ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

تا چند ساعت دیگه سال گذشته را تحویل گرفته و سال جدید را بهمان تحویل میدهند ، احساس بسیار عجیب و متفاوتی نسبت به سالهای قبل دارم که انگار اولین بار است در چنین موقعیتی قرار گرفته ام.

کاش در آنچه که تحویل میدهیم نشانی از لیاقتمان برای تحویل توشه راه سالیانه مان باشد، آنچنان در خور ، که در راه نمانیم ، راه را گم نکنیم ، در مانده نشویم و  تنها نباشیم. خدای خوبم خوب میدانی که تنها دعایم اینست : تنهایم نگذار.

از همین جا عیدرو به خانواده کوچکم ، دوستانم ،خصوصا دوستان مجازی ام _که دراین مدت آنچنان با دنیایشان ،در غم و شادی هایشان عجین شده ام که گویی سالهاست میشناسمشان و از هر دوستی دوست تر دارمشان_ تبریک میگم و برایشان سالی توام با خوشی شادی و سلامتی آرزو میکنم. 

قلببغلقلببغلقلببغلقلب

باز هفت سین سرور      ماهی و تنگ بلور

      سکه و سبزه و آب        نرگس و جام شراب

                 باز رقص دود عود       باز اسفند و گلاب

                       باز آن سودای ناب    کورباد چشم حسود

                             بازهم شادی عیـــــد     آرزوهای ســـــــپید 

                                    باز لیـــــــــــلای بهار      باز مجنــــــونی بید

باز تکرار دعا:   "یا مقلب القــلوب   یامدبر النــهار "

                          حال ما گردان تو خوب         راه ما گردان تو راست

هوراماچهوراماچهوراماچهورا

عیدتان مبارک

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امیرسام 20 ماهه می شود. 20 ماه ... باور نمیکنم.20  ماه.. همین جا نوشتنم بند میاد و برای لحظاتی پرت میشم به اون 20 ماه که بعلاوه 9 ماه قبلش رویهم 29 ماه متفاوت از برگ زندگی من ورق می خورد.

29 ماه است که به معنای کلمه "مادر" شده ام و تمامی حس های "زنانه "ام را از یاد برده ام و آنها را تنها لابه لای تقویم خاطراتم می یابم که به سان ستاره گانی در آسمان ابری گهگاهی کورسویی میزنند و میروند ، چرا که مجالی برای درخشش ندارند.

بعد از این همه مدت تازه چندروزی است که بالاخره راههای ارتباط درست با پسرکم را پیدا کرده ام آنهم به لطف تنها یک کتاب. باور نمی کنید تنها یک کتاب: "انسان در مسیر زندگی" که در لحظه استیصال واقعی یکدفعه از آسمان بدستم رسید و باز دوباره خدای مهربون اول منو برد لب پرتگاه و بعد جهت درست رو نشونم داد. اما خیلی هم مطمئن نیستم . اصلا واژه "اطمینان" خیلی وقته که با من همیشه مطمئن غریبه شده . لنگ لنگان طی مسیر میکنم و "کوری عصاکش کوری دیگر" ضرب المثل ناب لحظات کنونی من است . قدمهایم محکم نیست آنقدر که گاهی فکر می کنم اگر روی زمین برفی قدم بردارم اثری از رد پایم نمی ماند شاید برای همین امسال برفی نبارید تا برویم نیاورد این همه سستی ، این همه تردید و این همه دودلی را....

و همه این ها به خاطر "تو"ست که " نیستی" و من تنهام. میدانم اگر زمین بخورم کسی نیست که دستم را بگیرد و تکیه گاه تنومند رویایی ام خیلی وقته که پشتمو خالی کرده  و من ، نمی خواهم بگویم خانه ام را روی آب ساخته ام ...

فقط

خانه ام از قلبم به روی شانه هایم کوچ کرده و سنگینی اش تکیده ام کرده. اینقدر خواستم قوی باشم که فراموش کردم روزی شانه های ظریفی داشتم که فراموش کردم یک زنم و می خواهم "زن" باقی بمانم .

 گاهی از دیدن زنی که کیسه ای پراز سبزی و میوه و ... و گاهاً نانی داغ دارد ، چهره شاد و دلمشغولی هایش درحد اینکه کدام یک از وسایل خانه اش را میتواند عوض کند و یا حتی امشب شام چی بپزد .... و تصور اینکه احتمالا الان خانه ای تمیز و مرتب و "گرم" انتظارش را میکشد ، دلم غنج میرود و حسرت میخورم .حتی وقتی یک زن باردار می بینم ..... خیلی سخته آدم حتی در دوران بارداری که نقطه عطف تمامی احساسات زنانه محسوب میشه هم "زن" نباشه و زنانگی نکنه .شاید برای همین عجیب نیست اگر از شنیدن خبر پدر یا مادر شدن نزدیکترین دوستانم هم شاد نمی شوم .  گاهی چقدر دلم میخواهد خانه دار باشم. ساده باشم،  ساده فکر کنم و این همه فکرها و کارهای نامانوس با وجود زنانه ام دست از سرم بردارند و این خستگی مفرط!!! 

دلم میخواد به عید فکر کنم. که امسال هفت سین را چگونه بچینم؟ عید چی بپوشم؟ دخترخاله شوهر عمه دوستم کیفشو ازکجا خریده؟؟ فلانی تمام لباساش مارک داره حتی لباس بچه اش ! فلانی طلاهاشو از فلان مغازه خریده همشم برلیان!!! اوه ه ه  تازه فلانی برای تعطیلات عید میره سواخل فلان کشور ..... حتی دوست دارم به این مسائل غالبا زنانه که از دنیای من خیلی دورند هم فکر کنم ... ولی "زن" باشم.

بازهم "تو" نیستی و نمیدانم به چه زبانی باید بگویم که برای همه اینها به تو احتیاج دارم. .. به همراهیت به حمایتت به توجهت ! همه اینها دود میشود و به هوا می رود وقتی پیرو مذاکره تلفنی مدتی از رفتارهای پسرمان و دلائلش و راهکارهایش مطابق آنچه در کتاب نوشته بود باهات حرف زدم و تو شب در حالیکه من در آشپزخانه بودم و پسرک طبق معمول داشت جیغ می کشید و ازت خواستم همراهیش کنی ... اونو مثل بچه گربه ای از شانه گرفتی و آوردی تو آشپزخانه و گفتی : برو پیش مامانت که کتاب روانشناسی خونده و میدونه باید با تو چی کار کنه!!!! .... ای کاش هیچ چیز نمیدانستم.

پی نوشت : در این پست میخواستم از پسرم و شیطنت هایش در 20 ماهگی بنویسم و عکس ازش بذارم نمیدونم چرا این شد؟!؟ و مجبور شدم عنوانش را هم عوض کنم. شرمنده در پست بعدی انشااله!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

  

این مطلب از یک ای میل بدستم رسیده که چون به نظرم جالب بود براتون گذاشتم تا بخونید و دوست دارم نظرتونو بدونم:

"یکی از مواردی که توجه من را خیلی جلب می‌کند تفاوت روشهای تربیتی والدین غربی و شرقی است. نتیجه مشاهداتم هم در یک جمله خلاصه می‌شود. "والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند."

1- بعنوان مثال بچه غربی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. پدر به او می‌گوید که راه خروج را بلد نیست و از بچه می‌خواهد خروجی را نشانش بدهد. بچه یورتمه کنان بطرف در می‌رود و خوشحال است. احساس می‌کند کار مهمی انجام می‌دهد. بچه شرقی غر می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. او را بزور و کشان کشان بیرون می‌برند. بچه نق می‌زند و نمی‌خواهد از مغازه بیرون برود. قربان صدقه‌اش می‌روند و وعده شکلات و بستنی می‌دهند. بچه رشوه را قبول می‌کند. همچنان غر می‌زند و از مغازه خارج می‌شود. مشغول چانه‌زدن بر سر تعداد بستنی است.

  2- بچه غربی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. مادر گوش می‌دهد، اما عکس‌العملی نشان نمی‌دهد. بچه شرقی در مدرسه دعوا کرده‌است. داستان را برای مادر تعریف می‌کند. او گوش می‌دهدو به بچه می‌گوید: "اون فقیره. واسه همین بی‌تربیته. تو باهاش بازی نکن!" ( من غرق در منطق و فراست  این جورمادرها شده‌ام!!)

 

 3- بچه غربی بستنی می‌خورد. مادر به او دستمال می‌دهد تا دهانش را پاک کند.  بچه شرقی بستنی می‌خورد. مادر دور دهانش را پاک می‌کند.

 

4- بچه شرقی نق می‌زند. مادر دعوایش می‌کند. پدر به مادر می‌توپد که بچه را دعوا نکن. بچه لگدی حواله پدر می‌کند. مادر می‌خندد. پدر بچه را دعوا می‌کند . بچه باز نق می‌زند. باز هم به او وعده و رشوه می‌دهند(بچه غربی کلاً زیاد نق نمی‌زند) 

 5- بچه غربی زمین خورده‌است. بلند می‌شود و به بازی ادامه می‌دهد. بچه شرقی زمین خورده‌است. مادر توی سرش می‌زند و "یا امام رضا" می‌گوید. بچه را بلند می‌کند و مثل کیسه سیب‌زمینی می‌تکاند. بچه می‌ترسد و جیغ می‌کشد. مادر گونه می‌خراشد. هر دو مفصل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌رود بازی کند.
 

6- در مطب دکتر حوصله بچه غربی سر رفته‌است. مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آورد. بچه مشغول می‌شود. در مطب دکتر حوصله بچه شرقی سر رفته‌ است. مادر کاغذ و مداد رنگی ندارد. یک صورتحساب از کیفش درمی‌آورد. یک خودکار ته کیفش پیدا می‌کند. اول کلی "ها" می‌کند و نوک زبانش می‌زند تا بنویسد. بچه دو خط می‌کشد. رنگ ندارد و جذبش نمی‌کند. از جایش بلند می‌شود تا دور اتاق چرخی بزند. مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشد لاینقطع می‌گوید "نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن، آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ...". اعصاب همه خرد شده‌است. دلت می‌خواهد بلند شوی و دودستی بکوبی توی سر مادر شرقی !!!

و این ماجرا ها تمام نشدنی است وشاید بهتر باشه بازهم بگیم : والدین شرقی خود نیاز به یک تربیت اساسی دارند"

کاری به درستی و غلطی مطب بالا ندارم فقط فکر میکنم بچه های شرقی کمی از ضریب هوشی بالاتری نسبت به بچه های غربی بهره مندند و کلا از کنار مسائل ساده گذر نمیکنند و به اصطلاح "گول "نمیخورن و همیشه پی گیر هستن و تا ته چیزی رو سر در نیارن فراموشش نمیکنن و یه چیز دیگه که انگار از همون اول بدو خلقتشون روحیه ناآروم و بی قراری دارن که مادام در پی کنکاش و جستجوی چیزی هستن که خوشونم نمیدونن چیه و روحیه شون یک منبع انر‍ژی نامحدود رو میطلبه که دامنه اش در بی نهایت تعریف شده .

 نمیدونم شاید باز مربوط به نوع تربیتشون میشه و اینکه چون روابط عاطفی بیشتری بین والدین و بچه ها وجود داره و آنها از وقتی بچه دار شدن تمام زندگی شونو برای بچه میذارن و حتی تمام وقتشونو و همین باعث میشه بچه ها انتظار بیشتری داشته باشن ؟!؟ نمی دونم .

این مطلب من رو بسیار به فکر فرو برد البته مدتهاست که این نوع مسائل ذهنم رو درگیر کرده و حتی گاهی به گونه خیلی دلهره آور و استرس زایی به قضیه نگاه میکنم. شاید از وقتی که کودکم یه جورایی شروع کرده به "لجبازی و نافرمانی". چیزی که همیشه ازش می ترسیدم. اونم من! که مادام داشتم در مورد تربیت بچه های مردم نظریه صادر میکردم و الان در شرایطی قرار گرفتم که ترجیح میدم زبان به کام بگیرم و لال بشم. 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin