ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

سلام نی نی گولوی بابا

  الهی بابایی فدات بشه این روزها خیلی خیلی سرم شلوغه و فکرم مشغوله و نتونستم زیاد باهات حرف بزنم و برات وقت بزارم

قربونت برم باهام قهر نکن بابایی ،‌ غصه می خورم ها می دونم که دلت می خواد باهات حرف بزنم، برات تو وبلاگت بنویسم و ...  

خودم هم خیلی ناراحتم ولی چیکار کنم   قول می دم هرچه زودتر بیام و کنارت باشم

البته کنار توی عسل و مامان مهربونت که خیلی خیلی هوای منو داره ولی من خیلی کم براش وقت میزارم و اون اصلا شکایت نمی کنه با این که این روزا زیاد به من احتیاج داره چه روحی و چه جسمی

هر دوتا تون خیلی خیلی دوست دارم وتلاش می کنم خیلی زود همه با هم باشیم شاد و خوشحال .

  البته این مال مامانت عزیزکم اون زیری هم مال تو

    







نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۳۱ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام به نی نی توپولم، دست خودم نیست تو تصورم تو یه نی نی گرد و توپولی.

به خصوص که چند روزه خیلی به شکمم فشار میاری و من با اینکه خیلی دردم میادو اذیت می شم ، با خودم می گم در عوض نی نیم حسابی داره توپول میشه.

  

چند روز پیش تو شرکت تو جلسه بودم و داشتیم راجع به نوع اتصالات یک پل صحبت می کردیم تو هم به شدت بالا پائین می پریدی الهی قربونت برم تو هم می خواستی نظر بدی؟؟؟!!!!  

نکنه تو هم می خوای مهندس بشی ؟ نهههههههههههه  من و بابایت که از مهندسی خیری ندیدیم . من دوست دارم دکتر بشی ، بابایی هم دوست داره خلبان بشی که آرزوی خودش بوده...... البته منم خیلی دوست دارم به یه هنری هم علاقه مند باشی که آرزوی خودم بوده و به علت کمبود وقت یا بهتر بگم کمبود فرصت نصفه و نیمه بهش رسیدم مثلا نقاشی یا موسیقی . ولی برای تو تمام وقتم رو میذارم البته اگه دوست داشته باشی ........

من و بابایی برات یه عالمه آرزوهای طول و دراز داریم .... کی اون روزا میرسه؟؟؟

فکر کنم خیلی خیال پردازی کردم. این نی نی هنوز اسمم نداره من دارم براش شغل انتخاب می کنم !

امروز چهارشنبه آخرین روز کاریه و خرداد ماه هم تمام می شه . از شنبه اول تیره و من نمیدونم تا کی بیام سر کار؟؟ بابایی که می گه از اول تیر نرو . خودمم دیگه واقعا سختم شده تو این گرما با مقنعه و مانتو و یه هیکل کاملا گرد ......  

 انصافا وقتی خودمو تو آینه می بینم باورم نمیشه این منم ؟!!! 13 کیلو اضافه وزن تا حالا !!!  

خدا به دادم برسه. البته با این خورد و خوراکی که من دارم نمی دونم قراره تا کجا پیش برم؟؟؟ اینم از مزایای نی نی دار شدن . نی نی وای به حالت اگه به حالت قبلی برنگردم؟؟عصبانیقهر


نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٩ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام، سلام، سلام

سلام اول به همه اونایی که لطف می کنن و وبلاگ منو می خونن.

سلام دوم به امروز که با آمدنش باعث شد یک روز مهم از روزهای انتظار منو کم کنه چون امروز هشت ماهم تمام شد و وارد ماه نهم شدم.فقط یک ماه مونده! وای باورم نمیشه .خوشحالم که بالاخره این روزا داره طی میشه هر چند که سرعتش حلزونیه . همین دیشب که از ساعت 3 به بعد تا صبح بیدار بودم لحظه ها و ثانیه ها برام یه عمر گذشت و الان چند شبه که به همین منوال میگذره ولی خوب خدارو شکر که در هر صورت میگذره!!

دیروز دوستم خونمون بود که یه نی نی گولویه 2 ماهه داره و وقتی بهش میگفتم خوش به حالت نینیت کنارته ، به من می گفت بعدا آرزوی بودن تو همین روزا رو میکنی ! من که باور نمی کنم وبا خودم می گم مگه از این سخت تر هم وجود داره؟؟

بگذریم ...سلام سوم به نی نی عسلم که تو این شب بیداریها تنهام نمی ذاره و پابه پای من بیداره  طفلکی مثل اینکه جاش خیلی تنگه چون تعداد تکوناش کم شده ولی قدرتش زیاد.به حدی که شکمم رو به شکلهای مختلف در میاره. الهی قربونش برم که هنوزم سرش بالاست و موقع غذا خوردن من بالاتر هم میاد . فکر کنم خیلی شکموعه و فکر میکنه اینجوری زودتر بهش غذا میرسه. در ضمن اصلا خوشش نمیاد من پشت کامپیوتر بشینم ، موهامو سشوار بکشم،آرایش کنم ، ... چون به محض اینکه در این حالتا قرار میگیرم فوری اعتراض میکنه. نمی دونم شایدم طفلکی گردن درد میگیره. بهرحال نی نی جونم ببخشید اگه اذیتت میکنم .قول میدم از این به بعد بیشتر هواتو داشته باشم . دوست دارم یه دنیا . بوسسسس

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٦ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز احساس عجیبی دارم. دنبال یه بهانه می گردم گریه کنم. نمی دونم چمه؟؟!گریه دیشب هم مثل خیلی شب های دیگه نخوابیدم ولی انگار فرق می کرد. درد مبهمی تو قلبم می پیچید و احساس ترس عجیبی داشتم. نی نی هم گهگاهی یه تکون کوچولو می خورد.انگار این حال خراب من رو اونم تاثیر گذاشته بود.

تا دو روز دیگه هفته 34 رو هم تموم میکنیم. و نی نی هر روز داره بهم نزدیکتر میشه . دیگه وقتی تکون می خوره حتی اعضای بدنشو حس می کنم و لازم نیست مثل گذشته به پهلو بخوابم و تمرکز کنم.

خدایا باورم نمی شه من دارم یه زندگی رو با خودم حمل می کنم. باورم نمی شه تا 5 هفته دیگه یه موجود زنده متولد میشه. موجودی که تو درون من رشد کرده . باورم نمی شه تو سونوگرافی اول فقط 12 میلیمتر بود و الان .... درست مثل یک معجزه! استرس

خدایا کمکم کن بتونم از این معجزه الهی خوب محافظت کنم . آیا می تونم؟ خدایا خیلی پریشونم. ای کاش می تونستم احساسم رو بیان کنم! فقط تو میدونی و فقط تو می تونی کمکم کنی. تنهام نذار. این روزا بیشتر بهت احتیاج دارم.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢٢ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خیلی خسته ام و خوابالو. خمیازهالان سر کارم و دیشب ساعت 2 خوابیدم و ساعت 4 بیدار شدم با صدای اذان. خواب دیده بودم ، یه خواب خوب. کاش بیدار نمی شدم. خواب دیده بودم نی نیم به دنیا اومده. باورم نمی شد. بالاخره تمام شد. تمام سختیها ، استرس ها ، شب بیداریها، دردها.... احساس سبکی می کردم ، احساس پرواز. نی نی سالم بود و من بغلش کردم . فقط خدا رو شکر می کردم و بی نهایت دوسش داشتم . خدایا چه احساس قشنگی بود.... خیلی قشنگ.قلب

بیخود نیست بهش می گن فارغ شدن! واقعا فارغ شده بودم از همه چیز. یه همچین احساسی رو یه بار بعد از امتحان کنکور داشتم ولی این از اونم عمیق تر بود. واقعی تر. ای کاش خواب نبود و ای کاش بیدار نمی شدم.وقتی بیدار شدم فقط گریه می کردم بی اختیار.گریه

خدایا یعنی می شه خوابم واقعی بشه ؟؟! دیگه خسته شدم ، خیلی خسته. کمکم کن بتونم تا آخر راهو برم . کمکم کن از این امتحان موفق بیرون بیام. کمکم کن. این روزا خیلی به کمکت احتیاج دارم .نگران

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

سلام نی نی عسلی بابا

  این چند روزه همش ما در رفت و آمد بودیم حتما خسته شدی ببخشید در عوض مامان و مامان بزرگ بابایی با یک عالمه سوغاتی اومدند و خوش بحالت شده البته خوش بحال ما هم شده چون لباسهایی رو که برات آوردند نگاه می کنیم و با تصور تو عسلی توی اون لباسها قربونت میریم

آخه پس کی میای تا ما از نزدیک فدات بشیم خیلی این ماه آخر داره دیر میگذره تحملم تموم شده

با این تکون خوردنت هم که دلم رو داری آب میکنی دلم می خواد بدنیا بیای و تو بغل خودم تکون بخوری

تا میتونی تپل شو بعد بیا قربونت برم فدات بشم بوسسسسسسسسسسس ازطرف بابایی







نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۸ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

گفتم همانطور که تو نوبت آزمایش نشسته بودم ، یاد روزای گذشته افتادم. روز 10 بهمن 86 همین ساعت روی همین صندلی منتظر دکتر بودیم که برای سونوگرافی بیاد. اونموقع هفته شانزدهم بارداریم بود و همه می گفتن بستگی به موقعیت قرارگیری جنین داره و ممکنه بتونن جنسیتشو تشخیص بدن.!!!

خیلی هیجان داشتم ، دختر و پسر بودنش فرقی نمی کرد ، اول نگران سلامتیش بودم ولی خوب دونستنش برامون خیلی جالب بود.

خودم فکر می کردم دختر باشه علیرغم اینکه هرکی تو این مدت منو دیده بود گفته بود پسره. خلاصه بالاخره دکتر آمد و رفتیم تو اتاق . آهنگ نازی نازی هم پخش می شد و هیجان مارو بیشتر کرده بود. دکتر اول همه چیز جنین رو چک کرد و اعضاشو تک تک نشون دادو من از ته دل خدارو شکر کردم که سالمه .

وای باورم نمی شد ، ستون فقراتشو کاملا می شد دید. کف پا با 5تا انگشت !!!باورنکردنی بود. همین طور که با چشمای گرد شده به مانیتور نگاه می کردیم ، دکتر گفت : بچه پسره و ما دوتایی همزمان گفتیم : اٍاااااههههههههههه.    

من پرسیدم : چند درصد درسته ؟ دکتر گفت : 120 درصد.

و اینطوری شد که نی نی همکاری کردو ما خیلی زود فهمیدیم که نی نی مون چیه. الهی قربونش برم.  

بعدشم که هر دو با موبایل به مامان اینا و کلیه فک و فامیل و خیل عظیم دوستان و همکاران منتظر در شرکت خبر دادیم. مثلا قرار بود به کسی نگیم!!!!؟؟؟؟!!  



نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

امروز رفته بودم بیمارستان دی آزمایش خون بدم . وقتی تو نوبت نشسته بودم یه لحظه خاطرات گذشته برام تداعی شد.  

روز26 آبان پارسال (86) درست همین جا و همین ساعت (8 صبح) برای آزمایش خون بارداری آمده بودم . یادمه که از شدت استرس داشتم می مردم. شب قبلش جواب بیبی چک مثبت شده بود و من که کاملا برام غیرمنتظره بود ، شوکه شدم بودم و تا صبح نخوابیدم.

 همش فکر می کردم اشتباه شده و برای همین صبح اول وقت آمدم برای آزمایش خون.

ساعت  11بابای نی نی آمد شرکت دنبالم و با هم رفتیم جواب آزمایش رو گرفتیم و دیدیم بببببببببببببببببببببببله ، جواب مثبته ، اونم چه مثبتی (1583)!!!!!!!!!!!تعجب

یه مدت دوتایی در سکوت کامل فقط جوابو نگاه می کردیم . منکه نمی دونم به چی فکر می کردم . همش منتظر بودم یکی منو از خواب بیدار کنه و جالبه در عین حال که خیلی ناراحت بودم ، می خندیدم . انگار یکی ته دلم می گفت باید خوشحال باشی. ولی احساس ترس به همه احساسام غلبه داشت . یه ترس گنگ و مبهم !!!!!!!  


نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۱۱ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام نی نی ناز نازی
چرا از من خجالت میکشی؟ هر وقت من می آم تا تکوناتو حس کنم دیگه تکون نمی خوری و آروم میشی.
بابایی خوب منم دوست دارم تو رو حس کنم وقتی زیر دست من تکون می خوری انگار همه دنیا رو به من دادن


از خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه و دوست دارم زودتر بیای تا از نزدیک حست کنم و با هر حرکتت زندگی کنم
خیلی داره دیر میگذره هنوز 55 روز دیگه مونده
خیلی دوستت دارم بوس س س س س س س س س س س س س س س س س س س س س س س س س .

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نی نی گلم سلام،
دلم می خواد به اسم صدات کنم ولی هنوز اسمت قطعی نشده. کاشکی خودت می تونستی نظر بدی.
به نظرت کدام یک از این اسمها قشنگتره؟؟
آرتین، فرداد، شایان، سام ،امیرسام؟؟؟؟؟؟
من و بابایی رو اولی با هم تفاهم داریم ولی هنوز..... توپولی تو هم یه کمکی بکن دیگه.

نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٧ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin