ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سر نوشت: این پست رو دو هفته پیش باید مینوشتم ولی به دلایل ذیل به تعویق افتاد.

14ام تیر 1388: دیری دیرین:

6 سال پیش در چنین روزی به طور کاملا ناگهانی و پیش بینی نشده من و همسری در محضر به عقد هم درامدیم و زندگی مشترک شناسنامه ای مونو در ناباوری شروع کردیم. ماجرا ازین قرار بود که عروسی ما به دلایلی 2 هفته عقب افتاد و چون تاریخ آزمایش خونمون تموم میشد مجبور شدیم فوری فوتی محضری عقد کنیم. همیشه دوست داشتم عقد و عروسیم یه روز باشه و از عقد تو محضر تو یه اتاق دلگیر با درو دیوارای درب و داغون ، رودر روی یه حاج آقای افسرده که یه چیزایی به زبان عربی میگه که هیچ کس نمیفهمه چی میگه (فقط این وسطا اسم خودم و همسری رو میشنیدم و میفهمیدم منظورش با ماست) ،با قیافه خسته کوفته خودم که بدو بدو از سرکار آمده بودم   ،متنفر بودم ولی از اونجایی که دیگه همتون میدونید من هرچی بدم میاد سرم میاد اونجوری شد که اینجوری شه!!!! (توجه کردین که من حتی تا آخرین لحظه روز عقدم هم سرکار بودم، ساعت 5 محضر قرار داشتیم و من ساعت 4 فایل نقشه ای که روش کار میکردمو بستم و امدم خونه یه راست رفتم تو اتاقم درو بستم و قرآن و باز کردم و از خدای مهربونم خواستم راه درستو بهم نشون بده، جالبه در آخرین لحظه دچار تردید شده بودم چه به موقع یادم افتاد استخاره کنم !!!!!!!!!! )بعدم مانتومو پوشیدم و با مامان اینا با سرعت نور رفتیم محضر.دیدین یه عده میرن آرایشگاه و ازین حرفاو .... اونم من که اینچیزا برام خییییلی مهمه!!!! ایییییییییییییییییی روزگار!!!!

1 سال پیش در چنین روزی باز هم به طور کاملا ناگهانی و پیش بینی نشده پسرکوچولوی عجول ما 2 هفته زودتر بدنیا امد و این تاریخ عجیب یکبار دیگه تو شناسنامه من ثبت شد!! اینبار 2 روز قبلش تکونای نی نی خیلی کم شده بود بماند که در تمام دوران بارداری جریاناتی داشتیم با این تکونا که چند بار منو تا مرحله سکته پیش برد! دکتر برام سونوگرافی بیوفیزیکال نوشت و گفت نتیجه اش رو فوری بهم بگو. از اونجایی که من در تمام اون دوران اینقدر مطالب راجع به انواع و اقسام موارد بارداری و جنین خونده بودم که خودم یه پا دکتر زنان شده بودم، میدونستم که نتیجه این سونوگرافی یه عدده که اگه بالای 10 باشه همه چیز روبراهه و اگه زیر 10 خطرناک. جواب منم دقیقا 10 بود و دکتر سونوگرافی هم گفت با رعایت تمام موارد احتیاطی سعی کن این 2 هفته رو هم بگذرونی. منم وقت آرایشگاه گرفتم و رفتم و یه مش حسابی کردم و براشینگ و ... خلاصه کلی شاد و شیک و پیک زنگ زدم به دکترم و نتیجه رو تلفنی از آرایشگاه بهش گفتم و صدای فریاد دکتر جان بلند شد که همین الان بیا بیمارستان! قضیه ازین قرار بود که در جمع اون اعداد اشتباه شده بود و نتیجه 8 بود که بسیار وضعیت خطرناکی بود. خودم احساس کرده بودم که به شدت سنگینم و یه احساسی مثل خفگی و جمع شدگی داشت آزارم میداد ولی چون من همیشه همه چیزو تحمل میکنم صدام در نیامد.

خلاصه بیمارستان رفتن همانا و بستری شدن همان. یه کمر بندی دور شکمم بسته بودن که توسط اون ضربان قلب جنین روی یه مانیتور نمایش داده میشد و پرستار هم گزارش لحظه به لحظه به دکتر میداد. شب به دکتر گفتم نمیشه شام برم بخورم بیام؟؟ چون خواهرم اینا تو رستوران شمع برامون جا رزو کرده بودن، دکترم که کم مونده بود از دست من موهاشو بکنه گفت: نننننننننننننننه! به هیچ عنوان.

شب تو اتاق معاینه بستری شدم و من فکر میکردم فقط میخوان وضعیت رو چک کنن همین و به خودم کلی روحیه دادم ولی شب که همه خداحافظی کردن و رفتن بخصوص لحظه ای که همسری رفت بغض وحشتناکی داشت خفم میکرد و با این حال گفتم من خوبم . فکر کنم هنوز پاشو از اتاق نذاشته بود بیرون که سیل از چشمام را افتاد و یه دل سیر اشک ریختم. بعد قرآن کوچیکمو از تو کیفم درآوردم و شروع کردم به خوندن که اگه اون نبود اون شب تا صبح دق کرده بودم. از اول باداریم ختم فرآن رو شروع کرده بودم و طبق زمانبندی 2 جزء اون هنوز مونده بود.

4 صبح یه آقایی امدو فکر کنم یه 2 لیتری ازم خون گرفت و تو هزارتا شیشه ریخت و برد و در جواب سوالم که این برای چیه لبخند عجیبی زد و رفت! صبح زود همسری امد و منم فقط غرغر میکردم که کی صبحانه منو میارن که داشتم از گشنگی میمردم و یه صبحانه خوب آوردن شامل کره و پنیر و نون تست و بوی خوب چایی شیرین ولی گفتن این مال شما نیست!!!! با خودم گفتم حتما برای من مفصل ترشو میخوان بیارن!!!

بعد یه دکتری خیلی مهربون امد خودشو معرفی کرد که من متخصص قلبم و یه نوار قلبی از گرفت و بعد یه دکتر مهربونتر امد و گفت من متخصص بیهوشی ام و بعد ماما  یه کلاه برای عمل بهم داد و سوند!!!!!!!! و من که از شدت تعجب و بهت زدگی توان حرف زدن هم نداشتم تعجبهمه اینا در عرض نیم ساعت اتفاق افتاد و منو در اوج ناباوری بردن اتاق عمل بدون اینکه مامان بابا و خواهرم پیشم باشن فقط همسری بود و مامان همسری!!!!!!!!!!!

اتاق عملم که سرد و ترسناک . بیهوشی از نو اپیدورال. ضزبان قلبم هزار...... اگه کمک های دکتر بیهوشی که فوق العاده مهربون و حاذق بود و حرفهای شیرینش نبود من از ترس مرده بودم مطمئنم!!! تازه با صبر و حوصله به سوالای بی پایان من که اکثرشم هم چرت و پرت بود جواب میداد و من بعد از احساس فشار شدید تو قفسه سینم و یه نفس عمیق که توش فقط خدا رو صدا کردم که یاریم کنه، صدای گریه امیرسامم رو شنیدم و در حالیکه خودم تو حالت عجیبی از درد و ترس و پرواز و هاله ای از نور (فکر کنم مثل بعضیا دچار توهم شده بودم!!!!)   قرار گرفته بودم امیرسام رو که تو پارچه سبزی پیچیده بودن نشونم دادم و من تمام سعی ام رو میکردم از لابه لای قطرات اشک که تمام چشمم رو پر کرده بود صورت قشنگ و آسمونیشو ببینم و اون لحظه ..... نمیدونم چی بگم که کلمات یارای توصیفش را ندارند!!!!!! اون لحظه فقط دعا کردم برای همه هر کسی هر آرزویی داره بهش برسه و دیگه هیچی یادم نیست. فرشتهشاید برای لحظاتی رفتم در آغوش خدا و چقدر شیرین بود این ادای دین و این نزدیکی!! خدایا فقط من میدونم و تو که چه زیبا چه غریب و چه سبک خستگیمو برای لحظاتی از تن فرسودم بیرون بردی!!!  و ازت میخوام کمکم کنی که هیچ وقت این شیرینی رو از یاد نبرم.

برای پسرم: عزیز دلم همانطور که در آغاز این وبلاگ نوشتم تمام این لحظات را تقدیم حضورت میکنم و برات آرزو میکنم که همیشه و هر لحظه خدای مهربونو نزدیک خودت حس کنی و در این حالت احتیاج به هیچ کس دیگری نداری ، حتی من! که تمام وجودم ازین به بعد برای تو و فقط برای موفقیت و کامیابی تو در زندگی خلاصه میشود. بدون که خیلی بیشتر از اینکه تصور کنی : دوستت دارم و دوستت دارم!  

پی نوشت 1: نتیجه اخلاقی این نوشته این بود که نمیدونم چند سال دیگه در چنین روزی بطور کاملا ناگهانی 2 هفته زودتر یا دیرتر از موعد مقرر از این دنیا میرم تا 14 تیر برای بار سوم در شناسنامه من ثبت بشه. خدا کنه حداقل رفتنم اونطور که میخوام باشه!!!!!

پی نوشت 2: تولد امیرسام به خوبی و خوشی برگزار شد (عکساشو تو پست بعدی میذارم) و بعد از خستگی و کار 5 روزه به علت آلودگی هوا 2 روز تعطیل شدیم و هر کی زنگ میزد از مهمونی تشکر کنه میگفت: خوششششششششش به حالتتتتتتتتتتت(به همین غلظت خوانده شود) حسابی استراحت میکنی!!! فرداش امیرسام مریض شد و سرما خورد چه سرماخوردنی!!!!! پدرمون همه جوره درامد و بعدشم خودم مریض شدم و هنوزم امیرسام و خودم خوب نشدیم و حسابی خوش بحالمون شد!!!!!!!عصبانی









نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢۸ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

حتما تا حالا براتون پیش امده یه وقتی خیلی دلتون گرفته و تمام وجودتون تحت فشاره و از زمین و زمان گله دارید و دست بر قضا در همون لحظه گوش شنوایی پیدا میکنید و سفره دلتونو باز کرده تا جایی که میتونید براش درد دل میکنید و اون در جواب خیلی راحت و کول در حالیکه لبخندی از نوع کاملا خنثی بر لب داره میگه: سخت نگیر!!! میگذره!!! با اینکه این حرفش از لحاظ عملکردی هیچ فرقی با یه سطل آب یخ نداره ولی انگار بازم خنک نمیشی و بازم احساس میکنی داری آتیش میگیری!!!

حکایت امروز منم همینه. مدتهاست به جز با چندتا دوست خوبی که دارم و گاهی یه کم خط خطی روی این وبلاگ با هیچ کس درد دل نمیکنم. چون تو شرایطی هستم که درکش برای همه آسون نیست. ولی گاهی اوقات بدم نمیاد اطرافیانم بدونن چه حالی دارم تا شاید یه مقدار از سطح توقعشون کم بشه. گاهی اوقات با خودم فکر میکنم مگه یه آدم چقدر تحمل داره؟؟ یا چرا اطرافیانم فکر میکنن من دامنه تحملم تا بینهایت ادامه داره ؟ چقدر باید سنگ صبور باشم یا چرا فکر نمیکنن منم به یه سنگ صبور احتیاج دارم؟؟ منم آدمم!

خودمم میدونم تمام این روزا میگذره ، اینو همه میدونن! اما آیا چجوری میگذره مهم نیست؟ و اینکه چه آثاری از خودش تو زندگیم میذاره؟ یا اینکه من اینقدر در بین دیگران خودمو "پوست کلفت" یا خوشبینانه فکر کنیم "توانا" جلوه دادم که با گذروندن تمام این روزایی که میگذره بازم میشم همون "منِ سابق"؟؟!!!

وقتی شبها سرمو رو بالش میذارم و روزی که گذشت رو مرور میکنم گاهی اوقات دلم برای خودم میسوزه! سردردام اینقدر زیاد و دائمی شده که اگه چند ساعتی از شدتش کاسته بشه بهترین احساس دنیا رو دارم و مادام خدا رو شکر میکنم. و اینکه چون شیر میدم حتی یه مسکن ساده هم نمیتونم بخورم. سردردایی که همین اطرافیانم اگه "گاهی" دچار بشن انواع و اقسام قرص ها و آرام بخشا رو میخورن و چند روزی هم میخوابن  و تازه خاطره شو هر دفعه برای همه تعریف میکنن not listening - New!و جالبه که همه هم کلی همدردی میکنن.اما برای من :"میگذره!"

استرس ها و فشارهای ناشی تمام مشکلاتی که این چند وقته اخیر مثل بختک تو زندگیم افتاده هر روز بیشتر از دیروزه در حالیکه مرتب دارم خودمو گول میزنم و از قانون جذب و انرژی مثبت و این حرفا کمک میگیرم تا شاید بتونم یه  قدم دیگه جلوتر بردارم . اما انگار خدای مهربون جور دیگه ای برام رقم زده و من حالا حالاها باید بدواام اونم تو شرایطی که نمیدونم آیا اصلا به جایی میرسم یا نه؟!؟ یه وقتایی تلاش میکنی در جهت بهبود یه وضعی که این تلاش کلی هم بهت روحیه میده .نه اینکه همش سعی کنی که فقط عقبتر نری و این درجا زدنا...منتظراصلا مهم نیست ، مهم اینکه نباید "سخت بگیرم!" حتی اگه تمام خواسته ام آنچیزی باشه که خیلیها بطور پیش فرض دارن! و متاسفانه قدرشو نمیدونن! البته نمیشه بهشون خرده گرفت کما اینکه اگه منم این شرایط برام پیش نیامده بود ، قدرشو نمیدونستم و برام تبدیل به "آرزو"ی محال نمیشد.

میخوام حرفامو همینجا تموم کنم و بقیشو برای دل  خودم (که اینروزا به اندازه یه دریا وسعت پیدا کرده) نگه دارم که ادامش دیگه داره خیلی تلخ میشه و به خودم این اجازه رو نمیدم حتی اگه یه نفر بخواد با خوندن اینا اول صبحی دلش بگیره، که تمام سعی ام تو زندگی اینه که به تمام اطرافیانم چه کسایی که حتی نمیشناسمشون آرامش و شادی و امید منتقل کنم. و اینکه :سخت نگیرن!!!whistling

*پی نوشت 1: به مدد تمام کم خوابیهای روزانه و شبانه که تا هفته دیگه یک سال میشه و تمام سختیهایی که دارم میکشم و یاری پسرک شیطونم که حتی یه لحظه نمیزاره بشینم، علیرغم تمام پرخوریا و اشتهای در حد اژدها روز به روز دارم لاغرتر میشم و فقط 1 کیلو مونده تا به وزن سابقم برگردم و این خوشبینانه ترین نتیجه ایه که میشه از داستان زندگیم بگیرم! جالبه بگم که اطرافیانم با دیدنم و با اینکه میدونن من اصلا تو مایه های رژیم نیستم ، میگن: وای خوشبحالت چه خوب خودتو لاغر کردی ، به ما هم بگو چه رژیمی میگیری!!! گاهی اوقات دلم میخواد منم یه ذره بدجنس بشم و بگم : سخت نگیرید! لاغر میشید! اما حیف که نمیتونم!

*پی نوشت 2: اینروزا تمام فکر و ذکرم اینه که تولد امیرسامو چجوری برگزار کنم و جالبه بدونید که هر دم ازین باغ بری میرسد و هر روز یکی یه نظری یه دستوری و خلاصه یه سازی میزنه و منم که دیگه خوب بلدم با هر سازی برقصم! (اینم یه نتیجه خوب دیگه از زندگیمه که رقصم خوب شده ایرانی ،عربی، اسپانیش،2نفره ، نیم نفره...) . از طرفی میدونم بعد از این همه زحمت و دردسر و استرس و دست بدامن خدا شدن not worthy(که این وسط کسی به کسی چپ نگاه نکنه و ...) آخرش میدونم جز خستگی مفرط و کلی پس لرزه برام هیچی نداره ، ولی اینکارو فقط برای پسر کوچیکم میکنم که در آینده از دیدن عکسا و فیلماش  لذت ببره.هورا

*پی نوشت 3: دیشب این عشق کوچولوی من طی یک اقدام انتحاری کلی بهمون ضرر زد: شیشه ادکلن بابایی که خیلی دوسش داشت (Escada) را انداخت شکوند و تا صبح از بوش نمیتونستیم بخوابیم. شیشه مام من و همچنین شیشه سس فلفل سبزمو که بدون اون غذا از گلوم پایین نمیره(Tabasco) رو هم شکوند و یکی از عکساشو که تازه از اتلیه گرفته بودیم و خیــــــــــــــــــلی هم قشنگ شده از رو میز نهارخوری (متعجب از اینم که چجوری دستش رسیده!!! تازگیا مثل باربا پاپا دراز میشه!) انداخت پایین و گوشش تا خورد و طبق معمول بابایی با من دعوا کرد. اینارو گفتم که بگم فدای سرش خدار رو شکر خودش هیچی نشد و اصلا هم ناراحت نشدمکلافه

*پی نوشت آخر: خدای خوب و مهربونم منو ببخش اگه گاهی اوقات قاطی میکنم و پامو بیشتر از گلیمم دراز میکنم،اگه از خط قرمزها عبور میکنم ، اگه بقول بعضی ها ناشکری میکنم کما اینکه تو میدونی اولین جمله تو نمازام شکر تمام نعمت هاییه که بهم دادی و تمام دلخوشیم اینه که حداقل تو میدونی و میبینی و حتما منو میبخشی. خدای مهربونم امروز بیشتر از همیشه دوست دارم و خوشحالم که تو رو دارم و این برای تمام زندگیم بسه!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از اول تیرماه سعی داشتم هر روز چند خطی بنویسم در وصف تیرماه سال گذشته که هم یادآوری کرده باشم از روزای آخر بارداری و تمامی آنچه برام اتفاق افتاد و هم مقایسه ای کرده باشم با روزای الانم و هم قدمی برداشته باشم جهت تکمیل این دفترچه خاطرات پسرم... اما نمیدونم چرا اصلا حس و حالشو ندارم . البته میدونم چرا اما حس و حال اینکه بنویسم چرا حوصله ندارم هم ندارم... چی گفتم؟!!!

بگذریم... سعی میکنم امروز که شبنه است ، اول هفته رو با حس بهتری شروع کنم و یه کم از شیرین کاریای پسری بنویسم. تازگیا به این نتیجه رسیدم که پسرم خیلی از خصوصیاتی که تقریبا تو همه نی نیا مشترکه نداره و یه جورایی متفاوته!!! مثلا:

*بعد از اینکه از 4 ماهگی تمامی شواهد به نفع دندون درآوردن پسری بود اون بالاخره در 11 ماهگی دندون درآورد آماااااا: اول یه دونه از پایین ، دوم و سوم باهم اگه گفتین کجا؟؟؟ نیش بالا.تعجب یعنی الان 3 تا دندون داره که ترتیب عجیبی دارن و 2 تای دیگه هم میخواد در بیاره اونم تازه 2 تای بالا. و دندون دومیه پائینم خبری ازش نیست....

*بعد از اینکه زردی امیرسام تا 1 ماهگی طول کشید و کلی آزمایش و دردسر دکترا پیشنهاد دادن چند روزی شیر خشک بخوره ولی ما از همون موقع تا همین الان تمام سعی مونو کردیم تا به این بچه شیر خشک بدیم نخورد که نخورد.

*از همون موقع تا الانم سعی کردیم بهش شیشه یا پستونک بدیم بازم هیچ فایده ای نداشت. اینا همه راهکارایی بود که دوستان پیشنهاد داده بودن برای بهتر شدن خواب شبش ولی جواب نداد.

*هنوزم که هنوزه هر یک ساعت یه بار عین نوزادا شبا پا میشه شیر میخوره، کما اینکه نوزادی سراغ دارم که شبا فقط 2 بار پا میشه!!!!متفکر

*از هیچ گونه اسباب بازی ، عروسک، ماشین ، Cd ، تلویزیون و خلاصه هر گونه سرگرمی که بالاخره هر بچه ای با یکی شون سرگرم میشه خوشش نمیاد ، به هیچ عنوان.

*با هیچ وسیله ای سرگرم نمیشه .گاهی اوقات اینقدر خسته ام که حاضرم گرونترین وسیله ای که تو خونمون داریم بهش بدم چند دقیقه یه جایی بمونه ولی فایده ای نداره.

*به هیچ عنوان توی کالسکه و صندلی ماشین و روروئک نمیشینه و وقتی میرم بیرون و یه بچه ای رو سوار کالسکه میبینم نمیدونید با چه حسرتی نگاش میکنم!!!

*پشتکار قابل تحسینی داره. یه بار شمردم 30 بار در حالیکه به کشوهای میزتوالت آویزون بود ، آوردمش پائین ولی برای بار 31ام داشت مبرفت بالا که من دیگه بیخیالش شدم!!!

*اینقدر حرکات کششی انجام میده در روز (همش به یه بلندی آویزونه) و شب (تا صبح چند ساعتی داره خودشو میکشه) که قدش یدفه ای کلی بلند شده.

*همچنان علاقه ای به من و پدرش نداره و بقال سرکوچه هم بیاد خونمون حاضره باهاش بره!!!! و هر جا میریم با گریه باید بیاریمش. همیشه اینقدر ازین بچه ها بدم میامد که نگو. خدای خوب و مهربونم که نشسته اون بالا ببینه من از چی بدم میاد ،صاف بذاره تو زندگیم!!!قهر  ( چند بار امدم بهش کلک بزنم وانمود کردم از یه چیزایی بدم میاد که برام پیش بیاره، فهمید و کاری کرد که دیگه ازین غلطا نکنم. هر چی باشه خداس دیگهاز خود راضی).

فکر میکنم برای امروز کافی باشه.

پی نوشت 1: ... بماند!!!

پی نوشت 2: دو شبه که امیرسام راحت میخوابه و لازم به اجرای مراسم ویژه نیست، من خوابم نمیبره و تا ساعت 4 صبح بیدارم!!! یه حس نوستالژیک عجیبی بهم دست داده و همش فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم... کم موضوع واسه فکر کردن داشتم اینم اضافه شده. مژهالبته بدم نیست حداقل ازون موضوعات اعصاب خورد کنی که هیچ راه حلی هم براش ندارم یه کم فاصله گرفتم.

پی نوشت3:دیروز مایکل جکسون فوت کرد و کلی غصه خوردیمناراحت.خدا رحمتش کنه یه زمانی دنیایی داشتیم با آهنگا و کلیپاش! واقعا در نوع خودش بینظیر بود و انصافا مقام king of pop برازندش بود.(جمهوری اسلامی باید یه مراسم ختم باشکوه براش بگیره که با سوق دادن اخبار جهان از ایران به خبر فوتش کمک بزرگی به پایداری نظام کردنیشخند).کسی چه میدونه ؟وقتی یه نفر که تا همین دیروز مومن و متعهد و یاور امام و نگهدارنده نظام بود ، شده رهبر آشوبگران و منافق و قدرت طلب ، مایکل جکسونم یه شبه بشه برادر مایکل و بخاطرش یه روزم تعطیل کنن که صد البته کی از تعطیلی بدش میاد؟؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٦ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin