ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

یک خبر مهم یک خبر مهم یک خبر مهم

نی نی ما امروز با یک عالمه عجله بدنیا اومدتعجب

راستش خودمون هم هنوز در شوک این اتفاق هستیم و باورمون نمیشه

ولی خدا این فرشته رو امروز برامون فرستادفرشته

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نی نی قند عسلم سلام، منو ببخش که درست از وقتی خونه ام برات ننوشتم. راستش این چند روز حالم اصلا خوب نبود و نیست و هر روزم اوضام از روز قبل بدتر میشه. از طرفی تحمل این اوضاع و این همه درد و ناتوانی برام غیر ممکن شده و دوست دارم زودتر بیایی و از طرفی می بینم کلی کار دارم که باید زودتر انجام بدم و همش نگران میشم نکنه زودتر غافلگیرمون کنی و کارام بمونه ... خلاصه موندم چیکار کنم.متفکر

ازت می خوام به موقع بیای و کمک کنی کارامو انجام بدم. یه چیز خیلی جالب اینه که دکتر وقت آمدنت رو 25 یا 26 تیر تعیین کرده و هر دوتاش خیلی خوبه . 25 ام که سالگرد عروسی من و باباییه ( پنجمین سالگرد) قلب ،  26ام هم تولد حضرت علی که خیلی خیلی روز خوبیهفرشته. حالا خودت میتونی انتخاب کنی.

الان تو هفته سی و هفتمیم و یاد اون روزای اولی می افتم که تو نی نی سایت وقتی یکی می نوشت من هفته 37 هستم با خودم می گفتم اووووووووهههههههههههه من کی به این هفته می رسم ؟؟؟آخ ولی خدا رو شکر که زمان گذشت و فقط 15 ، 16 روز دیگه از زندگیه 2 نفره مون باقی مونده و نی نی عسلی میاد و با آمدنش تحولی در هر دو خانواده ایجاد می کنه چون از دو طرف اولین نوه است و خلاصه ... حسابی خوش به حالش میشه . فعلا برم که از کمر درد حتی یه لحظه هم نمی تونم پشت کامپیوتر بشینم. بووسسسسماچ

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز آخرین روزیه که می یام سر کار. دکتر از هفته دیگه بهم استراحت داده. حالا از الان دلم برای همکارام تنگ شده. البته میدونم اینقدر کار دارم و مشغول میشم که همه چیز یادم میره. متاسفانه من خیلی آدم احساساتی هستم و همیشه و تحت هر شرایطی از خداحافظی بیزارم.

امروز اصلا حالم خوب نیست. دلم گرفته. خیلی هم گرفته. ناراحتگریه

با اینکه دیشب یه فصل گریه کردم ولی انگار هنوز خالی نشدم و دوست دارم بازم گریه کنم. نمی دونم چرا یه دفعه همه مشکلات موجود تو ذهنم اومده و به شدت آزارم میده. چند روزه که کارم شده مرور یه سری از تصمیماتی که تو زندگیم گرفتم و الان که احساس می کنم اشتباه بوده همش خودمو سرزنش میکنم و آرزو میکنم ای کاش زمان برمیگشت یا یه فرصت دوباره بهم می داد. آرزویی که هیچوقت تو زندگیم نکردم و تازه معتقد بودم این آرزوی احمق هاست که بدون فکر تصمیم میگیرن و بعد پشیمون میشن و بعد به زمین و زمان لعنت می فرستن !!!

بابای نی نی هم حسابی ذهنش مشغوله و تو کارش بدجوری به مشکل برخورده. نمیدونم آخرش چی میشه؟ احساس خوبی ندارم ، نمیدونم باید چیکار کنم؟البته کاری هم از دستم بر نمیاد. اینم از بدشانسیه منه. درست الان که بهش احتیاج دارم ... نه تنها نمی تونه کمکم کنه بلکه خودش باعث فشار روحیم میشه. تقصیر اونم نیست تمام سعی اش رو میکنه که چیزی رو به من منتقل نکنه ولی من ...

همش دعا میکنم همه چیز درست بشه ولی چند وقتیه که دعاهام در حق هیچ کس برآورده نمیشه. شاید خدا از دستم ناراحته، شایدم واقعا صلاح تو اینه ، نمیدونم. نی نی جونم ازت میخوام تو که الان پیش خدایی ، تو که خودت یه فرشته ای برامون و برای همه اونایی که احتیاج دارن دعا کنی.

الان یکی از دوستام بهم تلفن کرد ، با حرف زدن با اون کلی آروم شدم و تو این لحظه خیلی کمکم کرد. کسی چه میدونه شاید خدا اونو فرستاده بود که درست الان بهم زنگ بزنه. من آدم خوشبختی ام چون دوستهای خیلی خوبی دارم. خدایا شکرت.

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٥ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امروز روز مادره و این روز به همه مامانای جدید و قدیم تبریک میگم . جالب اینجاست که همه به من هم تبریک میگن که به زودی مادر میشم.تعجب

اما من هنوز درکی از این اسم ندارم. یعنی میتونم مامان خوبی باشم؟! با مامان خودم مقایسه می کنم که تمام زندگیشو به پای من و خواهرم گذاشته و از هیچی دریغ نکرده. حتی الان که ما هر دو ازدواج کردیم ، بیشتر از قبل به فکرمونه و همیشه هر کاری از دستش براومده انجام داده.الان که دارم سختی های دوران بارداری رو تحمل میکنم تازه با قسمت کوچیکی از سختیهای یه مادر آشنا شدم ، از خودم شرمنده میشم که در عوض ما برای مادرامون چیکار کردیم؟؟ و اینکه هر کاری بکنیم گوشه ای از محبتهای بی پایانشون رو هم جبران نکردیم.ناراحت

با اینحال فقط دعا میکنم تابحال دختر خوبی برای مامانم بوده باشم و ازم راضی باشه و خدا همیشه بهش (و به همه مامانا) سلامتی و طول عمر بده. اینم تقدیم به مامان گلم: 

همش به این فکر میکنم که سال دیگه این موقع واقعا مامان شدم و نی نی گلو پیشمه. وای باورم نمیشه. 

راستی دیروز دکتر گفت همه چیز خوبه و ازش خواهش کردم سونوگرافی کنه تا ببینمش. اونم قبول کردو حسابی نی نی رو دیدیم و ذوق کردیم .به خصوص وقتی دکتر گفت وزنش 2730 گرمه بابایی بادی به غبغب انداخت و سرش رو به حالت تایید تکون دادو از مطب که اومدیم بیرون با شادی تمام گفت : آخ جون، نی نیم توپوله.

خداروشکر که همه چیز خوب بود. کلی از استرس هام کم شد.لبخند



نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٤ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام به نی نی ماهم، گلم ، نازم ... که هر چی میگذره بیشتر دوسش دارم و طاقتم برای دیدنش کمتر میشه. امروز خیلی استرس دارم چون عصری وقت دکتر دارم و دعا دعا میکنم دکتر سونوگرافی کنه تا هم ببینمت و هم وزنت رو بفهمم. حسابی خودتو خوشگل کنیا !!! الهی قربونت برم که تو هم مثل من تا صبح نخوابیدی. 

منکه تا صبح همش خوابهای درهم برهم و وحشتناک میدیدم و بعد با انواع و اقسام دردها از خواب بیدار میشدم. پا،کمر،دل ،قلب و..... دیگه هر جایی که فکر کنی درد میکنه. تازه علاوه بر اینا تازگیا ترس از عمل و یه عالمه فکر های عجیب غریب با کلی استرس هم بهش اضافه شده و هنوز فکر میکنم تو عهد تیرکمونم و با خودم میگم نکنه بهوش نیام؟!؟ نکنه موقع عمل بمیرم؟!؟نکنه نی نیم چیزیش بشه (خدایی نکرده)؟!؟  با اینکه از همه در این مورد سوال کردم و همه سایتهای موجود رو هم خوندم... دست خودم نیست.   

  بزار حرفای خوب بزنیم. برات بگم که وسایلت هم تکمیل شده و اتاقت آماده تشریف فرمایی شما گل پسره. فقط لوستر اتاقت مونده که همه جارو گشتم ولی خوشگلشو پیدا نکردم. در اولین فرصت عکس از اتاقت می گیرم و میذارم تو وب.

من و بابایی همش میریم اتاقتو نگاه میکنیم و باهات حرف میزنیم و باورمون نمیشه که بزودی میای اینجا درست مثل زمانی که جهیزیه رو تو خونمون چیده بودیم و نگاه میکردیم و باورمون نمیشد یه روزی با هم زندگی کنیم . خدارو شکر که اون روزا به خوبی گذشت و تا حالا زندگی خوبی رو باهم گذروندیم.

که امیدوارم با آمدن تو  همه چیز بهتر و قشنگتر هم بشه. نی نی جون حالا که به خدا خیلی نزدیکی برامون دعا کن.یه عالمه . بوسسسسسسس  



نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin