق وزرا شیشه عطر بود ، چون اونایی که به آخرش رسیده بود رو دیگه نمیزدم و نگه داشته بودم که هر وقت بخوام بوشو داشته باشم( من حتی "بو"ها هم تو خاطرم سیو میشه و با یادآوری یک خاطره میتونم"بو" رو هم به یاد بیارم) ، چند وقت پیش در یک اقدام فوری همه شونو تا آخر زدم . انداختم دور! با تمامی خاطراتشون! و باور نمیکنید اینقدر راحت شدم. هم میز توالتم خلوت شد هم ذهنم!

تازه اینکه چیزی نیست، تازگیا حتی آدمهایی رو که برام بار منفی دارن و احساس کنم از روابطم با اونها عذاب میکشم ، هم یه جورایی کم کم دارم سانسور میکنم و یا اصطلاحاً "می اندازمشون دور"!!!  و نمیدونید چقدر دارم راحتتر زندگی میکنم!

2- من همیشه اگه چیزی میشکست یا لباسی خراب میشد ، عین آینه دق میذاشتم جلوی چشمم و غصشو میخوردم، الان میدونم که فقط باید مواظب دلم باشه که نشکنه، هرچی شکست، هرچی خراب شد، اگه بقیه داره، بقیه اشو هم یه جورایی خراب میکنم که کلا از صفحه زندگیم محو بشه و دیگه بهش فکر نکنم، عوضش یه چیز جدید جایگزینش میکنم که تو روحیم هم تاثیر بذاره. این قسمت رو هم مدیون گل پسری هستم که بهم یاد داد " بخدا اتفاقی نمی افته اگه هر روز اون یه چیزی رو خراب میکنه ، حتی اگه یه لباس مارک دار باشه!!!" پسرم ممنون. من همیشه با این موضوع خیلی مشکل داشتم.

3- دوباره رفتم سراغ مدیتیشن و این حرفا. نمیدونید حتی 5 یا 10 دقیقه تمرکز چقدر تو مرتب کردن یه ذهن بهم ریخته تاثیر میزاره... و وقتی بهش رجوع میکنی و چیزی نیاز داری مثل یه کمد که قفسه بندی و مرتب شده باشه ، به راحتی میتونی چیز مورد نظر رو آن تایم پیدا کنی و ازش استفاده کنی . در واقع ذهنت در مواقع لزوم به موقع به دادت میرسه تا در زمان بحران بتونی براحتی مدیریت کنی.روشن کردن شمع رو فراموش نکنید که تاثیرشو چند برابر میکنه.

4- سعی میکنم به هر چیزی که یه کم خنده دار باشه ، با صدای بلند و از ته دل بخندم ،چجوری؟؟ اینجوری: قاه قاه قاه    ، و کلا سعی می کنم حداقل هفته ای یکبار یک ساعت بی وقفه بخندم ، حالا به هر راهی شده!!! حتی وقتی ناراحتم، این یکی از توانایی های عجیب منه که اگه خودم نخوام عمرااً کسی بتونه بفهمه ناراحتم.

5- قانون جذب میگه : چیزی رو که میخواید ،باور کنید که دارید و مقدمات داشتنشو فراهم کنید. مثلا با اینکه 6 ماهه خونمونو گذاشتیم برای فروش و حتی یک مشتری هم نیامده ، من تو مسیر راهم یه آپارتمان قرار داره که نمای معماری خیلی قشنگی داره، منم که میمیرم برای این نماها!!! هر روز میگم سلام آپارتمان من ! و داخلش رو هم تصور میکنم و با سلیقه خودم میچینمش .... خیلی مدرن و قشنگ . تو ذهنم از شر این مبل راحتی هامون که ازش متنفرم راحت میشم و یه دست مبل خیلی شیک میزارم و حتی هر روز که از خیابون شیراز رد میشم سرویس دستشویی و توالت هم انتخاب میکنم و از دیدنش و حتی تصور چیدمانش کلی حال میکنم. تازگیا قوه تخیلم به طرز عجیبی قوی شده و میتونم هر چیزی رو که بخوام تا سر حد واقعیت تصور کنم و ازش لذت ببرم!!!  

6-خرید کردن تاثیر فوق العاده ای تو روحیه من داره، با اینکه الان یه کم محدودم ولی شده هر روز یا چند روز یه بار یه چیز کوچولو برای خودم یا اطرافیانم میخرم و تا مدتی از دیدنش شادی میکنم. 

7- من هر چندسال یکبار یه دفعه میزنه به سرم و موهامو مشکی میکنم و بعد خیلی زود از چشمم میافته . با اینکه کلا عاشق رنگ مشکیم ولی رنگ موی مشکی برای طولانی مدت به نظرم قیاقه آدمو افسرده میکنه. به زودی در جهت شادی روحم میرم یه های لایت توپ میکنم هر چند میدونم باید بهای سنگینی بپردازم. نمیدونم چرا برای شادی کردن همش باید خرج کرد، اونوقت میگن چرا 70 درصد مردم ایران افسرده ان؟!؟!؟

8- به تلفن های غیر ضروری هم جواب نمیدم. کلا موبایلمو میزارم رو سایلنت که اصلا نشنوم که بخوام عذاب وجدان بگیرم! همه با همه مشکل دارن و قهر میکنن و بعد آشتی میکنن و من با این وقت کمم باید شنوای جزئیات کامل باشم!!! و تازه اگه راه کاری ارائه کنم و جواب نده، آخرشم میگن: تو گفتی!!! بی خیال!!!   

9- چشم هامو رو چیزهایی رو که دلم نمیخواد ببینم، میبندم و چیزهایی که دوست دارم از اون زاویه ای که دلم بخواد میبینم و از دیدنش شادی میکنم. میشه از زاویه ای دیگر تصویر  یک دایره رو قلب دید ، مثل تصویر بالا. جالبه نه؟!؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خداوندا
 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت .

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار
                                
                                                  
دکترعلی شریعتی
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin