ماجراهای من و زندگی من

می دانم روزی خواهم خندید به دغدغه های امروز، روزی بعد از فردا ، آنگاه که از ماجرا به خاطره تبدیل شدند...

کاغذ زیر دستم، همانکه زیر موس کامپیوترم میگذارم، همانکه نقش چک نویس و دفتر تلفن را هم برایم بازی میکند گاهی!

پر از نقش و نگار است.

نقش و نگار حاصل زمانهایی که با تلفن حرف میزنم، نقش ها معمولا یک مرکز دارند با طرحهای تکراری که هرچه از مرکز دور میشوند بزرگتر و کم رنگترند. از روی نقش ها میتوان موضوع تلفنها را حدس زد. طرح های تلفن های کاری خطوط صاف و شکسته اند،یک چیزی شبیه طرح ورساچه که با نظم خاصی ولی دور از هرگونه لطافتی بهم زنجیر شده اند.

تلفن های شخصی حالت های مختلف دارد، گاهی کلماتی را که تکرار می شوند و آزارم میدهند، روی هم روی هم می نویسم و هربار کوچکتر و محوشان می کنم بهمراه کلی ابر و باد...و بدین صورت در خیالم به دست باد میروند، از اهمیتشان کاسته می شود و از آزارشان هم.

گاهی و البته بیشتر از گاهی چیزهایی می کشم شبیه گل های قالی، با نقش های مختلف و تنوع بسیار. گاهی ترنج دارد، گاهی طرح مسجد لطف الله است و گاهی نوین فر، از بچگی علاقه ی عجیبی به کشیدن طرح های قالی داشتم. یک مدت وقتی دبستان بودم روی کاغذ شطرنجی طرح قالی می کشیدم و هل میدادم زیر تخت، فکر میکردم شاید بتوانم طرح هایم را پنهانی بفروشم و جایش یک دست لباس عروس بخرم!!

مادر می گفت تا خاله عروسی نکند خبری از لباس عروس نیست، من هم توی ذهنم مادام برای خاله شوهر پیدا میکردم، و هر مهمانی که به خانه مادربزرگ می آمد و مرد جوانی بود آرزو میکردم خواستگار خاله باشد، خاله هم گذاشت و گذاشت وقتی کلاس پنجم بودم عروسی کرد. زمانی که قدم فقط 4-5 سانت از الانم کوتاهتر بود و در شرایطی که احساس میکردم باید از همه چیز خجالت کشید.

لباس عروس را پوشیدم و هیچوقت از پوشیدنش لذت نبردم! هیچوقت.

حالا هم وقتی هر چند وقت یکبار که میخواهم کاغذ زیر دستم را عوض کنم و کاغذ سفید دیگری جایش بگذارم دلم نمی آید نقش ها را مچاله کنم. گاهی فکر میکنم شاید بتوانم طرح هایم را بفروشم و جایش یک ، و جایش یک ... جایش یک چیزی بخرم که نه لازم باشد پنهانش کنم نه بخاطر داشتنش به کسی جواب پس بدهم.

بعد فکر میکنم آیا چنین چیزی پیدا می شود یا اصلا مشتری برای خط خطی های من؟! بعد فکر میکنم قالی که از مد افتاده باید بروم سراغ کارخانه هایی مانند دسینی و تاچ و ...  بعدتر هم به چیزهایی که از توی ذهنم عبور میکند میخندم و همکار روبرویم فکر می کند من چقدر خوشحالم و آه بلندی می کشد و چیزهایی زیر لب میگوید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 باید برایت بنویسم، میدانم

اما دستم همراهی نمیکند

دستم و دلم

دلم که درد میکند

منظور از دلم

معده و روده و سایر محتویاتش نیست

آنها که جای خود دارند

به درد آنها که عادت کرده ام

منظور خودِ خودِ دلم است

دردش می پیچد توی سرم، توی تنم، توی تمام وجودم

 

بعد فکر میکنم که برایت بگویم

هم راحت تر است

هم نیازی به همراهی دستانم ندارم

زبانم که بدتر از دلم

لالمانی گرفته ام این روزها

هرکسی هم که حرف میزند

من فقط سر تکان میدهم

زبانم حتی یک بعله گفتن ساده را هم از من دریغ میکند

 

میدانم این روزها میگذرد

دستم و زبانم دوباره همراهی ام می کنند

و دل دردم خوب می شود

و دردِ دلم هم

.

.

.

تو هم خوب می شوی

و همه سرماخوردگی ها و دلخوری های دنیا هم

فقط روزهایی هستند که دیگر برنمیگردند

آنهم ملالی نیست

روزهای دیگری میایند که بسیار شبیه آن روزهایی میشوند

که رفته اند و دیگر برنگشته اند

آنقدر شبیه که کسی فرقشان را نمی فهمد

کسی غیر از من البته

من زاده شده ام که فرق ها را بفهمم

و مفتخر باشم به فهمیدن چیزهایی که به هیچ دردی نمیخورد

نه دردی از دردهای دنیا دوا میکند

نه دری از درهای دنیا باز

من زاده شده ام که خودم را عذاب بدهم

و کسانی را که دوست دارم هم

.

.

بیا با هم دعا کنیم باران ببارد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

دوست دارم ساعت ها را  بکشم عقب

که همیشه یک ساعت مانده باشد تا تو

اشتیاق قبل از بودن همیشه بهتر است از بعد یا حتی خودِ بودن

اشتیاق ِ انتظار مفهوم انتراعی پنهانی هم دارد

این که تو میتوانی "بودن" را آنطور که میخواهی تصور کنی

نه آنطور که واقعا هست و میشود

درست مثل لحظه ی پاره کردن کاغذ کادوی هدیه

مثل ایستادن پشت دیوار شیشه ای فرودگاه

مثل دیدن یک دسته گل از پشت چشمی در

مثل جمع کردن وسایل سفر و بستن چمدان

مثل بریدن یک کیک آن هم درست لحظه ای که روکش شکلاتی اش ترک برمیدارد!

در تمام این لحظه ها آن اشتیاقِ انتظار، آن دلهره ی پنهانِ قبل از وقوع، بیشتر از خود هدیه یا رسیدن یا خوردن می چسبد.

در این لحظه ها باید تمام مدت نفس ِ عمیق کشید و تا حد ممکن ریه ها را پر کرد از اکسیژن انتظار.آنقدر که تا چند ساعت بعد از تو هم بتوان نفس کشید. آنقدر که در صورت مواجه با توهم، بتوان چشم ها را به روی واقعیت ها بست و در انتراعی ها پرواز کرد.

شاید اگر سهراب هم جای من بود میگفت "ساعت ها را باید عقب کشید" تا عقربه ها همیشه بگویند: یک ساعت مانده به تو ! مبادا روزی که یک ساعت گذشته باشد از من! ساعتها گذشته باشد از ما!

 

پی نوشت: در زندگی واقعی ام همیشه ساعتها هفت دقیقه جلوتر را نشان میدهند. همین که احساس میکنم هفت دقیقه از زندگی جلوترم خصوصا صبح ها، انگیزه ی است برای شادمانی، آنوقت شبها می نشینم در خیالم پاهایم را دراز می کنم حرفهای گل و بلبل میزنم و ساعت ها را هر چقدر که بخواهم عقب می کشم... عجب صبری خدا دارد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

امروز درست راس ساعت 10 صبح پسرک سه سال و نیمه میشود.

و فردا، درست همین فردا، حوالی ساعت 10 مادرش _یعنی من_ میشود 3و نیم ساله به اضافه ی یک 30 سال ناقابل دیگر!

از آن سی سال قبل هیچ بخاطر نمیاورم. نه اینکه فکر کنید در کلیشه ها غرق شده ام، نه. باور کنید از آن سی سال قبل جز آنکه روی پرونده ی بارداریم نوشته بود سن مادر: 30 سال*، دیگر هیچ نمیدانم. نمیدانم چه کرده ام چگونه بوده ام ... حتی نمیدانم  این بیداری، حاصل عبور از سی بوده یا حضور پسرک در زندگی ام یا ... یا همزمانی همه اینها با هم. باید بروم به شهری که سالهای آموختن را بجای سن روی قبرشان مینوشتند... آنجا میتوانم بی هیچ شرمی سه سال و نیمه باشم و از نو بچه گی کنم و نوجوانی و جوانی ... و دوباره آنجور که میخواهم زندگی کنم ...بی خیالِ سالهای از دست رفته!

تولد امسالم را بیشتر دوست دارم چرا که احساس میکنم به راستی متولد شده ام. با همان سبکی و عریانی و همان گریه ی گنگ و نامعلوم،با همان خنده ی ساده ی بی بهانه، به اندازه تکان دادن جغجغه ای حتی!

 

*این سن مادر: 30 سال، برایم خاطره ای شده شاید به این علت که دکتر روی پرونده یکی از دندانه های 3 را نگذاشته بود و خوانده میشد: سن مادر:20 سال. البته خودم هم بعدا فهمیدم. هی دیدم این پرستارها و دستیار و منشی و ... میروند و میایند به من لبخند می زنند و دنبالش یک آخیییییییییییی هم میگویند من هم فکر میکردند لابد از قیافه ام خوششان آمده یا از شکم قلمبه ام تا اینکه روزی دستیار به همه گفت "مامان کوچولوی ما اومد. ما خیلی وقت بود که دیگه یه مامان 20 ساله نداشتیم. آخییییی، جانم، مگه تو کی عروسی کردی دختر!؟؟!" من هم که طبیعتا خیلی ذوق زده شده بودم سعی کردم به معصومانه ترین حالت ممکن به همه لبخند بزنم. بماند که آقای همسر از پهلو هی سقلمه میزد که : چرا راستشو نمی گی؟!؟ بعد هم سری تکان داد و در حال ترک صندلی کنارم با عصبانیت گفت: متاسفم برات. یعنی خوشحالی الان؟!!؟ تاسفش ذره ای از خوشحالی کاذبم کم نکرد چرا که این حس آنقدر زنانه بود که هیچ مردی نتواند آنرا درک کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 
دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
 
با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

 
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
 
با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم :  امشب نیا حوصله ندارم.
 
 با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم  می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
 
 با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

 
تقدیم به همه دوستای خوبم خصوصا قاصدک عزیز که این ایمیل رو برام فرستاد.
پ.ن : سال 2011 هم تموم شد. امشب یادتون نره جوراباتونو آویزون کنید!
 
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

روزی آمدم و گفتم میخواهم بدهند برایم قالب بدوزند، یادتان هست؟ روزهای زیادی از آنروز گذشته و من دیگر نیازی به قالب و نقاب ندارم. حالا یاد گرفته ام که نقش بازی کنم. هنرپیشه ی ماهری هم شده ام. همه جور نقشی را بازی میکنم. خوب و بد، زشت و زیبا ...

مهربان می شوم، لبخند می زنم، حرفهای خوب هم، گاهی جوگیر شده زیر پوستی فردین هم می شوم... بعد نقشم که عوض می شود و لباسهایم، اخمهایم در هم فرو می رود، لجبازی میکنم ، دروغ میگویم مثل آب خوردن! تازه حسودی هم میکنم. همه ی نقش هایم را به نحو احسنت بازی میکنم... فقط در طول نمایش به چشم های کسی نگاه نمی کنم*.

گاهی آنقدر در نقشهایم فرو می روم که کاراکتر اصلی را فراموش میکنم به همراه تمام دغدغه هایش! اینجوری هم خوب است. یعنی نه اینکه خوب باشد پذیرفتنی ست. اصلا از وقتی به همه چیز نسبی نگاه میکنم خوب و بد تعاریف دیگری دارند برایم. همیشه خوب بودن خوب نیست همانطور که همیشه بد بودن هم...

از خودِ اصلی ام دور شده ام ولی راضیم. راضیِ راضی که نه. راضی ترم. خیلی چیزها برایم حل شده است و خیلی عقده ها باز. حتی مجاری تنفسی ام هم انگار بازتر شده و دریچه ی چشمانم هم... با تمام این حرفها هنوز یک عقده توی دلم مانده... آنهم اینکه وقتی هربار به پایان نمایش می رسم، وقتی شب می شود و همه ی نقشهایم تمام، وقتی پرده ها بسته می شود و من تعظیم می کنم، همیشه انتظار دارم کسی برایم دست بزند، تشویم کند، تشویقم کنند... این انتظار تمامی ندارد برایم... این وهم صدای دست زدن ها آزارم میدهد... می پیچد توی گوشم با انعکاسی چند برابر، هنوز هم!!!! هر شب.

 

*چشم هایم نه از نقش هایم تبعیت می کنند و نه از من. برای خودشان حکومت مستقل تشکیل داده اند و من فقط سعی میکنم که از هر نگاهی دورشان کنم که آشکار نکنند درونم را، مصنوعی بودن نقشم را. بنابراین هر وقت به در و دیوار نگاه کردم و یک حرفهایی زدم می توانی با خیال راحت باورشان نکنی، حرفهایم را می گویم چه عاشقانه باشد چه خصمانه!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

 

دنیای غصه ها دنیای بزرگیست. عجیب و بزرگ! مثل دنیای ما آدمها. انواع و اقسام دارد. زشت و زیبا حتی.

بعضی غصه ها ذاتا ترسناکند و بعضی ها فقط ظاهر ترسناکی دارند. از غصه های گروه اول باید ترسید و تا جای ممکن دوری کرد. ولی غصه های گروه دوم را وقتی خوردی و قورت دادی می بینی نه بابا اونجوری هم که در ظاهر نشان میداد نبود .

بعضی غصه ها استانداردند و دارای تاریخ مصرف. این غصه ها بی آزارترین نوع غصه اند. اگه در زمان لازم خوردی شان که خوردی اگر نه، خاصیتشان را از دست داده اند و میتوانی با خیال راحت بیاندازی شان دور.

بعضی غصه ها دیر هضم اند.  اینها همان بدجنسهایی هستند که مستقیم میروند سراغ معده و روده. (این نوع را خوب می شناسم)!

بعضی غصه ها درد دارن. کاریش هم نمی شود کرد. در صورت مواجه با این نوع غصه ها باید سریعا یک نوافن با یک لیوان آب میل کرده، کمی صبر و تحمل چاشنی قضیه کنید .

بعضی غصه ها روغنی اند و خاصیت امولسیون دارند. بنابراین حل شدنی نیستند و هم زدنِ بیش از حدشان فقط باعث کاهش انرژی فردی میشود چون با لحظه ای غفلت دوباره بهم می پیوندند ،جمع می شوند و روی دل می ایستند...با این غصه ها باید کنار آمد.

بعضی غصه ها خلاقند. یعنی بعد از خوردنشان انسان را دچار تحول می کنند. انگیزه میشوند برای رشد، برای بلوغ، برای یک شروع حتی....

بعضی غصه ها اما دوست داشتنی اند. یعنی با اینکه از لحاظ ساختاری در کته گوری غصه قرار میگیرند ولی آزار دهنده که نیستند هیچ، یه جورایی وجودشون توی دل آدم مثل بخاری می ماند. دلگرم کننده است، آنقدر که دوست داری برایشان وقت بگذاری. بگردی توی ساعت های شبانه روز از سر و ته چیزهایی که میشود بزنی، حتی دوستان عزیزی را هم دعوت کنی، بنشینید دست جمعی، هی ازین غصه های دوست داشتنی بخورید. خودمانیم غصه خوردن دست جمعی هم عالمی دارد ها...

 

الـــقـــــصــــه، گفتم که غصه ها هم مثل آدمها می مانند. بنابراین "دل" دارند و "قِلِق". باید هر دوشان را بدست آوری. وقتی با یکشان روبرو میشوی بسته به تشخیص نوع، باید یا کفشت را در بیاوری و نوک پا، نوک پا، آرام و بی سروصدا از کنارش عبور کنی و به اصطلاح دورش بزنی، یا برعکس همان اول در اولین برخورد با لبخند و گشاده رویی دستت را ببری جلو، دست بدهی و بگویی: از آشنایی با شما خوشبختم! باید دل به دلش بدهی، باید ببینی و بدانی چه میخواهد از تو!؟!  باید از حضورش لذت ببری، باید آرام آرام بی آنکه بفهمد محسورش کنی، در گوشش نجوا کنی، باید شهرزاد قصه گو شوی برایش، آنقدر بگویی و لالایی بخوانی، تا خوابش ببرد. خوابش می برد همیشه، فقط گاهی خیلی طول میکشد.

آنوقت است که می توانی بروی یه گوشه ای دراز بکشی، یک فنجان چای بریزی برای خودت و به غصه هایت که خوابیده اند با لذت نگاه کنی. "غصه ها وقتی خوابند تماشایی اند". گفتم که مثل آدمها می مانند. عجیب و دوست داشتنی!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۸ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

حال غریبی دارم.

حال کسی را که مدتها در ایستگاه قطار به انتظار نشسته و ناگاه با تکانی به خود آمده که : هی! کجایی، قطار مدتهاست رفته.

حال کسی که هی نامه مینویسد هر روز، هر شب ، می بوسد و می فرستد به صندوقی مجازی که به مشتی تار بند است. بادی اگر بیاید ، تاری اگر تاب نیاورد، صندوق رفته و نامه ها به همراهش به ناکجاآباد. حالا هی بیایم و بگویم خانم /آقا ، من، روزی، شبی،.... گفته بودم. یادت هست؟ همگان فقط میدانند که روزی یا شبی بادی آمد و دیگر هیچ. کدام نامه ؟ کدام شب؟ کدام حال؟؟؟

حتی حال پدر ژپتو را هم امروز می فهمم و شرمسارم از هزار دعایم به آسمان که هزار پینوکیو گسیل کرده ام به هرسو که برای خودم _ برای خودم حتی_ دروغ می بافند و من هر بار (از ترس همان تف سربالای معروف) دماغشان را خودم کوتاه میکنم که کسی نبیند، نفهمد ....

من حتی دیگر نمیدانم کی باید شاد باشم و کی غمگین؟ کی باید بخندم و کی مجازم اشک بریزم ؟ راستی می دانی مدتیست اشکهایم نامرئی شده اند؟ دیگر کسی نمیپرسد چرا رد نگاهت خیس است و صدایت گرفته؟ حتی وقتی میگویم که من تمام دیشب را گریستم، کسی می گوید شلغم چیز مفیدیست! انگار که گفته ام من تمام دیشب روزنامه خوانده ام یا سوار اسب بوده ام.

حتی وقتی برف می بارد و همه یقین میدانند که من باید یک جایی پشت پنجره باشم و تمام وجود چشم شده باشد و روحم لذت! من نمی دانم شاد باشم یا نگران دخترک چشم سیاهی که در هر برف باید با خودش و روزگار برفی اش بجنگد و به پاهایش زنجیر چرخ ببندد و بیاید ، چگونه میتوانم خودم را مستانه در آغوش سرد آذر بسپارم _که همه ساله چشم انتظار همین سردی و سپیدی آغوشش هستم_ وقتی می دانم آذر که میاید تجدید خاطره ای می شود شوم، برای دخترکی دیگر که نیمه ای از من است و هرسال به تکه ای یخ مبدلش میکند و او تا بهار سال بعد برای جوانه زدن دست وپا می زند!

من نمی توانم از چشم به راهی مسافرم حتی لذت انتظار را تا ته سر بکشم، چرا که در همان لحظه ی سرکشیدن تا ته، چشمی دیگر را از خاطر برده و از یادی دیگر غافل شده ام. خدایا، من کی مادر تمام فرزندان آدم شدم با این همه ناتوانی ام؟ که حالا و اکنون  به این شدت، به این تلخی، از سربه هوایی فرزندانم برنجم؟ بشکنم؟ چه کسی گفته بود که من هربار تکه ای از وجودم را جایی جا بگذارم و الان اینگونه متخلخل و حفره حفره مثل اسفنج با اشاره ی دستی له شوم و در خودم فشرده ؟ ...

خدایا ، چه خوب که جای تو نیستم . چه خوب که مرا نشاندی سر جای خودم. خوب هم نشاندی... شاید دیگر جرات نکنم از جایم بلند شوم. همین جا خوب است، همین که خوبم ، همین که خوبی، همین که خوبند!، "خوبی" را که صرف میکنم خیالم راحت می شود انگار و فکر میکنم راست میگفت کسی "که شلغم چیز مفیدیست" !!! و درد سینه را آرام میکند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

صبور و ساکت و سرماخورده

نه ، صبور  و صامت و سرماخورده

نه... حالا من مانده ام که سرماخوردگی با "ص" از کجا بیاورم ؟

مهم نیست. چای داغ که میخورم صدایم صاف می شود و نفسی میاید که ممد حیات باشد.

مهم اینست که وقتی سرما میخوردی دلت هوای خیلی چیزها میکند. مثلا رختخوابی گرم و دستی گرمتر بر پیشانی که تب ات را اندازه بگیرد و بوی عطر سوپ هم توی خانه پیچیده باشد و تازه تو ناز کنی که : نــــــه میل ندارم و پتو را بکشی روی سرت و خوابهای پرت و پلای تب دار ببینی.

نه اینکه از شب تا صبح بلرزی و کودکی مثل کنجشکک توی ساعتهای قدیمی هر نیم ساعت یکبار بجهد و بجای کوکو – کوکو جیغ بنفشی آنهم درست کنار ناحیه حلزونی گوشت بکشد و یک در میان چیزهای بی ربط طلب کند و صبح دم هم با تنی پردرد که تحمل وزن لباسهایش را هم ندارد، باید شال و کلاه کنی و بیایی بنشی پشت میز و حواست باشد زیاد فین فین نکنی و با خودت فکر کنی آیا تا بعدالظهر دوام میاورم؟ که بعد الظهر هم بروم با این حال زار با کودک بالا پایین بپرم و شام هم بپزم و بقیه ی سناریوی جیغ؟!؟

آه سرماخوردگی دست از سرم بردار. مگر نمیدانی من یک مادرم؟ و مادرها هیچ وقت فرصت فکر کردن به "س" سرماخوردگی را هم ندارند. فقط میدانند که  باید اول تمام واژه هایی که در زندگی تعریف می شود "ص" صبوری بگذارند و تمام! حتی خدا هم می داند که نباید به شکوه های شبانه ی یک مادر سرماخورده گوش کند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۸ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

خسته شده ام از بازی

از اینکه مادام نشسته ام و حرکت بعدی را پیش بینی میکنم.

از اینکه باید همیشه حواسم به افسار اسبم باشد.

به حرکت سربازهای ساده ی خوش خیال!

به زیرکی وزیر و اقتدار شادهی که هرگز پادشاهی نمی کند.

از دستی که مادام تکیه گاه چانه ام شده و لبی که زیر دندان میگزم .

و نگاهی که باید "همه چیز" را زیر نظر داشته باشد ،

از اینکه هی کیش کنم و نیمه جان تا مرز مات شدن بروم و برگردم .

(گاهی هم برنگردم و جایی همان حوالی گم و گور شوم و این کارم را سخت تر می کند چرا که باید حواسم باشد جایی گم شوم که بتوانند پیدایم کنند!!! )

دلم میخواهد برای مدتی هم شده آن دست زیر چانه ام را بردارم و بزنم زیر بازی و بهم بریزم مهره هایی که اینقدر نگران چیدنشان هستم. اصلا دلم میخواد خودم مهره ای باشم و بازی ام بدهند ، گیریم فریب هم بخورم و ببازم! چه فرقی میکند؟ تازه میتوانم دلخور هم باشم و این باختنم را بیندازم گردن کسی یا چیزی یا در نهایت روزگار! همین یافتن مقصر خودش راهی است هرچند واهی برای رسیدن به آرامش.

دلم میخواهد جای اسبم را با کره الاغ کدخدا عوض کنم تا انتهای هرکوچه ای که دلش خواست برای خودش یورتمه برود. باور کنید کمتر کسی به فرق بین اسب و کره الاغ کدخدا توجه میکند و "زندگی ، ساده تر این حرفها در جریان است". خیلی ساده تر!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط نظرات () |


Design By : Night Skin