ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

تو این یک ماهی که گذشت بارها و بارها اومدم بنویسم ولی چون خیلی غمگین بودم پشیمون شدم و گفتم الان نه بذارم فردا که متن شادتری بنویسم ، اما هر روز میگم دریغ از دیروز.....ناراحت

نمی دونم چرا اوضاع اینجوری شده ، تو این یک سال گذشته هر مشکلی که برام پیش اومده اول حسابی شاکی شدم و غرغر کردم و بعد به محض اینکه باهاش کنار اومدم بلافاصله مشکل بزرگتری برام پیش اومده... مشکل پشت مشکل و یکی از یکی بزرگتر ... بحدی که الان واقعا مستاصل شدم و واقعا نمی دونم چیکار کنم ؟!!!عصبانی

تو تمام زندگیم تا این حد احساس درموندگی نکرده بودم ، نمیدونم توان روحی من اینقدر پائین اومده یا زندگی کردن اینقدر سخت شده ... احساس میکنم تو این یک سال به اندازه ده سال بزرگتر یا بهتر بگم پیرتر شدم ، افکار وحشتناکی که این روزا بیشتر از همه چیز آزارم میده اینه که لیاقت من این زندگی نبود !... کجای کارم اشتباه بود ؟؟... دارم تاوان کدام اشتباه رو پس میدم ؟؟!!.... چرا من ....؟؟!!! خلاصه که اصلا اوضاع خوبی ندارم و هیچ امیدی هم به بهبودی نیست...

کم کم داشتم مطمئن میشدم که خدا فراموشم کرده و منو به حال خودم رها کرده ولی دیروز اتفاقی افتاد که حضور خدا رو با تمام وجود حس کردم... وای حتی یادآوریش تنم رو میلرزونه ....

من همیشه امیرسام رو وسط تختمون میذارم و دور تا دورش هم بالش میچینم که وقتی غلت میزنه براش خطری نداشته باشه ... دیروز هم طبق معمول همینکارو کرده بودم و داشتم لباساشو جمع و جور میکردم ، هنوز از اتاق زیاد دور نشده بودم که یه صدایی اومد و بعد گریه امیرسام ، خدا میدونه چجوری تا دم اتاق اومدم و به محض اینکه دیدم رو تخت نیست.... ....

دیدم روی زمین افتاده اونم رو سرامیک و داره گریه میکنه ... دست و پامو گم کرده بودم و چشمامو بستم و یا علی گفتم و بلندش کردم ، اینقدر ترسیده بودم که حتی جرات بازکردن چشمامو نداشتم و نمیدونستم با چه صحنه ای مواجه میشم، اما به محض اینکه بغلش کردم و ساکت شد تازه نگاش کردم و دیدم خدا رو شکر صحیح و سالمه و حتی یه خراش یا کبودی هم رو سرش نیست ، انگار دنیارو بهم داده بودن، خدا امیرسام رو دوباره بهم داد و ایندفعه با دفعه قبل خیلی فرق میکرد .

اینبار یک دنیا عاشق بودم و خوب میدونستم که دیگه تو دنیا هیچ چیز و هیچ کس رو به اندازه اون دوست ندارم.

به دکترش زنگ زدم و گفت تا 12 ساعت اگه خواب آلودگی ، تهوع و استفراع یا بیقراری داشت سریع بیارش و من برای اولین بار آرزو میکردم نخوابه و فقط بیدار باشه و بازی کنه !!!

... خدایا چفدر آرزوهای آدما زود به زود تغییر میکنه و چقدر خدا بودن سخته ، خدای آدمایی که هر لحظه یه آرزو دارن و ممکنه لحظه دیگه تمام آرزوهای قبلیشونو از یاد ببرن و بازم طبق معمول فقط شکایتشونو برای خدا ببرن .... بیخود نیست که میگن " آرزوهاتو یه جا یاداشت کن تا فراموش نکنی امروز آرزوی دیروزت بوده"

بهرحال خدای مهربون من میخواست بهم بگه که من هر لحظه پیشتم  و  این تویی که منو از یاد بردی!! خیلی از خودم خجالت کشیدم.... خدایا منو ببخش ! فقط همین یه جمله . حرف دیگه ای برای گفتن ندارم!!!

پی نوشت :   

مشخصات امیرسام در 5 ماهگی:   وزن: 7600gr     قد: 64cm

دیگه کاملا اسمشو میشناسه و تا صداش میکنم برمیگرده، انواع و اقسام غلت زدن از رو به پشت و بر عکس و غلت دوبله و سوبله رو حسابی وارد شده، دامنه حروفش زیادتر شده و "گ" و "د" و جملات طولانی نا مفهومی که بیشتر به زبان فرانسه شبیه خیلی جدی بیان میکنه و اگه موقع صحبت کردن بهش توجه نشه فریاد میکشه و جالب اینجاست که منو وقتی میخواد صدا کنه میگه "هی" و گاهی اوقات "های" . فکر نکنید بچم بی ادبه ها ، منظورش همون "های" به معنیه "سلامه".

همچنان در بیخوابی مقام اول رو داره و در پیرو مذاکرات فراوان با دکترش در راستای کم خوابیش پیش خودم رو تخت میخوابونمش. دکترش معتقده که بچه ها دستشونو تو خواب دراز میکنن و همینکه به مادرشون بخوره احساس امنیت میکنن و با خیال راحت میخوابن! و جالبه که دقیقا امیرسام دستشو دراز میکنه و وقتی دستاشو میگیرم و پشتشو آروم میمالم دوباره میخوابه ، اما ... نکته اینجاست که هر چند دقیقه یک بار اینکارو میکنه و فکر میکنم دیگه از احساس امنیت اشباع میشه و من عملا تا صبح نمیتونم بخوابم و این اصلا مهم نیست، همینکه امیرسام یه کم بیشتر بخوابه کافیه.  Mom And Baby 

  Spoon  Forkغذا خوردن رو شروع کرده با سرلاک برنج!  Soup روز اول و دوم زیاد خوشایندش نبود اما از وقتی که بازهم با نظر دکتر یه حلقه موز قاطیش میکنم با علاقه بیشتری میخوره. خدا کنه بچه خوش غذایی باشه چون یکی از کارهای مورد علاقه من غذا دادن به بجه هاست.

دیگه ... دیگه اینکه خیلی خیلی خیلی دوسش دارم و هر لحظه از بودنش لذت میبرم .







نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin