ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

دیشب این پسرک کوچیک ما اینقدر خوابش میامد که موقع چهار دست و پا راه رفتن سرش میخورد اینور و اونور ولی بازم میرفت... از شدت خستگی دستش در میرفت و چونش میخورد زمین ولی بازم میرفت...

و وقتی وسیله مورد علاقه اش (موبایل)و ازش گرفتم تا بتونه بخوابه چشماشو بسته بود و فقط گریه میکرد و با هر چیز دیگه ای که دوست داره سعی کردیم آرومش کنیم تا فراموش کنه فایده ای نداشت . منم مصمم بودم این عادت رو از سرش بندازم که با گریه به خواستش برسه .... اما اون فقط گریه میکرد. حتی حاضر نبود شیر بخوره چون میدونست اگه شیر بخوره خوابش میبره .

اینقدر گریه کرده بود که چشماش ورم کرده بود و صورتش خیس بود. حتی اجازه نمیداد بغلش کنیم گوشه تخت نشسته بود و اشک میریخت. با خودم فکر کردم اون فقط 11 ماهشه ولی حاضر نیست  برای رسیدن به خواستش کوتاه بیاد... و فقط گریه میکنه چون وسیله دیگه ای برای بیان خواستش نداره.... موبایلو بهش دادم و تو دلم تحسینش کردم..." ... ای کاش منم شجاعت اونو داشتم..."

وفتی تو بغلم خوابش برده بود دستای کوچولوشو تو دستم گرفته بودم و به چند ساعت قبل فکر میکردم... صدای الله اکبر ، تیر هوایی ، حرفها و شایعات سیاه و سفید... تراژدی گریه امیرسام ... ترس از فردا... چه کسی میداند آخر بازی چیست؟؟؟

در این فضای خاکستری نمیدونم به فردای خودم فکر کنم یا فردای پسرم؟؟؟ اصلا نمیدونم کی راست میگه کی دروغ ؟ نمیدونم کجای این بازی هستم؟ حتی نمیدونم نویسنده این سناریوی تلخ کیه؟ فقط میدونم ناخواسته تا اینجای عمرمو تو همین بازیا از دست دادم... و بهتره بگم جونیمو ... بهترین سالای عمرمو... اصلا اگه ما نخواییم به این بازی ادامه بدیم کیو باید ببینیم؟؟؟ همیشه ازین فکر فرار کردم اما مثل اینکه چاره ای جز "رفتن" نیست. وقتی حتی نمیتونم برای فردای زندگیم برنامه ریزی کنم؟ وقتی شب میخوابم و صبح پا میشم همه چیز عوض میشه، برای فردای پسرم چی دارم بگم؟ یا بهتره بگم برای دفاع از ایرانم چی دارم بگم؟؟؟ برای موندن ...؟؟ اعتراف میکنم که برای اولین بار در این مورد تو بحث با اطرافیانم کم آوردم....

دیشب برای پسرم لالایی میخوندم در حالی که بغض غریبی داشت خفم میکرد:

بچه ها این نقشه ی جغرافیاست...بچه ها این قسمت اسمش آسیاست...شکل یک گربه در اینجا آشناست...چشم این گربه به دنبال شماست...بچه ها این گربهه , ایران ماست.

بچه ها این سرزمین نازنین...دشمن بسیار دارد در کمین...داغ دارد هم به دل هم بر جبین...بوده نامش از قدیم ایران زمین...یادگار پاکه قوم آریاست...بچه ها از هر گروه و هر نژاد ...دست اندر دست هم بایست داد...فارغ از هر زنده باد و مرده باد...سر به راه مملکت باید نهاد...مام میهن عاشق صلح و صفاست.

بچه ها این پرچم خیلی قشنگ...پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ...هم نشان از صلح دارد هم زجنگ...خاره چشم دشمنان چشم تنگ...افتخاره ما به آن بی انتهاست...بچه ها این خانه ی اجدادی است...گشته ویران تشنه ی آبادی است...خسته از شلاق استبدادی است...مرحم دردش کمی آزادی است...بچه ها این کار فردای شماست

بچه ها این کار فردای شماست!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳٠ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نا امـــــــــــــــیدم.

خیلی نا امیدم. میدونم نا امیدترم میشم...............

خیلی منتظر امروز بودم. با اینکه ته دلم میدونستم اوضاع مثل قبل باقی میمونه ولی باور داشتم که امروز برگ جدیدی تو زندگیم ورق میخوره و این دلگرمم میکرد........

اما الان .... میدونم بازم  همه چیز به همین منواله....... و این دونستن خیلی سخته. دونستن چیزایی که نباید بدونی... دونستن چیزایی که دونستنش هیچ فایده ای نداره. سالهاست که میدونم. سالهاست که میدونیم........

حالم بده. حال هممون بده..... باورم نمیشه..... به همین سادگی .....  به همین تلخی.........

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢۳ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

از تیترم معلومه که چی میخوام بگم!!!

بله پسرک کوچیک ما بالاخره در 14ام خرداد ماه درست در پایان 11 ماهگی دندون درآورد و کلی اسباب شادی و شعف ما رو فراهم کرد.

شب قبلش دست زدم به لثه ی پائینش و دیدم یه چیز تیز تیز زیر دستام حس میشه و باعث شد تا حداقل این شب بیداریهای اخیر رو با کمال میل بپذیرم و دلم خوش باشه دلیل موجهی داشته!!!! طفلک کوچولوی من حتما کلی درد داره میکشه، الهی قربونش برم.  

از اونجایی که تو خانواده ما آخرین بچه ای که وجود داشته الان دبیرستانیه و همه اطرافیان کلیه رسم و رسومات رو از یاد بردن و از آنجاییکه خانواده همسری خوشبختانه کلا هیچ گونه رسم و رسومی در هیچ زمینه ای ندارن عصبانی... و باز از اونجاییکه مامانم امیرسام رو نگه میداره و اینقدر بنده خدا درگیر شده که به کارای شخصیش هم نمیرسه ، در جواب سوالم که آیا باید آش دندونی بپزیم یا نه ؟؟ گفت حالا نپزی هم زیاد مهم نیست!!!تعجب

منم با اینکه تو زندگیم تا حالا هیچ نوع آشی نپختم و اهل این یه قلم جنس نیستم دست بکار شدم و دستورشو از همسایمون گرفتم و برای پسرکم آش دندونی پختم که به گفته کسایی که خوردن خـــــــــــیلی هم خوشمـــــــــــــــــــــــزه شده بود. یکی گفت انشااله برای نوه ات بپزی! و من یه لحظه از تصور اینکه پسرم بزرگ شده ، زن گرفته و بچه دار شده به شدت احساساتی شدم و اشک ریختم. از همینجا هم رسما به عروس آیندم اعلام میکنم که اگه عمری باشه من ازین مادرشوهر خوبا میشم و آش دندونی نوه م که هیچ هر کاری دیگه ای که از دستم بربیاد براش انجام میدم بی هیچ منتی!!! این کلمه آخر خیلی مهم بودااااا ...متفکر

یه حسن پختن آش این بود که پسرم کلی هدیه گرفت همش لباس همشم قشنگ. خیلی شرمنده شدم و خیلی خوشحال..... چشمک چون 2 هفته دیگه وقت اتلیه گرفتیم برای پسری و باید میرفتیم یه چند دست لباس میخریدیم و از اونجاییکه مامان همسری تا 2 ماه دیگه از آمریکا میاد و گفته تا اطلاع ثانوی براش هیچی نخرید که من یه چمدون لباس براش اوردم ، خیلی زور داشت بخصوص که وقتی هم برای خرید نبود . من خودم چند ماهه یه شلوار جین میخوام یکی 2 بارم که فرصت اندکی پیش امده دیدم حوصله پرو ندارم. اصلا فکر نکنید افسرده شدما؟؟؟ فقط تمام مشخصات یه آدم افسرده رو دارم با نون اضافه!!!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٦ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin