ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

   

    کتاب ها با تمام بی زبانی شان، تنها راستگویان روی زمین اند. در "اوپانیشادها" آمده بود که " آدمی به آن سوی اندوه می رسد." باور نکردم، زبان بی زبانی را دوست نداشتم، هیچ وقت. من از سنگ و کاغذ و قیچی هم حرف میکشیدم و از حرفها جمله میساختم و از جمله ها زندگی! و این ساختن زندگی از همجواری سنگ و کاغذ و قیچی را جزو هنرهای دهگانه ای می شمردم که از هر انگشتم می بارید و شمردنش را وجه تمایزی میدیدم میان من و سایرین! (وجه تمایز؟ هه! چه خیال ابلهانه ای!؟) تا روزی که واژه گانم چونان اسبی لگام گسیخته و ترسو، در این سو، درست پشت یکی از همین موانع همیشگی، پشت بزرگترینشان شاید! جا خالی داده، سر خم کرده اند و من و لحظه های بی واژه ام، بی هوا پرت شده ایم به آن سو، آن سوی اندوه... در "اوپانیشادها" آمده بود که " آدمی به آن سوی اندوه می رسد." گفته بود آدمی! چرا فکر میکردم چیزی غیر از خطاب آدمی هستم!؟ (چیزی غیر از خطاب آدمی؟ هه! چه اعتماد ابلهانه ای!؟)... آن سوی اندوه جایی/فرصتی/لحظه ای است که از آن میتوانی به تمام زندگی ات جور دیگری نگاه کنی، از آن سوی اندوه نمی توان نوشت، آن سوی اندوه را باید زندگی کرد، اصلا خوبی آن سوی اندوه با تمام تلخی اش همین است، همین که دست هیچ "واژه "ای به آن نرسیده است هنوز! و نخواهد رسید.

     حالا وقت آن رسیده که باورشان کنم، زبانشان را بیاموزم، همان زبان بی زبانی را میگویم. وقت آن رسیده که به چیزی غیر از کلمه پناه ببرم. زمان زیادی ندارم، در عوض آنقدر کارهای زیادی دارم که مجبور باشم زمان را دور بزنم. پاییز در راه است، زمستان هم...  "قایقی خواهم ساخت"، بی پارو، بی کلام، بی حرف... بی "الف"، بی "لام"، بی "هـ" و به جای دو چشم همیشه نگرانش، دو چراغ خواهم آویخت! گفته بودم که شب است و راه طولانی، "قایقی خواهم ساخت، پشت دریا شهری شاید باشد؟!" (یعنی باید که باشد)...

.

.

.

    برای شما همراهانِ همیشگی همه ی لحظه هایم، بی شک دل تنگ خواهم شد و دل تنگی ام را به پاس لحظه لحظه همراهی تان، بسان جواهری درخشان، بر گردن خاطراتم خواهم آویخت. باور کنید برای خودم سخت "تر" است، ترک عادت هرروزه ی اینهمه سال، که نباشم، که نباشید، که شروع روزم با کنار زدن پرده های حریر یاسی این خانه و باز کردن پنجره و آبپاشی ایوانش نباشد، که به هوای حضورتان ساعتها لبه ی پنجره سرشار از انتظار بنشینم و انتظارم از جنس اشتیاق نباشد. کاش خاطره ی دوری باشم، گاهی/هرزگاهی لبخندی نشسته بر لبانتان.

همه گی تان را از خاموش و روشن، به "او" و دستهای و روشن اش می سپارم.

فقط جان شما و جان پرندگان خیس دی ماهی! (این هم برای اردیبهشت)

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شب است و راه طولانی.

ماه با صورت نصفه اش، طوری که فقط نگرانی چشمهایش معلوم است، نگاهم میکند و تمام راه دنبالم میاید. از لابه لای کوهها، ابرها و پیچ ها، هی سرک میکشد، هی مسیر عوض میکند، هی از این طرف جاده به آن طرف میرود که مثلا حواسم را پرت کرده باشد، خودم به اندازه کافی حواسم پرت هست و کاملا یکهو و ناغافل، از وسط تمام درگیری های روزمره ام، پرت شده ام به سالهای دور کودکی، به سالهای خیلی دور کودکی، به اندازه یک فرصت یک روزه! من در عرض یک روز، طول زندگی گذشته ام را عبور کرده ام آنهم بطور حضوری و کاملا واقعی، آدمهای دور دوره ی کودکی ام را دیده ام، که تغییر کرده اند، بچه ها جوان،جوان ها پیر و پیرها برای همیشه رفته اند، بی آنکه فرصت در آغوش کشیدن شان را داشته باشم. عشق های دور دوره ی کودکی ام را دیده ام و با همان شیطنت کودکانه به چشمهایش خیره شده ام، با همان سادگی کودکانه برایم پروانه ای گرفته و با همان صدای کودکانه (انگار) پرسیده که هنوز می ترسی؟... (بی خبر است از من و ترسهایم، از من و پروانه هایم، از من و تمام زندگی ام)...     و بعد هر دو با هم خندیده ایم، به همین بی خبری، به همین شوق برگشت به کودکی، به کودکانمان که پشتمان پنهان شده و به هم چشم غره میروند، به سرنوشت، به خودِ "زندگی" شاید... که گاهی فکر میکنم فقط باید به آن خندید، گاهی که از دورِ دور نگاهش میکنم _از عبور همین سالهای دور به اندازه ی یک روز_ به نظر چیز خنده داری میاید و به قولی باید خیلی آسانتر از اینها سپری شود، خیلی آسانتر و خیلی خنده دارتر شاید.

 

شب است و راه طولانی.

هایده با همان لبخند براق و همان دندان های سفید و ردیف میخواند: "شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم، دوست دارم، دوست دارم... " پسرک یکجور خاصی سرش را گذاشته روی پاهایم، پاهایش روی شانه هایم و هی لگد می زند و گاز میگیرد، خسته است و شاید دلش میخواهد گریه کند و اظهار خستگی و دلتنگی اش این مدلیست. شانه هایم درد میکند و به دردِ گریه کردن نمیخورد لابد، پاهایم هم، انگار که تمام راه را دویده باشم، اینهمه دویدن از وسط درگیری های روزمره تا سالهای دور کودکی آنهم ناغافل، و دوباره تمام این مسیر را برگشتن، درد هم دارد! ندارد؟! هایده اگر جای من بود و اینهمه سال را با اینهمه خستگی و ناغافلی دویده بود، شاید از شانه هایش چیز دیگری میخواست، شاید برای شانه هایش جور دیگری میخواند و شاید شانه هایش را نه برای گریه کردن، نه برای تکیه دادن، شانه هایش را تنها برای حضوری امن به اندازه ی چند ساعت خوابیدن، دوست داشت...

 

با تمام اینها، شب است و راه طولانی و زندگی که باید خیلی آسانتر از اینها سپری شود،... هایده هرجور که دلش میخواهد بخواند، من برای عبور از "شب" و این "راه طولانی" به لبخند براق و همراهی "شانه هایش" نیاز دارم.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

 

 

 

 

 

 

و ترافیک برگشت، جاده چالوس، مه، تگرگ، رعد و برق و سایر بلاهای آسمانی و البته زمینی! آنهم وسط مرداد.

 

.

.

و کسانی هستند که میتوانند به راحتی، از راه دور حتی، این بهشت را تبدیل به جهنم کنند... 

 افلا یتفکرون؟!؟

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

نشسته ام پشت میزم و دورتا دورم تا ارتفاعی که بتوان پشتش قایم شد، پر شده از نقشه و پوشه و آیین نامه و یک ماشین حساب پیزوری که آنهم از دوستِ دکترِ رفته ام به ارث رسیده است. نشسته ام و از این پروژه به آن پروژه می پرم مصداق واقعی همان ازین شاخه به آن شاخه پریدن و نتیجه هم که خب، کاملا واضح و مبرهن است...  

و در میان این همه شلوغی و درهم برهمی، دلم شمال میخواهد، کنار ساحل بنشینم شلوارم را تا کنم تا بالا و پاهایم را فرو کنم در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! دلم جاده میخواهد، حالا که ضبط فلش خور داریم، تا خرخره پُرَش کنم از آهنگ های انتخابی، تمام شانزده گیگ اش را، هی فولدر عوض کنم و هی آهنگ ها با پیچ و خم جاده کش و قوس بیایند و تمام نشوند...

دلم فرار میخواهد در واقع، فرار از همه! این"همه" که میگویم در اینجا میشود به عنوان توضیحات فرهنگ لغت برای معنی واقعی اش استفاده شود. یعنی همه ی همه. یعنی مو لای درز اش نمیرود. یعنی تو، او، شما، ایشان ندارد. خسته شدم اینقدر آدمها را به زور_ به زورها_ دسته بندی کردم که این فرق میکند، تو فرق میکنی، آنها فرق میکنند و دست آخر هم، همه در همان چیزی که از آن بیزارم هیچ فرقی با هم نداشته باشند. "توضیح". بعله توضیح، همین کلمه ی به ظاهر ساده ی به باطن دشوار! 

خسته شده ام از توضیح برای هر چیزی_هر چیزی ها_ برای همه! برای تو، او، شما و ایشانی که فکر میکنم با بقیه فرق دارید، فکر میکنم نیازی به توضیح ندارید، بعد می بینم که قبل و بعد از هر چیزی، چه حضوری و چه غیرحضوری و حتی بصورت وای فای منتظر شنیدن اش نشسته اید و از همه بدتر، در آخرِ همه ی توضیحات مزخرفم توی چشمانتان میخوانم که به همان نتیجه ی ساخته و پرداخته ی ذهنتان از قبل! رسیده اید و من بیخود اینهمه وقت، اینهمه صغری کبری صرف کرده ام... دلم فرار میخواهد...دلم دوپا داشتن و دو پای دیگر قرض گرفتن میخواهد برای همین فرار. نه دوپایِ داشته را هم قرض دادن، آنهم برای جفت پا راه رفتن روی اعصاب خودم!!!

یک نفر بیاید من را از پشت میزم، از لابه لای نقشه ها و پروژه های مانده، از روی این شاخه و آن شاخه پریدن هایم، جمع کند، ببرد شمال کنار ساحل، شلوارم را تا کند تا بالا و پاهایم را فرو کند در آب و موج آرامی هی بیاید و هی برود و هی پاهایم پر از جک و جونور شود! یک چسب پهن هم بزند روی دهانم، همین!

اگر چنین فرد خیّری پیدا شد، بی زحمت قبل از هر اقدامی، از رئیسمان هم چند روز مرخصی بگیرد! همینِ همین!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

امشب میخواهم از بلندترین جای شهر، از نزدیک ترین جای ممکن به آسمان، به ماهِ مان نگاه کنم.

کسی چه میداند، شاید دست دراز کردم و گرفتمش، شاید دست دراز کردم و دستم رسید، شاید ماه هم من را دید، از آن بالا، از دل شب_ میان اینهمه مردمان خوابزده ی مشتاق، مردمان خوابزده ی دلتنگ، از پشت پنجره، از پشت بام، از بالای تراس_ قطعا شانس من برای دیده شدن بیشتر است. ماه من همین روزها کامل میشود و تاب من تمام...

 

فردایش نوشت: در بلندترین جای شهر همه جا نوشته بود " آسمان نزدیک است". فواره های هوشمند، بیلبوردها، بروشورها، نورافکن ها، میکروفون ها و ... و راست هم می گفتند آسمان نزدیک بود، خیلی نزدیک، انگار که توی مشتم باشد، اما ماه نه! هرچه نزدیکتر می شدم دورتر می رفت و هرچه بالاتر میرفتم، پایین تر! و من با چشمهای خودم از آن بالا، از آن خیلی بالا، دیدم که ماه از آن پایین، از آن خیلی پایین، سرگرم تماشای همان مردمان خوابزده ی مشتاق، همان ایستاده در صف های همبرگر زغالی، باربیکیوی مغولی، سمبوسه ی فلفلی بود و قطعا شانس من برای "دیده شدن" صرفا به جهت "بالاتر و نزدیکتر بودن" بیشتر نبود/ نیست/نخواهد بود!  زور که نیست!

 

پس فردایش نوشت: و تو چه میدانی چه سخت است که آسمان نزدیک باشد، توی مشت ات، ماه هم کامل و دوره ی پالایش تمام، مشت ات را که باز کنی چیزی نباشد جز کاغذ مچاله ی همبرگر، یک آدامس تریدنت، یک لیوان یک بار مصرف و یک شکم پر، خیلی پر! و بعد هم یک خیال خوابالودِ ناخوش ناشی از همان شکم پر لابد!   زور که نیست! هست؟!

 "کوتاه بیا دل نامسلمان خراب من" به قول صالحی عزیز.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

پروانه ام را فروختم، خیلی آسان، در یک بعدالظهر داغ تابستان.

تا میتوانستم امضاها را کش دادم و حرف را کشاندم تا زمین و آسمان.

دلم میخواست همانجا می ماندم و همانجا می ماند زمان،

همانطور خودکار به دست و انگشت به دهان و حواس، پرت به آن روزگاران.

نه اینکه پیاده راه بیافتم توی خیابان، تنها و کشان کشان، آنهم در داغ ترین روز تابستان.

یک جور نرو، یک جور بمان، یک جور پشیمانی پنهان!

بسان قیدی سرگردان، پریشان میان زمان و مکان.

.

.

سرگردان، نه از نبودن پروانه و جای خالی اش،

پریشان،نه از پذیرفتن مسئولیت و عواقب بعدی اش،

پریشان و سرگردان برای فیل ام که یاد هندوستان کرده بود.

فیل ام که یاد هندوستان کند، بیرون آوردنش، کار حضرت فیل! است.

فقط نوشتم که یادم بماند.

من بودم و پروانه ای که دیگر بال بال نمیزد و چکی که به جایش توی دستم پر پر میزد،

من بودم و فیلی که یاد هندوستان کرده بود و هندوستانی که خیلی دور بود و تابستانی که خیلی داغ!

روابط هم که با حضرت فیل خراب!!

.

.

.

عُــــــــمرَن فهمیده باشین چی گفتم!!!شیطانشیطان

 

*سید علی صالحی متن کامل شعر در  ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٢٢ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

10   سال پیش همین موقع، جوان بودم و ساده. درکه، کباب، کیک، فشفشه. چند ساعت قبل اش، مهم ترین اسناد زندگی ام را امضا کرده بودم و گیجی سیالی داشتم. هیچ چیز نمی فهمیدم، فقط حواسم بود که به همه لبخند بزنم و همه هم، به هم لبخند بزنند. همان حالِ مزخرف اولین برخورد های دو خانواده. اضطراب به حالت اکسترمم رسیده بود و تازه داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

5     سال پیش همین موقع، هنوز ساده بودم. درد، ترس، اپیدورال، انتظار. چند ساعت قبل اش، نوزاد قرمزی را پیچیده در پارچه ای  یک دست سبز نشانم داده بودند که یک ریز گریه میکرد. گیجی و بی حسی از بین رفته بود و دکتر بیهوشی بجای ترزیق یک چیزی که فقط کمی آرامم کند نشسته بود بالای سرم و برایم قصه ی حسین کُرد شبستری تعریف می کرد. همان حالِ مزخرف اولین شب بعد از زایمان، توی بیمارستان. اضطراب اینبار همراه با درد به حالت اکسترمم رسیده بود و من باز هم داشتم فکر میکردم کار درستی کرده ام یا نه؟ از پس اش برمی آیم یا نه؟!

0     همین الان، همین موقع، در همین زمانِ صفر، نه جوانم، نه ساده. اتفاقات زیادی در زندگی ام افتاده. چند ساعت قبل اش، میهمانی ها تمام شدند، پنج سالگی هم. پسرک بزرگ شده و امشب اولین شب شش سالگی اش را آغاز میکند، هرچند که به نظر خودش هفت ساله است. دیگر دستش به زنگ طبقه سوم و طبقه بالای یخچال و کابینت میرسد، دیگر نمیتوانم بغل اش کنم و روی پا بخوابانمش. با اینحال با تمام شیطنتش، دیگر احساساتم را می فهمد، شادی و ناراحتی ام را، حتی برای دلجویی بغلم میکند و آرام با دست اش به پشتم میزند. با اینکه برای عکسهای بی دندان اش دلم میرود، ولی اعتراف میکنم که الانش را بیشتر از قبل دوست دارم. خیلی بیشتر. بیشتر همدیگر را می فهمیم، بیشتر دلمان برای هم تنگ میشود و اوقات بهتری را باهم سپری می کنیم.

دوران گیجی و درد و اضطراب تمام شده و من بعد از عبور از همه ی اینها_ با در دست داشتن یک مدال برنز _تازه دارم فکر میکنم که قطعا کار درستی کرده ام و دیگر میدانم که حتما از پس اش بر می آیم. اگر این روال ادامه یابد، شاید از میان دل شب تا امتداد چهل سالگی به پیامبری مبعوث شوم... و بقیه اش همان که آن گوشه ی سمت چپ نوشتم!

 14/4/92 ساعت 12:00 شب

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٥ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

باید همان اول می کشتمش، همان موقع که کوچک بود و دور و برم وول میخورد. باید همان موقع یک دمپایی برمیداشتم، چشمم را می بستم و محکم میکوبیدم توی سرش، پخش زمین میشد و تمام. هی گفتم چندشم میشود، گناه دارد و ازین دست بهانه هایی که همه میدانیم دلیل اصلی اش "ترس" است. می ترسیدم. از کشتن، از بعدش! از اینکه فکر میکردم آدم بی انتظار، آدم مرده است. حالا بزرگ شده، خیلی بزرگ. قدش از من هم بلندتر شده زورش هم. حالا هر وقت به هر دلیلی بلند میشود و میاید جلو، سایه اش که روی سرم میافتد ترس برم میدارد. حالا دیگر حریفش نمیشوم. دیگر نمی توانم قانع اش کنم. هی برایش دلیل می آورم که اینطور که آنطور مثلا، بی آنکه ذره ای عقب نشینی کند، با چهره ای کاملا حق بجانب تا میتواند آزارم میدهد.

آخرین باری که آمد هیولایی شده بود برای خودش، دیگر نمیتوانستم تحمل اش کنم. دیگر خسته شده بودم از این همه ترس، اینهمه سرکوب، این همه سرکوفت، وقت خوبی را انتخاب نکرده بود برای آمدن. خیلی ناگهانی دستم را حلقه کردم دور گردنش و فشار دادم. با نهایت زورم. گفتم که خسته بودم. خسته و بیشتر خشمگین. آدم خشمگین زورش زیاد میشود... کبود شده بود و دست و پا میزد. چشمانم را بسته بودم و هی با خودم تکرار میکردم: گیریم که آدم بی انتظار آدم مرده باشد، اینهمه آدمِ بی انتظار، اینهمه آدمِ بی توجه به انتظار، من هم یکی مثل آنها! ...

.

حالا مرده، انتظارم را میگویم. کشتم اش، بی قطره ای اشک و بی ذره ای شک، اما حال خوبی ندارم. فکر کردم طبیعی ست. همه ی قاتل ها بعد اش پشیمان میشوند، بعد عذاب وجدان میگیرند، بعد میترسند که حالا چه میشود  ... و طبیعتا حال خوبی ندارند.

چند روز گذشت، چند هفته دیگر هم. حالم هیچ خوبتر نشد. خودم را نمی شناختم، دیگران را هم. انگار که همین انتظارم من را به دیگران وصل میکرد، حتی اگر برآورده نمیشد! دیگر نه اشکم میامد، نه دلم میسوخت، نه میگذشتم نه گذشتنی را میدیدم. همه برایم یکسان بودند، از بقال سرکوچه گرفته تا همکار هفت ساله و کلاغی که هر روز صبح روی پشت بام مان غار غار میکرد.

.

حالا میان مردم که هستم_ همان مردمانِ بی توجهِ بی انتظار_  انتظار دیگری از من دارند انگار! جور دیگری نگاهم می کنند، جور دیگری میخواهندَم. حتی فکر میکنم همین روزهاست که سراغ انتظارم را بگیرند، بگویم نیست! خوابیده، رفته، مرده؟!... کشتم اش؟! اگر بفهمند_که می فهمند_مردمانِ بی توجهِ بی انتظار، به موقع اش آدمهای دقیقی می شوند که حواسشان به همه چیز هست و بعید نیست که قبل از هر چیزی بگویند "از تو انتظار نداشتیم"! آنوقت در مدح انتظار و اینکه چه قابلیت قابل توجهی بوده ساعتها برایم حرف خواهند زد. حتی در مورد اینکه چگونه توانستم و چگونه دلم آمد و از این حرف ها... حتی ممکن است بگویند که آدم بی انتظار، آدم مرده است! و بعد لابد از من انتظار خواهند داشت که جهت پایان دادن به این مرگ تدریجی، هر چه زودتر خودم را معرفی کنم.

آنوقت من_از آنجایی که دیگر انتظاری ندارم که داشته باشم _نه فریاد میزنم، نه گریه ام میگیرد، نه دلم می آید، نه دلم میخواهد که کسی درکم کند، که مثلا بپرسد چه شد و چرا شد، که مثلا دنبال راه چاره ای باشد، که مثلا لحظه ای فقط در آغوشم بگیرد، بی آنکه چیزی بگوید اصلا...

به جای همه ی اینها خیلی آرام و منطقی، یکی از همین روزها که از سرکار برمیگردم، سر راه، جلوی اولین کلانتری پارک میکنم. آدم بی انتظار شاید یک آدم مرده باشد، اما یک مرده ی آرام و منطقی!

.

 

پیشنهاد سرآشپز 1: دانلود آهنگ بسیار زیبای Rafet El Roman Ft Ezo

پیشنهاد سرآشپز 2: دانلود موزیک ویدئو بسیار زیباتر همین آهنگ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

شب بود. ماه پشت ابر بود.

حالا هی قدیمی ها بیایند و بگویند که ماه پشت ابر نمی ماند!

من با چشمهای خودم دیدم که شبی دم کرده حوالی تابستان ماه پشت ابر مانده بود. بستگی به نوع ابرش دارد لابد! در آن هوای ابریه دم کرده ی تابستانی دلم هوای باران کرده بود. دلم هیچ وقت قانع و قدردارن نیست. فکر کردم حالا که ابری شده، خب باران هم ببارد، چقدر خوب "تر" خواهد شد. این در همه چیز "تر" خواهی، همیشه منهای گاهی، بلای جان زندگی ام بوده است. میتوانستم مثل آدم راضی باشم به همین ماه پشت ابر مانده و بی خیال باران، هی به جان آسمان و ابرهایش غر نزنم. راضی نبودم/نیستم. قدردان و قانع هم!

 

یکی از پره های دریچه ی کولر شل شده بود گویا. صدای وز وزش روی اعصابم بود. همینطوری اش هم صدای خودِ کولر به تنهایی روی اعصابم هست همیشه، دیگر این پره ی لرزان وز وزو شده بود قوزبالاقوز. پدر خودش را داخل پتو ساندویچ کرده بود و خر خر هایش به مرحله ریتمیک و آهنگین رسیده بود. پسر هم به محض اینکه نفس هایش به نظم خاصی میرسید، یک تکان به خودش میداد، که خوابش نبرد خدای نکرده یک وقت! در اینجور مواقع یا انگشت توی دماغش میکند یا توی گوش من یا توی یک سوارخ سمبه ی دیگری، بعد انگشتش گیر میکند و بهترین بهانه برای چشم باز کردن پیش میاید. بعد که چشم باز کرد، آب میخواهد، بعد ماساج! بعد احساسش میگوید که جیش دارد، بعد میرود تا دم دستشویی و بر میگردد و میگوید احساسم دروغ گفت! بعد سوالاتی از این قبیل که: الان ساعت چنده؟ اگه 24 دوازدهه، پس 25 یکه؟ 26 دو؟ اصلا من میخوام به 2 بگم  26 چون دوست دارم. امروز چندم ماهه؟ فردا؟ همینطور میرویم تا میرسیم به سیزدهم. اگه سیزدم ماهه چرا ماهه سیزدهم نداریم؟! و  و  و ... از آن روزگاری که دریا را سبز، درختان را آبی و گلها را سیاه میکردیم _چون دوست داشتیم_ گذشته ایم و حالا رسیده ایم به اینکه دوست داشته باشیم یک سال سیزده ماه داشته باشد! بهرحال فکر کنم نگهبان شیفتِ شب خوبی بشود و خوشحالم که در آینده بیکار نخواهد ماند و عاقبت به خیر خواهد شد. مگر یک مادر برای فرزندش چه میخواهد؟!

 

این روزها خوابم منتظر است که مثلا مگس از بالای سر مرد همسایه رد شود یا بقال سرکوچه کرکره اش را بکشد پایین، بـــپرد برود پی کارش، وای به حال وزوز کولر! ساعت از سه که میگذرد فکر می کنم نوبتی هم باشد، نوبت من است و کولر را خاموش میکنم. پدر به آنی از داخل ساندویچ بیرون میپرد و نانش را به نشانه ی اعتراض پرت میکند. پسر هم که کلا به همه چیز معترض است، پا میکوبد که یعنی گرمش شده، من هم به نشانه ی خود درگیری مزمن حواسم هست که خوابم نبرد تا به محض آرام شدن اعصابم دوباره کولر را روشن کنم. اینگونه خانواده ی سبک خواب و پرتحملی داریم ما!

 

آنقدر غر زدم و برای آسمان رجز خواندم که ماه از پشت ابر بیرون آمد، چه بیرون آمدنی! و به آنی ابرها ناپدید شدند و کلا هوا از فاز ابری و توهم باران بیرون آمد. اینجاست که آدم با خودش میگوید:" این قدیمیا یه چیزایی میدونستن!" حالا باران که هیچ، خیال ابر را هم باید مانند ویار نارنگی پوست سبز در وسط تابستان، به گور ببرم. اگر مثل آدم بودم و راضی و قدردان، الان، بجای درگیری با نور ماه و عذاب شبهای روشن، بجای گیر دادن به وز وز پره ی کولر و نوشتن این دری وری ها، دوتا ساندویچ شده بودیم و یک مینی پیتزا و دسته جمعی مثل یک خانواده ی خوشبخت، در یک شب ابریه دم کرده ی تابستانی زیر خنکای باد کولر تا خودِ صبح، خواب شمع و گل و پروانه میدیدیم. اگر مثل آدم بودم،... نبودم/نیستم که!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

طبق معمولِ همه ی قرارهایم دیر رسیدم. با دیدنم لبخند کمرنگی زد و از جایش بلند شد. با هم رفتیم پشت میزی در انتهایی ترین جای کافه. به محض نشستن، موبایل و پاکت سیگارش را گذاشت روی میز. دستم را گذاشتم روی پاکت سیگار و کشیدم سمت خودم.

_ این دیگه چیه؟ قرارمون این نبود!

_همینجوری می کشم وگرنه هیچ کمکی نمی کنه بهم!

همینجوری اش را نفهمیدم. جهت نفهمیدن نفهمی ام، مِنو رو برداشتم و گفتم وای چقدر چیزای خوشمزه، کدومو سفارش بدیم؟

 _من اینقدر چاق شدم که دیگه فرقی نمیکنه برام. هرچی دلت خواست سفارش بده.

راست میگفت. خیلی چاق شده بود. اما چشمانش هنوز قشنگ بود. قشنگ و خوشرنگ. از اینهایی که با هر لباسی رنگ عوض میکند. گاهی سبز، گاهی عسلی، گاهی براق، گاهی روشن و براق. هرچند که آنموقع به نظرم خاموش میآمد. شمع روی میز را روشن کردم. از روی صندلی آمدم جلوتر، دست چپم را زدم زیر چانه ام_ پوزیشن همیشگیِ رستورانی ام _ تمام لبخندم را ریختم روی صورتم و گفتم:

 _خوب، از کشتی های غرق شُدت بگو.

_از کدومشون غرق شده ها یا به گِل نشسته ها؟!

_از هرکدوم، از هرچی، از رنجی که می بری ...

نگاه بی رمقش را دوخت به شمع کوچک روی میز که به سختی در حال سوختن بود و بعد از سکوتی طولانی گفت: میدونی چیه فرانک، اینقدر تنها بوده ام که به حرف نزدن عادت کردم، حرفی ندارم. اصلا دارم فکر میکنم برای چی باهات قرار گذاشتم؟!

برای من اما سکوتش یک دنیا حرف داشت. اصلا لازم نبود حرف بزند. همین یک جمله کافی بود. آدم سی و پنج را که رد میکند، آشپز ماهری میشود که لازم نیست غذایی را بچشد تا طعمش را بفهمد، لازم نیست توی زندگی ها هی سرک بکشد، تا مقدار نمکش را تشخیص دهد. گاهی یک حرف، یک نشانه، یک نشانه ساده حتی، کافیست.  سی و پنج را که رد کنی، میتوانی به راحتی _و گاهی به سختی_ روی تمام کمی و کاستی ها را بی آنکه کسی بفهمد، بپوشانی، میتوانی رنگ و لعاب بیخودی حتی به زندگی ات بدهی. میدانی کِی باید شعله اش را کم کنی و کِی زیاد، تا جا بیفتد، دم بکشد، جا افتاده ای دیگر، میدانی برای شوری و کم نمکی، برای بی مزگی و روزمرگی حتی، چه چاشنی هایی لازم است. سی و پنج را که رد کنی چیزهای زیادی میدانی و حرفهای زیادتری برای گفتن داری، هرچند دیر!

از سکوتش اما، بوی خوبی بلند نمیشد. نفس عمیقی که کشیدم، دهانم تلخ شد و از تلخی اش دلم لرزید. تلخی، مزه ای است که راهی برای پوشاندن اش نیست، یا اگر هست من نمی شناسمش. تلخی مثل بوی سوختگی و ته گرفتگی، حتی اگر خیلی هم ماهر باشی، طرف ات فقط اگر شامه ی قوی داشته باشد، راحت میفهمد و آرام درِگوشت با لبخند میگوید: بازم سوختی که!! و تو میتوانی با لبخندِ بیشتری، شانه بالا بیاندازی و با افتخار بگویی: آره سوختم، ولی ساختم! ساختنِ یک زندگی خودش یک هنر است که به سوختن و تمام تلخی هایش می ارزد، هنری که فکر میکنم باید روزی جایی برای تمام زنان این سرزمین و به نامشان ثبت شود.

با اینحال دلم میخواست برایش حرف های خوب بزنم، از ادویه های مختلف، از طعم های جدید، از راه های ممکن، اما دلش نمیخواست بشنود، در بی اعتنایی نگاهش یک خفه شو ی محترمانه موج میزد. حق هم داشت، این جور حرفها را قبل و بعد از رنج کشیدن میشود زد/شنید، اما وقتی در حال رنج کشیدن هستی، و رنج کشیدن ات ing دارد، فقط حالت را بدتر میکند. حالت را بهم میزند در واقع!

وسط یکی از همین حرفهای مزخرفِ حال بهم زنم بودم که احساس کردم دستهایش میلرزد، ناگهان اشکهایش را با همان دست های لرزانش پاک کرد و گفت:

_ولی من حقم نبود، من برای این زندگی خیلی زحمت کشیدم، خیلی!

نمیدانم جمله اش را چندبار گفت، یا من چند بار شنیدمش! چیزی توی دلم شکست، سرم تیر کشید، فک ام هم. تمام مدت دندان هایم را بی آنکه بفهمم روی هم فشار داده بودم. به صندلی تکیه دادم و کمرم را به سختی صاف کردم. با دست چپم پشتی صندلی را گرفتم و با دست راستم پاکت سیگار را به سمت اش هل دادم.

گاهی باید بعضی حرفها را حتی شده بطور انتزاعی دود کرد. حتی اگر _به قول خودش_هیچ کمکی نکند!

گاهی باید جای آدمها بود، جای آنها رنج کشید و بعد در مورد شرایط شان حرف زد.

راست میگفت. حق اش نبود. که بسوزد و نسازد... و نتواند که بسازد.

حق اش این نبود، قرارمان هم!

اما همیشه همه چیز طبق قرار پیش نمیرود.

زندگی است دیگر... قرار مدار سرش نمیشود. رنج منج هم!

.

.

.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin