ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

از مشخصات 4 ماهگی گل پسرم ننوشتم.

امیرسام در 4 ماه و یک هفتگی:

وزن : 7100 gr          قد : cm 62

بعد از اینکه کلی نگران بودم چرا حداقل تمرین غلت زدن رو شروع نمیکنه یه روز که داشتم پمپرزش رو عوض میکردم دیدم داره سعی میکنه و بعد از دوبار غلت کامل زد و دستاشم خیلی راحت از زیرش درآورد. خداییش خیلی حال کردم و کلی به هوش پسرم احسنت گفتم. اما حالا دیگه شده دردسر. مگه میشه عوضش کرد؟؟؟  فوری غلت میزنه و خیلی سعی میکنه سینه خیز بره و امان از روزی که بتونه بره!!!!!

الان دیگه آواز خوندنو شروع کرده و خیلی دوست داره اصواتی رو که در میاره بگم و اون تکرار کنه. اووو   هووو    آققققققو  خیییی  قققققق آآآآآآ  فعلا در همین حده و هر چی سعی میکنم درس "م" رو شروع کنم فایده ای نداره و علاقه شدیدی به "ق" و "خ" داره.

هر چی دستش برسه تو دهنش میکنه و هر چی پشمی تر باشه با علاقه بیشتری میخوردش مثل پتو و پارچه و لباس و .... برای همین باباییش بهش میگه "بید"!!!!

هنوزم به پستونک و شیشه لب نمیزنه و از انواع و اقسام دندونگیرهایی که تو مغازه های خیابون بهار تبلیغشو کردن و کلی پیادمون کردن متنفره.

هنوز با خوابیدن مبارزه میکنه و هر روز میگیم دریغ از دیروز . هر شب مراسم خوابوندنش طولانی تر میشه و وقتی یک دفعه بطور ناگهانی میخوابه یه مدت تو همون حالت نگهش میداریم که خوابش عمیق بشه و بعد رو تختش دمرو میذاریم و چند سری پیش پیش لالا و هی وول میخوره که بیدار بشه و دوباره راه میبریم و دوباره پیش پیش لالا و وقتی مطمئن شدیم که خوابش برده مثل پت و مت با هم دست میدیم و هر کدوم یه جا بیهوش میشیم.

خلاصه که پدرمونو در آورده این فینگیل ولی عاشقشیم و منتظریم بزرگتر بشه تا حسابی گازش بگیریم.

اینم امیرسام وقتی بطور ناگهانی خوابش برده و در اون لحظه موهای ما هم مثل خودش سیخ شده:

 

اینم یه عکس هنری:

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٦ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امروز هوا حسابی ابری و بارونیه.

Rain Cloud

همیشه عاشق پائیز و هوای بارونی بودم.

همیشه وقتی تو هوای بارونی تو خیابون راه میرفتم احساس میکردم خیابونا و کوچه ها حال و هوای دیگه ای دارن. چترهای رنگارنگ ، قدمهای تند و تند عابران .

خودم هیچوقت چتر دستم نمیگرفتم و از اینکه خیس بشم حسابی لذت میبردم و حتی وقتی تو ماشین بودم دوست داشتم برف پاکن رو دیر به دیر بزنم  که بارون حسابی شیشه ها رو خیس کنه.

اما امسال با همیشه فرق داره. امسال تو عمرم این اولین باره که پائیز رو تو خونه ام . همیشه یا مدرسه بوده یا دانشگاه یا سرکار.....Pouty

الان روزا اینقدر مشغولم که حتی نمی فهمم داره بارون میاد و گاهی اوقات از تاریکی خونه و یا بوی بارون که از کانال کولر میاد میرم کنار پنجره و بارون رو تماشا میکنم.

نمیدونم دیدن هوای ابری از پشت پنجره اینقدر دلگیره یا حال و هوای درون خود من اینقدر خرابه.Crying 2

این روزا خیلی دلم میگیره ، این روزا خیلی زود به زود دلم میشکنه و گاهی اوقات حتی صدای شکستنش رو میشنوم. این روزا خیلی عمیق احساس تنهایی میکنم . اطرافیانم بدون اینکه بفهمن و بدونن دلمو میشکنن و من چون تحت هر شرایطی لبخند میزنم هیچ کس نمی فهمه که درونم چه خبره!!

گاهی اوقات اونقدر احساس خستگی و بی حوصلگی میکنم که ......

آره خیلی خسته ام . خیلی زیاد. این روزا اصلا دعاهام مستجاب نمیشه . احساس میکنم از خدا دور شدم .هر لحظه خدارو شکر میکنم ولی دیگه مثل گذشته فرصت نمی کنم باهاش حرف بزنم. شایدم خدا از دستم ناراحته .حق هم داره . الان دیگه دامنه دعاهای من اینقدر تنزل کرده که به خدایا امیرسام نیم ساعت بخوابه ، خدایا امیرسام از خواب بیدار نشه تا من به نهار بخورم ، خدایا امیرسام ..... ختم میشه.

خودمم از دعاهام خندم میگیره !!! ولی چیکار کنم؟؟؟

امیرسام بچه ایه که واقعا انرزی میبره . شبها که ساعت 2-2.5 میخوابه و هر دو ساعت یکبار بیدار میشه و دوباره یک ساعت گاهی اوقات هم بیشتر طول میکشه تا دوباره بخوابه.

روزا هم خوابش هر چند ساعت نیم الی 15 دقیقه است. در غیر اینصورت همش باید راه ببرمش راه ببرمش ... و شبها هم راه ببریمش راه ببریمش.....

اما با تمام این حرفا اونقدر عاشقانه دوسش دارم واین علاقه هر روز و هر ساعت بیشتر میشه که گاهی اوقات که بر حسب اتفاق می خوابه دلم براش تنگ میشه.خودمم میدونم که خستگیم جسمی نیست چون تمام خستگیهام با دیدن خنده های بی دندونش ، با دست وپا زدنهاش و حرفهای نا مفهومش از بین میره. Baby Smiley

این روحمه که خیلی خسته است. روحم خیلی مشوش و پریشونه. دلیلش رو هم میدونم. اوضاع اطرافم زیاد مساعد نیست و شرایط اونجور که میخوام پیش نمیره.Kicking Dirt

هیچ کاری هم نمی تونم بکنم. نشستم و نگاه میکنم و زمان داره با سرعت هرچه تمام تر میگذره و منو تو ثانیه های تکراری و یکنواخت جا گذاشته. هر لحظه احساس میکنم که دارم زمانو از دست میدم بدون اینکه بتونم کاری بکنم.Duh

نمیدونم باید چیکار کنم. ؟؟؟؟!!!!

نمیخوام از زمان عقب بمونم.!!! فقط دعا میکنم. شاید خدا مثل همیشه کمکم کنه. شاید ......

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

البته این عکسا مال قبل از واکسنه.

واکسن 4 ماهگیش اینقدر اذیتش کرد که عسلم 2 شب تب داشت و تا صبح ناله میکرد.

دیگه لپاش رفته تو و حسابی لاغر شده.Crying 1

بمیرم براش.

دوسش دارم یه دنیاI Love YouMorph

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۱ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

هفته پیش قرار بود مامان بزرگ امیرسام ( مادر همسری) و مامان بزرگ همسری برگردن آمریکا . بنابراین ما طی دو هفته قبل مرتب مهمانی خداحافظی (goodbye party) بودیم و امیرسام هم که همیشه چه مهمون داشته باشیم و چه مهمونی باشیم شادو سرحاله و برای همه میخنده و از این بغل به اون بغل همه جا رو سیرو سیاحت میکنه.

 اما..... وقتی میایم خونه اصلا حال خوشی نداره مرتب گریه میکنه، کلافه است و دوست نداره بخوابه و پوستمون کنده میشه تا بخوابه.

از همه بدتر اینکه صبح فرداش اصلا دوست نداره رو زمین بمونه و تا عصری اینقدر اذیت میکنه که من ساعتم رو هم تو ماشین دستم میکنم و ... دیگه گذشت اون دوران که برای رفتن به مهمونی چند ساعت طول میکشید تا آماده بشم .

بهرحال صبح 4شنبه رفتن فرودگاه و اما همسری زنگ زد که داریم برمیگردیم چون پاس مامان بزرگه تاریخش گذشته بود..... من به تنها چیزی که فکر کردم این بود که ای وای این مهمونی ها دوباره باید تکرار بشه؟؟!!!!؟؟؟؟

صبح 5شنبه خیلی دپرس داشتیم صبحانه میخوردیم که همسری پیشنهاد داد بیا بریم شمال..! یکدفعه چشمام برق زد اما گفتم با بچه به این کوچیکی نمیشه رفت.

خلاصه با یک دنیا دو دلی رفتیم و ساعت 4 بعدازظهر راه افتادیم. ولی...... به ترافیک وحشتناکی خوردیم بطوری که جاده چالوس کاملا بسته شده بود و همه ماشینهارو خاموش کرده بودند و پیاده شده بودن و ما حتی راه برگشت هم نداشتیم.

امیرسام هم تمام مدت گریه میکرد و اصلا تو ماشین بودن براش خوشایند نبود و دوست داشت طبق معمول راش ببریم و از طرفی بیرون هوا خیلی سرد بود و به هیچ طریقی هم نمیتونستیم آرومش کنیم. دیگه توضیحی نمیدم و فقط میگم که تازه ساعت 1 شب رسیدیم و دیگه خودتون حدس بزنید چی کشیدیم؟؟!!!؟؟؟

در عوض شب امیرسام خیلی خوب خوابید و تمام روز فردا خیلی سرحال بودو مثل اینکه از آب و هوای شمال خوشش اومده بود.

هوا هم که عالیییییییییی!!! نه گرم بود و نه سرد. از اون هواهایی که به ندرت میشه تو شمال پیدا کرد.

شب هم که رفتیم رستوران آبادگران و کلی سفارش غذا دادیم و امیرسام درست سر شام شروع به نق نق کرد اونم با صدای بلند. منم که همیشه کسایی رو که با بچه کوچیک میامدن رستوران مسخره میکردم ، فوری از خجالت بردمش نمازخونه و بهش شیر دادم و وقتی برگشتم غذا یخ شده بود. منم که از غذای سرد متنفر!!!!!

بعد رفتیم همونجا ساحل رستوران که دریا رو به امیرسام نشون بدیم که تو کریرش خوابید. این پسر ما یکدفعه خیلی غیر منتظره میخوابه ، اونم درست وقتی که باید بیدار باشه!!!!!

فرداش صبح زود راه افتادیم که به ترافیک نخوریم و امیرسام هم کمتر اذیت بشه.

کلا سفر دو روزه خوبی بود هر چند که باعث شد من تصمیم بگیرم تا امیرسام 4-5 سالش نشه دیگه جایی نرم و سفر بعدی که قرار بود بریم مشهد تا اطلاع ثانوی کنسل شد.

اینم از اولین سفر گل پسری به شمال!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۱ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin