ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

برای پسرم :

 الان نزدیک صبحه و تو تازه خوابیدی. تمام شب رو تب داشتی و ناله میکردی. چه لحظات سختی بود، وقتی نگهت داشته بودم تا به پاهات واکسن بزنن و تو جیغ می کشیدی، وقتی از شدت تب لپ های گردت سرخ شده بود ،وقتی تو بغلم بجای شیر خوردن بغض میکردی ..... ، تمام وجودم داشت آب می شد.

تمام مدت لحظه لحضه باهات درداتو حس کردم و کاش می تونستم بجای تو درد بکشم و مریض باشم و تو راحت و آروم بخوابی  مثل الان . باورم نمیشه منی که همیشه معتقد بودم بهترین لذت دنیا خوابیدنه و حاضر نبودم تحت هیچ شرایطی از خوابم بزنم ، حالا بعد از 24 ساعت بی خوابی الانم که خوابیدی ، بالا سرت نشستم مبادا خوابم ببره ، نکنه یه موقع تبت بالا بره و من خواب باشم !

نمی دونی در اوج بی خوابی و خستگی از تماشا کردنت لذت می برم و حالا به این نتیجه رسیدم که " زیباترین لذت دنیا ، تماشای صورت قشنگت تو خوابه "

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

بالاخره بعد از دو ماه تونستم بیام و وبلاگو آپ کنم . کلی حرف برای گفتن دارم . اینکه این مدت چه اتفاقهایی افتاد و از لحاظ جسمی و روحی بهم چی گذشت ، بماند برای بعد که شرحش مفصله. بعد از به دنیا آمدن نی نی گلم - که اسمش رو  امیرسام  گذاشتیم – این دومین باره که وارد اینترنت میشم . قبل از هر چیز از همه دوستایی که تبریک گفته بودن تشکر میکنم. اگه فرصتی بشه حتما بهشون سر میزنم. البته   اگه  امیرسام بذاره!

اصلا فکرشم نمی کردم که این کوچولوی نیم متری اینقدر 24 ساعته وقتم رو پر کنه بحدی که نمیدونم شب و روز چه جوری میگذره؟؟!!! وقتی امروز فهمیدم که دو ماه از تولد امیرسام گذشته به خودم قول دادم هرجور شده امروز براش بنویسم.

فعلا فقط یه سری مشخصات کلی از لحظه تولدش تا حالا می نویسم:

گل پسر من روز جمعه 14 تیر ماه 1387 ساعت 10:10 صبح تقریبا دو هفته زودتر ( آخر هفته 37) با وزن 2950 گرم در بیمارستان پارس بدنیا آمد. دو روز بعد یعنی یکشنبه 16 تیر مرخص شدم و امدیم خونه.

 در چهار روزگی امیر سام مجدا رفتیم بیمارستان و بعلت زردی بستری شد که بدترین شبهای زندگیم بود. وقتی چشمهاشو بستن و توی دستگاه زیر نور گذاشتن برای اولین بار بود که حس مادری رو تجربه کردم و احساس می کردم یه تکه از وجودم رو ازم جدا کردن و با اینکه حال جسمی خودم اصلا خوب نبود ، ولی خودمو کاملا فراموش کرده بودم.

چقدر اشک ریختم و گریه کردم خدا میدونه !!!! زردی امیرسام خیلی طولانی شدو تو این مدت انواع و اقسام آزمایشها رو ازش گرفتن و من تا مرز دیونگی پیش رفتم ...... اینقدر روزهای بدی داشتم که حتی دوست ندارم تو ذهنم یادآوری کنم. ....

حالا خدارو شکر همه اون روزای سخت تمام شد. خدارو شکر.

بر عکس روزای حاملگی که اصلا نمیگذشت الان روزا و شبا مثل برق میگذره. هفته پیش دوشنبه 4 شهریور در 52 روزگی ختنه اش کردیم . وقتی از مطب آوردنش بیرون و بغلش کردم ، بغض کرده بود و دستاشو با فشار مشت کرده بود و زل زده بود به من و ناله می کرد. انگار با زبون بی زبونی می خواست بهم بگه کجا بودی که خیلی اذیتم کردن. دلم براش کباب شده بود سعی میکردم آرومش کنم ولی یکی میخواست خودمو آروم کنه که اشکام مثل سیل جاری بود. قیافه اون روزش هیچوقت یادم نمیره.

دعا میکنم حلقه اش زودتر بیفته و از این مورد هم خیالمون راحت بشه .هر چند که چند روز دیگه باید واکسن بزنیم و به قول یه دوستی دیگه راحتی وجود نداره و تا آخر عمر همینه .!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٤ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin