ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

 

 

دیروز که از سر کار میرفتم خونه ، پشت چراغ قرمز ، موزیک مورد علاقه مو با صدای بلند گوش میکردم و غرق در افکارم بودم که چراغ سبز شد و باید می رفتم. افکارم نصفه مونده بود و با سرعت خودمو به چراغ قرمز بعدی رسوندم.

اینبار خیره شده بودم به تابلوی ثانیه شماری که داشت لحظات خوب زندگی مو دوتایکی کم میکرد. از تمام انرژیم استفاده کردم و تابلو روی عدد "ده" متوقف شد. از ته دل لبخند زدم و لذت بردم از ثانیه هایی که باقی مونده بود و از قدرت خودم! آرزو کردم زمان بایسته و من همچنان پشت چراغ قرمز بمونم. اینم یکی دیگه از آرزوهای عجیب این روزای منه!!! 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۸ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

فرض کن دعوت شدی به یه رستوران شیک از اونایی که همیشه آرزوشو داشتی !، میزبان منو رو گذاشته جلوت و تو در حالی که در دل سخاوت  و مهربانی بیش از حد میزبان را تحسین میکنی ، با چشمانت منوی رنگارنگ را حریصانه بالا و پایین میکنی و تردید داری که کدامیک از غذاهای مورد علاقه ات را انتخاب کنی و سعی میکنی در این فرصتی که معمولا کم پیش میاد! نهایت استفاده رو ببری  و غرق در این افکاری که میزبان بی مقدمه و کاملا یکدفعه! منو رو از جلوت برمیداره و خودش برات غذا سفارش میده و دست بر قضا درست همون غذایی رو که دوست نداری ....

در چنین شرایطی در حالیکه کاملا یکه خوردی ، باید بغضتو فرو ببری ، حتی غم تو چشمات رو هم پنهان کنی و با لبخند از میزبان مهربان تشکر کنی چرا که یه وقت حمل بر ناشکری و بی ادبی نشه ، چون میتونست اصلا دعوتت نکنه ، چون حتما دلیلی برای این کارش داشته ... همه اینا قبول

ولی دوست داری حداقل بهش بگی شوخی تلخی بود

دوست داری ازش خواهش کنی با دلت اینجوری بازی نکنه

اینطور نیست؟!؟!

 

پی نوشت: خدای مهربونم منو ببخش!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

یه روز برای پوشیدن پالتو از همکارم خواستم چند دقیقه کیفمو نگه داره و اون گفت وای چقدر این کیف سنگینه چی توش ریختی؟؟؟ تعجباین جمله ایه که بارها و بارها از همه شنیدم خصوصا قبلا که کوله پشتی داشتم ، اینقدر سنگین بود که موقع راه رفتن انگار اون منو میکشید . نمیدونم چرا همه کیف هام اینقدر سنگین میشه و برای یافتن جواب سوالم تصمیم گرفتم کیفمو بریزم بیرون . خودمم باورم نمیشد این چیزا تو کیفم باشه و جهت رفع کنجاوی تون  محتویات رو بر حسب نوع دسته بندی کردم که شامل موارد زیر میباشد:

 

  •  کیف پول، عینک آفتابی ، دستکش ، موبایل ، تقویم ، فلش، ضبط ماشین و سی دی به مقدار کافی
  •   یک شیشه عطر ، کیف لوازم آرایش ، کرم دست ، لاک  و سوهان ناخن و دستمال کاغذی و مرطوب و صابون مایع
  •   یک بسته شکلات ، یک عدد کافی میکس، یک عدد کیک ، آدامس
  •  قرص در حد داروخانه شبانه روزی : استامینوفن ، ادلت کلد، رانیتیدین، کپسول آمپی سیلین،  انوع فن ها: بروفن ، نوافن ، فارماپین، قرص قلب ، ضد تهوع و ضد حساسیت ، آرامبخش به مقدار لازم و در نهایت آمپول ب کمپلکس!
  •  یک دسته بزرگ کاغذ تا شده شامل انواع دستورات دسر و شیرینی گرفته تا غذای بچه از شش ماهگی تا الان و مدل نقاشی و برگه خروج ساعتی و لیست کارهای روزانه تاریخ گذشته و رسید خرید شهروند و انواع و اقسام کارتهای ویزیت و کارت بانک به تعداد فراوان
  •  یک عدد قرآن کوچک و دعای توسل و تسبیح
  • دفترچه بیمه و جواب آزمایش خون ، مسواک و خمیر دندان و چسب زخم
  •  یک اسباب بازی کوکی کوچک و باتری خراب
  •  یک کتاب جیبی با نام 2000 راه شاد زیستن که فوق العاده کتاب چرتیه و طرف از روی دل سیری و سرخوشی نوشته و چند صفحه بیشترشو نخوندم و نخواهم خوند ، حالا چرا تو کیفمه؟!؟

جالبه بدونید وقتی بخوام کیفمو عوض کنم خیلی لازم نیست چیز زیادی رو جابجا کنم چون تو همشون تقریبا ازین چیزا به فور موجوده و جالبتر اینکه شاید هیچوقت از اینها استفاده نکنم ولی اگه یه روز یکی شون همراهم نباشه دچار استرس میشم. تازه نکته جالبتری هم هست و اون اینه که نمیدونید برای سفر چندتا چمدون همراه خودم میبرم ؟؟!!!

** نکته کنکوری این پست : دقت کردن چه چیز لازمی تو کیفم نبود؟؟؟ که اتفاقا هر وقت یکی ازم میخواد این انبوه وسایلو میریزم بیرون و آخرسر میگم ببخشید ندارمآخ جواب رو اس ام اس کنید و به قید قرعه جایزه بگیرید.نیشخند

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باد می وزد

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی

تصمیم با تو است

 **************

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش، آمااااا ...

وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

  **************

 زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

 

که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتن آن را از بین میبرد (این یکی وصف الحال خودِ خودمه )

 **************

امروز روزی نو ست

بسیاری این روز را در خواهند یافت

بسیاری آن را سرشار خواهند زیست ..... چرا "تو" از آنان نباشی؟!؟!!

 **************

پس همگی پیش بسوی دریافتن امروز ..... شاد باشید... چون من خیلی شادم ... سردرد هم ندارم .... نگران چیزی هم نیستم کلاً_ با اینکه همه چیز کما فی السابقه _از دیروز اینجوری شدم.... نمیدونم چرا ؟!؟؟! به نظرتون عجیب نیست؟؟؟؟   

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

لابد خیلی هاتون سریال ویکتوریا رو که چندماهیه از کانال فارسی 1 پخش میشه دنبال میکنید. اگه جزو اون دسته نیستید لازمه اول یه توضیحی کلی در موردش بدم و بعد برم سر اصل مطلب. ویکتوریا یک سریال شبانه خانوادگیه که فکر نکنید مثل"لاست" میخکوبتون میکنه پای تلویزیون و خواب و خوراکو ازتون میگیره ولی در حد خودش بد نیست.

پرده اول : داستان از اونجا شروع میشه که خانمی (ویکتوریا) در آستانه جشن 25امین سالگرد ازدواجش متوجه میشه همسرش مدتیه با یک خانم دیگه آشنا شده و پس از آشکار شدن قضیه ، همسرش که بدجور رفته بود تو مایه های عشق و عاشقی حاضر میشه به خاطر اون زن زیبا و جوان ، ویکتوریا و بچه هاشو با هزار مشکل ترک کنه و زندگی جدیدی رو با زن مورد علاقه اش شروع کنه. تا اینجای داستان از نظر من و سایرین هیچ مشکلی نداره و چیزیه که به فور در اطرافیانمون دیدیم و شنیدیم و امریست کاملا طبیعی!!!

بعد از مدتها گریه و زاری و اعلام عجز و ناتوانی ... (عکس العمل بارز زنان در این جور مواقع!)  ، ویکتوریا هم با آقای جوانی آشنا میشه. جدای تفاوت سن زیادشون که به نظرم باعث چیپ شدن داستان شده، قسمت جالب داستان از اینجا شروع میشه که همسر سابق اصلا از این قضیه خوشش نمیاد و با اینکه داره زندگیشو میکنه و به قول معروف حالشو میبره ،به هرکاری دست میزنه که رابطه اونها رو بهم بزنه. قسمت جالبتر قضیه اینه که این موضوع نه تنها به همسر سابق ویکتوریا بلکه به مذاق کلیه مردهایی که من میشناسم هم سازگار نمیاد و هر کدام به نحوی مخالفت خودشونو اعلام میکنن!!!

پرده دوم: از طرفی زن دوم که به شدت شوهرشو دوست داره و احساس خوشبختی میکنه ،حماقت معمول زنان رو مرتکب میشه و برخلاف میل شوهرش باردار میشه. به خانمهای محترم برنخوره که منظورم به خودمم بود که هنوز نفهمیدم چه رابطه ای بین عاشق بودن و خوشبختی و بچه دار شدن وجود داره؟!!؟؟  و در همین موقع "مرد" مورد نظر سکته میکنه و یک طرف بدنش لمس میشه. اینجاست که این آقای خودخواه ! به 3دلیل دلش میخواد دوباره به زندگی سابقش برگرده.

 -1 از آنجاییکه تاریخ انقضای تمام عشق عاشقی ها تا زمانیه که زیر یک سقف زندگی نکردن ، پس از اینکه زندگی جدیدش رو با زن دوم آغاز میکنه مشکلات ریزو درشت تو زندگی شون سرباز میکنه و مهر تاییدی میشه بر این قانون که "هر چیزی تا زمانی که دست نیافتنیه جذاب و جالبه و بعد از اون دچار روزمرگی و فراموشی میشه" و جریان همون کتاب تو کتابخونه است که سالها حتی از وجودش خبر نداریم ، اما وقتی کتابی از کسی قرض میگیریم سعی میکنیم چندین و چندبار تا جایی که وقت میشه بخونیمش ، تازه از کارای دیگمون هم میزنیم و به شدت مراقبشیم که یه موقع تا نخوره، خراب نشه و ....

- 2 دلیل دوم اینکه چون دیگه درب و داغون شده و احتمال میره همسر جوانش نتونه زیاد این وضعیتو تحمل کنه و بخواد ترکش کنه و از آنجائیکه همیشه این آقایون هستن که دوام و قطع یک رابطه رو تعیین میکنن ، دست پیش میگیره که خدای نکرده! پس نیفته.

 - 3 چون به شدت از کار زن سابقش  ...ونش سوخته و به شدت  به  مرد    دوم " حسودی "   میکنه  ، اوه ببخشید اشتباه کردم ، آقایون که اصلا" حسود نیستن و این صفتی است مختص زنان! و آقایون  فقط    دست اونا رو از پشت بستن در حسودی ، نه بازهم ببخشید وقتی حرف از حسادت مردان میشه اسمش به "غیرت" تبدیل میشه!!! ، این موقعیت رو بهترین فرصت میبینه در به رحم آوردن دل ویکتوریا (استفاده از  نقطه ضعف زنان ، این دل نازکی احمقانه ) و در واقع پس گرفتن اون و برنده شدن در رقابت مردانه!

و به همین  دلائل خیلی راحت! زن دوم را زیر پاش له میکنه و میگه "من" به این نتیجه رسیدم که ما به درد هم نمیخوریم . دقت کردین "من" به این نتیجه رسیدم که رابطه "ما"!!!!!!!! باید همین الان تموم بشه. بدون در نظر گرفتن تو و احساساتت و عشقی که ازش دم میزدم!!!!! و بازهم خیلی راحت برمیگرده به خونش و سعی میکنه یه جورایی هی دل ویکتوریا روبدست بیاره... بازهم دقت کنید که به موقش بلده چی کار کنه همانطور که یه زمانی یادش میره یه چیزهایی رو و یه زمانی دیگر خوب یادش هست وظایف مردانه اش رو !!! این صفتی که خوشبختانه تمام آقایون به اندازه کافی از اون بهره مند شدن به لطف خدا.

اینجاست که من خیلی دردم میاد ! کاری به ادامه داستان و اینکه چی بشه ندارم ، دردم از اینه که جمیع مردم (همه آقایون و متاسفانه بسیاری از خانمها) معتقدن که ویکتوریا باید اونو بپذیره. حالا یه اشتباهی کرده و پشیمونه!!! این حرفارو اصلا  نمی فهمم. چرا؟؟! چرا اینطور جا افتاده که زنان همیشه باید اشتباه های آقایون رو در هر زمینه ای که باشه بپذیرن و ببخشن؟؟ اگه قضیه برعکس بود چی؟؟ آیا باز هم همین نظرو داشتن؟؟

دردم از اینه که زنها چه زن اول باشن ، چه دوم و سوم ... و nام ، در هر صورت متضرر هستن و در هر صورت نوک فلش به سمت اونا نشانه رفته و برعکس مردها چه اول باشن ، چه دوم ... تا حالا به سوم و چهارم برخورد نکردم !، بدون اینکه مورد اتهام قرار بگیرن بدون اینه روشون هیچ برچسبی زده بشه، بدون هیـــــــــــــــــــــچ نگرانی و ناراحتی در هر زمینه ای که فکرشو بکنید، هیچ وقت ضرر نمی کنن تازه اگه در بدترین حالت سود نکرده باشن!!

و اصولا خداوند اونها رو از هفت دولت آزاد آفریده!!!!! تا حالا فکر میکردم این مشکل مملکت ماست ولی با دیدن این سریال که در آنطرف دنیا ساخته شده فهمیدم این هم یکی دیگه از اصول ناعادلانه دنیاست. البته فکر میکنم این خودمان هستیم که نقش به سزایی در برپایی این اصول داریم و اگه کمی تنها کمی عاقلانه تر رفتار کنیم و در مواقع لزوم عکس العمل آگاهانه و غیرقابل انتظار!نشون بدیم ، نه فقط از روی احساس ، این تعاریف رو کم کم از روی اذهان عمومی پاک خواهیم کرد. (آیکون یک فمنیست دو آتیشه).

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۳ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin