ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

نی نی گلی سلام ، دیروز دل و کمر درد وحشتناکی داشتم و به همین دلیل سرکار نرفتم ودوتایی با هم استراحت کردیم . راستش خیلی ترسیده بودم و نگران بودم نکنه بخوای زودتر بیای. ولی خدارو شکر بعد از استراحت بهترشدم . نی نی جونم یه موقع از این فکرا به سرت نزنه هاااااااااا. هنوز کلی از خریدات مونده و فقط ظاهر اتاقت آماده شده و می خوایم امروز بریم برات پرده هم بخریم که وقتمون خیلی کمه. دو هفته دیگه مامان بزرگ (مامان بابا) از آمریکا میاد و تا اون موقع می خوایم همه چیز آماده باشه .
تازه باید اونقدر اون تو بمونی تا حسابی توپول بشی. ما نی نیه لاغر دوست نداریما.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۳۱ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نی نیه گلم سلام،بالاخره وارد هفته سی ام شدیم.باورم نمیشه. سی هفته اس من و تو داریم باهم زندگی می کنیم .
با هم نفس میکشیم ، باهم شادیم وحتی با هم غصه می خوریم ! و تو در وجودم از لحظه لحظه احساساتم با خبری.
هر چی می گذره بیشتردوست دارم و خدا رو شکر می کنم که با کمک های اون سه چهارم راه رو به سلامتی طی کردیم و کمتر از 10 هفته دیگه به پایان راه باقی مونده.
من که دیگه حسابی سنگین شدم و خیلی از کارا دیکه واقعا برام مشکل شده ، حتی نشستن!وخلاصه حسابی درب و داغون شدم.

ولی تو سعی کن مواظب خودت باشی و حسابی بخوری تا یه نی نیه توپلو بشی. (مثل بابایی)
من برم دیگه نمی تونم پشت میز بشینم ، تو هم حسابی داری با تکونات غرغر می کنی ، حقم داری. از بس خوردم دارم منفجر می شم و دیگه جایی برای تو نمونده. ببخشید نی نی ، سعی کن با این مامان شکموت کنار بیای.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۸ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امروز شنبه 28 اردیبهشت 1387 آخرین مسابقه فوتبال لیگ بین تیمهای پرسپولیس و سپاهان برگزار شد، پرسپولیس باید می برد تا قهرمان می شد، من و نی نی با هم فوتبال نگاه می کردیم . این قیافه ما بعد از گل پرسپولیس بود خیلی هیجان داشت و انگار نی نی هم اینو می دونست چون خیلی تکون می خورد اینجوری . یک روزی 2 تایی باهم واقعا فوتبال می بینیم .
به امید اونروز . بابای نی نی

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۸ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

نی نیه گلم سلام،
امیدوارم منو ببخشی که نوشتن وبلاگت رو دیر شروع کردم . مدتهاست که می خوام اینکارو بکنم ولی این روزا خیلی زود خسته میشم . ولی امروز دیگه تصمیمم رو گرفتم و بابا هم کمک کرد اولین پست رو گذاشت. بخصوص که امروز اصلا تکون نخوردی و فکر کنم باهام قهر کردی ، آره؟
ولی قول می دم از این به بعد مرتب برات بنویسم تا یه روزی که بدنیا آمدی و بزرگ شدی با هم بشینیم و خاطرات رو بخونیم، باشه؟!
فعلا من برم بخوابم که خیلی خسته ام و فردا باید یه سری آزمایش برای سه ماهه سوم بارداری بدم. دعا کن همه چیز خوب باشه . مواظب خودت باش. بوووووووووووووووووووووس.

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

سلام به همه اونایی که یک نی نی تو راه دارند و این وبلاگ رو می خونن
نمی دونم از کجا شروع کنم، برای اولین باره که وبلاگ می نویسم و اونهم بخاطر بی بی گولوی خودمه که دقیقا 29 هفته و 6 روزه شه و قرار 71 روز دیگه بیاد (نمودار بالا).

 نمی دونم احساسم رو چطور بنویسم چون راستشو بخواین هنوز این موضوع رو درک نکردم و باورم نمیشه . تعجبهمیشه میشنیدم و میدیدم که احساس پدر و مادر نسبت به بچه با تصورات ما فرق می کنه و ولی حالا دارم با تمام وجود شیرینی این لذت رو می چشم . امیدوارم هیچ کس در حسرت این احساس نمونه.

از طرف بابای نی نی

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢۳ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin